ترانه زمین

خاطرات ده ساله/ سفرنامه ها

سرتیتر صفحه جدید

.بخش نخست

چهارشنبه- ۲۱ مرداد۱۳۷۲ خانه های سازمانی شركت مينو(خرمدره)

 امروزصبح هوا آفتابی است اما باد هميشگی اين شهرناله درختان را درآورده طبق معمول بيكارم واين علافی كه با صدای درختان درهم می پیچد بيشتر كلافه ام می كند . بايد بيرون بزنم شايد ممدی را ببينم وبا ساعتی وراجی حوصله بيكاری را سر ببريم گردنم را عين غاز انداختم بيرون ، توی تنها خيابان سازمانی پرنده هم پر نميزد حاضر بودم عباس را هم ببينم وخالی بندی هايش راتحمل كنم .. با ناراحتی خواستم برگردم اما چشمم به زنی افتاد كه ا ز پس كوچه ای سر رسيد با مانتوی سرمه ای از كنارپرچينها... نزديك كه شد- به زنها نگاه نمی كنم لااقل بهشان زل نمی زنم- بی اختيار نگاهی به او انداختم زن هم نگاهی به من انداخت وگذشت .. نگاهی كه عود دلم را آتش زد ماهرويی كه تا حالا شعر وخيالاتِ توی كلاس ومدرسه بود خواستم برگردم، خواستم ازفكرم بيرونش كنم اما مدام كجدار ومريز توی مغزم می پيچيد : يا رب به جمال آن مه مهر انبيز ...؟ كجدار ومريز.. كجدارو مريز.. خدا كند چشم بابا به اين صفحه نيفتد!

 ۱۳۷۲ه. ش شنبه - ۲۳ بهمن به سوی سرنوشت ميروم به روستايی برای تدريس ؛ " قويی " نامش كه دلهره آوراست از قيدار راه افتاده ايم با مينی بوس زيتونی رنگ وبوی پشم گوسفند . عليرغم ا ين جاده گلی وناصاف كه برای نوشتن بايد خودكار را روی صفحه دفترم فشاردهم وهرچند لحظه كلمه ای بنويسم مينی بوس زوارش درنرفته ومرتب به نظر ميرسد برف دشت وكوه را پوشانده وهوا آفتابی است انتهای ماشين نشسته ام تنها، وتصور اينكه درآن روستا چه انتظارم را می كشد بيشتراز تكانهای اتوبوس دلم را ميلرزاند ساعت راديوی كوچكم يك وربع را نشان می دهد كه به روستای كرسف ميرسيم روستای بزرگی است مخابرات دارد وشركت تعاونی وترمينالی با يك اتوبوس، با اين وجود بيشتر خانه ها كاهگلی است. جوانهای خوش پوش ، دوزن بچه دربغل ومردان مسن وپيرتوی ماشين همنفس با دشت كفن پوش سكوت اختيار كرده اند به همراه جاده ای فرعی به دشتی خالی از برف ميرسيم باز ياد قويی افتاده ا م هفته پيش سری به روستا زده بودم برای دادن ابلاغم ، خانه هايی كاهگلی سوار بر دوش هم پشت به تپه ای. مستخدم مدرسه گفت: مجردی؟ به مجردها مشكل اتاق میدهند، هنوز واق واق موحش سگها توی دشت پيچده . ساعت يك ونيم جوان آبله رويی پياده ميشود دلاير سفلی با خانه هایی درهم وبی نظم جز چند دختر بچه آدميزادی ديده نمی شود غربت وحشتناكی از دارودرخت روستا معلق است مردم در زمستان ده را رها كرده وبه شهررفته اند باغهای عريان وزيبايی ده را آراسته و رود گل آلودی خميازه كشان از زير درختها می گذرد .. هوا ابری . باز جاده ای فرعی در دل تپه ماهورها كه صدای دهاتيها بلند می شود از روی پلی می گذريم ، پيرمردی با ريشهای جوگندمی با دستان زبر و درهوا دارد از وضعيت ادارات گله ميكند باز تشويش رسيدن .. چطور تدريس كنم با اين تيپ ، خط باريكی از ريشهای زبر بی مويی پشت لب . كوهی وسط دشت شكل سوسمار تا ابد براين سرزمين لميده، ساعت دو است كتفم ازنوشتن درد گرفته چشمهايم می سوزند وزهرآبم شديد تر شده به روستايی رسيده ايم پيرمرد پرسيد: بورا هارا ده ، آنها كه پياده می شوند می گويند: كسيك ؛ ازتير چراغ برق خبری نيست اما آنتنها ازبامها سرك كشيده اند و رود بی آبی از افق می آيد وبه افق می پيوندد . ازميان كوهی ميگذريم خدايا با مردم ده دمخور خواهم شد؛ به روستای برون می رسيم زنها يش كنار چشمه لباس می شورند بيشتر مسافران پياده ميشوند هرچه نزديكتر ميشويم سينه ام تنگتر ميشود و زهرآبم پرفشار، احساس آدم را دارم درلحظه هبوط. راننده آشفته مو وتيره پوست با ته ريش وسيبيلی كه توی آينه ميلرزد توی آينه جوان غريبه ای را می بينيد مثل گچ. دو وربع پيچ وخم رود گل آلودی از زيرمان می گذرد هوا هم ابری چون خاطر من. روی‌ پلی می ايستيم مردی ‌كه بلند حرف ميزد پايين ميرود ده كوچك وزيبايی است رو به دشت با يكی دو خانه آجری باز بدون برق اما آنتن ؛ جز چند مرغ وبوقلمون ودوسه دختر بچه روی بالكن چيز ديگری جلب توجه نمی كند دونفری كه جلو نشسته اند زير چشمی به من نگاه می كنند ومی گويند : هارا اوشاقده . دشتی وسيع وتيرهای چراغ برق ، دراين آرامش جيغ آهن. سرم درد گرفته وشقيقه هايم تيرمی كشد چه خواهد شد؟ سرم را كه بلند میكنم دهی را می بينم تنهای تنها خفته درانتظارمن، گمان می كنم قويی باشد ساعت دو ونيم است نزديكتر می شويم ملتهب ترمی شوم، تراكتوری نزديك می شود هوا تيره، خاك غمگين، دشت در زايمان. تراكتوركنارجاده ايستاد منتظرعبورما پسری نوجوان؛ مدرسه.. خدايا اينجا كجاست كه آمده ام، چه تنهايی وغربت كشنده ای! لحاف وتشك وساكم را برداشتم خانه ها بيخ گوش هم درسكوت وهم انگيزی پچ پچ می كنند. پسركی چند قدم راهنمايی ام كرد و تا به سگ سياهی رسيديم برگشت وگفت: گت! قاپماز! مدرسه ديوارنداشت حياطش تمام ده بود، چند معلم توی سالن دارند پينگ پنگ بازی ميكنند وسری تكان می دهند توی دفتر مدير شمالی تحويلم می گيرد بچه ها ازپشت پنجره سرك می كشند معلمها يكی يكی با برخوردهای زشت وناخوشايندی وارد دفترشدند مديرسرش را ازپنجره بيرون برد وداد زد ابراهيم! ابراهيم با دستهای بزرگ وزمختش كلاس پنجم بود مرا به خانه ای راهنمايی كرد كه مديرقبلاً برايم درنظرگرفته بود. درآهنی وبزرگ خانه بازشد و پيرزن ابليسی سرش را ازدربيرون آورد كمی براندازم كرد وگفت: يوخ! پيرمردی هم دودخمه متروكش را نشانم داد غروب شده بود وسياهی غربت ازآسمان توی پسكوچه ها می ريخت. شب است ومن افطارمهمان رضا بابايی ام سربازمعلم است جوانهای توی دفترهم سربازمعلم بودند بعد ازافطاركنجكاوانه سررسيدند بچه تهرانند پرازبلوف وهارت وهورت برای اينكه نشان دهند برايم ارزشی قائل نيستند يا خيلی با حالند همديگر را انگشت كردند والفيه شلفيه بافند اما اين بی خياليشان غبطه برانگيزاست كم كم ازاوضاع واحوال مدرسه هم گفتند كه تنها يك كلاس راهنمايی دارد با بچه هايی تخس ولندهورمی گفتند كه معلمهای پارسال آدمهای عوضی ای بوده اند واهل دختربازی حتی با دانش آموزان دخترشان ! به همين خاطر مردم ده ، دل خوشی ازمعلمها ندارند. اين صفحه با اين جمله به پايان رسيده: هيچ وسيله ای جزيك پتو وزيرانداز وخرمايی كه سربازها امشب تمامش كردند ندارم، خدا رحم كند!

 ۲۴بهمن: سكوت سنگينی دشت را پركرده بود موتوری كه ازكنارم گذشته بود دور زد جوانها بی آنكه حرفی بزنند پياده شدند يكی عينك دودی داشت با سربندی، يك لحظه خطرتمام وجودم را لرزاند.. دشت بود ودشت وهيچ. خودم را به دست پروردگارومرگ سپردم اماعينك دودی گفت: بشين! ميرفتم اداره كه سه چهاركيلومتر تا ده فاصله داشت. وسيله نقليه ای نيست وهرجا كه خيال رفتن داشته باشيم بايد پياده برويم. به مدرسه كه برگشتم ذوالفقاری – مدير- گفت بچه ها هنردارند بروكلاس، غيرازعلوم ورياضی كه خودش درس می دهد بقيه درسها بامن است مدير با من به كلاس آمد و معرفی ام كرد وگفت كه خيلی باسوادن! .. سرمشقی دادم بعضی ازبچه ها چه خطهايی داشتند سه تا گنده های ته كلاس شرارت ميكردند.. برايشان قصه های مجيد را هم خواندم تقريباً خوششان آمده بود زنگ خورد دوسه دانش آموزدختررا داشتند دم دفتر تنبيه ميكردند. افطاراينبارخانه قاسمی معاون مدرسه بودم آدم خجالتی ای است موقع غذا خوردن يا گذشتن ازكوچه های باريك به خودش هم تعارف ميكرد؛ سرباراين وآن بودن وترحمشان زهرديگری است كه بناچاربايد بنوشم.

 ۲۵ بهمن: برآستانه تسليم سربنه حافظ زنگ اول عربی تدريس كردم وگچی خوردم وحالی كردم بچه ها شرٌند ودمدمی اما نه آنطور كه سربازمعلمها می گفتند. داشتند شورش را درمی آوردند توپ وتشری هم زدم راستش اهل زدن نيستم اگراين بچه ها اهلی ام نكنند! اين سربازمعلمها هم برای آدم قيافه می گيرند وتنهايی را سخت ترمی كنند می خواهند بگويند: فك نكن فوق ديپلمی آ ! دم ظهرنصيری معلم كلاس چهارمی ها سررسيد ازجشن عقد با بيسكويتی به عنوان شيرينی وكت وشلواری مندرس.

بعد ازظهرذوالفقاری درکلاس را زد که بیا برواین خانه را ببین. وارد کاهدانی بزرگی شدیم نزدیک مدرسه برفراز تپه ای بالای چشمه آب، نه آب داشت نه توالت! 500 تومن باید فقط پول برق بدهم برقی که ازمدرسه باید کشیده می شد و برای قضای حاجت ازرودخانه بگذرم وبروم توالت مدرسه ؛ ازهیچی بهتربود. احساس می کنم توی کلاس دارم با بچه ها صمیمی میشوم. عصرنصیری گفت: بیا پیش من بمان، وسایل هم نمیخواد بیاری واینجا بود که به الخیرفی ما وقع ایمان پیداکردم. صاحبخانه حرفی نداشت گفت: کاری ندارم که پسرخوبیه یا بدیه اگه خوبه برای خودش خوبه اگه هم بده برای خودش بده! شب سربازمعلمها آمدند گپی زدند وترانه ای و پاسوری.

26 بهمن: ازدست بچه ها که خسته میشوم می گویم: مثل اینکه دلتون برای آقای نصیری تنگ شده! بعد ازظهرتاریخ را ماسمالی کردم وگفتم: کی نون میاره؟ خیال می کردم الان همه دستشان را بلند می کنند! اما بعد اززنگ یکی ازبچه ها یواشکی گفت: آقا ما میاریم! زنگ عربی مسیح اله سلطانی گفت: آقا شما خوب درس میدین!

 27 بهمن: نصیری قرآن می خواند وکلفت کلفت گریه می کند برف می بارد وهوا سیاه است. صدای پارس سگ صاحبخانه که می آید فکرمیکنم یکی ازعموها آمده سراغم اما..

ظهربا بچه ها فوتبال بازی کردیم امیرهم درتیم مقابل بود سه تا ازگلهایشان اوت بود 4-3 باختیم. با بچه ها دست خسته نباشید دادم هوا آفتابی شده شیدایی شده بودم نصیری هم رفته بود تنها بودم وحالی داشتم که دیدم سروکله نصیری پیدا شد گفت: ماشین اومد اما دولتی بود نرفتم!! شب با هم ظرفها را شستیم وکلی خندیدیم. فردا می رویم وطن!

28 بهمن: ساعت 5/5 مینی بوس راه افتاد دو زن درآن سرما وتاریکی می رفتند ظرف بشویند. در مسجد دهی که آب نداشت با تیمم نمازخواندیم. یکسال طول کشید تا به قزوین برسم. در دام غمت چومرغ وحشی می پیچم وسخت میشود دام

29 بهمن: صبح خواب دیدم یکی سخت گندم را می فشارد چنان دردی که با مشت سروصورت یارو را می کوفتم اما اثرنداشت.. أم یجیب المضطرّ إذا دعاه ویکشف السّوء.

خون می چکد زناله بلبل دراین چمن  فریاد ازتوگل که به هرخارخوکنی  دل بسته ام به باد به بوی شبی که زلف بگشایی ومشام مرا مشک بوکنی

30 بهمن

راستی امروز هوا آفتابگین وبهاری ومن سبز!

اول اسفند 72: دورازتومنم تنها تنها منم وغمها

صبح بعد ازسحربا باری سنگین راه افتادم طبق عادت ( خجالت) تاکسی سوارنشدم چنان عرقی که احساس می کردم بارشتری بردوش دارم. توی کمربندی درحالیکه داشتم با الخیرفیما وقع کلنجارمیرفتم اتوبوس سررسید .

دوم اسفند: هنوزبا متلک وهیس هیس کلاس را اداره می کنم، یکی ضرب گرفته بود، آن یکی صدای اردک درمیاورد ویکی قیژقیژ میزرا! دارند پررومیشوند یا شده اند. صبح درسرمای صبحگاهی با خودم می گفتم: خدا مرا دوست دارد که به اینجایم کشانده وسختیهای اینجا را برایم سهل کرده وازگناهان شهرم دورداشته. وبعد جبرواختیارساعتها آزارم داد بعد احساس کردم روزها به سرعت درگذرند نکند چند سال دیگربمیرم وافسرده دستم به هیچ کاری نمیرود می ترسم ومتحیرمیمانم حس مرگ مدتی است که ذهنم را مشغول کرده. باید دم را غنیمت شمرم شاید به فردای دیگرنرسم.

سوم اسفند: سرکلاس توپیدم به رنجبران که بروبیرون! شورش را درآورده بود وخنده ازحد گذرانده! کمی متعجّب شد سکوتم باعث که بچه ها خیال کنند فقط یک تهدید است ومن ازاین بخارها ندارم. به خودم جرأت دادم وبا تکرار برو دفترایستادم لرزش پاها نزدیک بود اراده ام را سست کند اما اگرمی نشستم بی بخارم می پنداشتند روی پاها ایستادم و ورفتم سراغ پسرک؛ قرمز ومتحیّرشده بود. بچه ها حساب آمد دستشان گفتند: آقا ببخشید! دفتری که دستم بود آرام به صورتش زدم : من نمیخوام بزنم وسختگیری کنم اما توسوء استفاده می کنی .. میان ترس رنجبران گفتم: به خدا اگه یه باردیگه تکراربشه میندازمت بیرون و...تمام! برف بی حالی بارید.

شیطان عجیب توی جلد آدم میرود أعوذبالله من الشیطان الرجیم . موقع خواندن سوره یوسف نورامیدی دردلم تجلّی کرد چون یوسف درقویی افتاده ام ومنتظرکه کاروانی بیاید وپیش عزیزم ببرد!!

دم نصیری گرم بلند میشود وسحری می گذارد. اما شب تا می خواهم آوازی بخوانم با خلط صدایش شروع می کند به خواندن مصیبت کربلا.

4 اسفند: امروز ازپیچ کوچه ای که به مدرسه ختم می شد دخترجوان و زیبایی دربرابرچشمانم طلوع کرد تصورهم نمیکردم قویی وچنین زیبارویی؟!( ماه رمضان هم آدم نشدیم!)

نان خواستن ازاین بچه ها چه درد بزرگی است با هزارترفند ومصیبت ازیوزباشی خواستم نان بیاورد گفت: نداریم! عابدین هم اصلاً نشنیده گرفت. دشت قویی زیرنگاه پنجره آدم بعد ازظهرهایم را چه مستانه می کند. تنهایی وده دارد عادت میشود وآنقدرها جانفرسا نیست.

5 اسفند: آیت ا.. ازبس خندید مجبورم کرد لگدی حواله ساقه پایش کنم امین ا.. هم پای دیوارمدرسه شاشید!

توی دفتروقتی من نبودم حسین وداریوش با هم حرفشان میشود، داریوش به حسین می گوید: تومرد نیستی! حسین هم با معذرت ازآقای ذوالفقاری زیپش را بازمی کند وحیایش را درمی آورد ومی گوید: پس این چیه؟! به همین خاطر امین ا.. را می بخشند.

ن به من گفته بود که عادت ندارد نوشته کسی را بخواند ومن روزانه خاطراتم را می نوشتم وبا خیال راحت درطاقچه می گذاشتم . دیشب می گفت: بهشت وشیطان دروغه! وازاین دست عقاید بلاهت آمیز! وقتی این حرفها را می نوشتم اوهم بالای سرم داشت می خواند. عصروقتی داشتم قرآن می خواندم تقویم را ازروی طاقچه برداشت وگفت: این چیه نوشتی؟! و آن صفحه را پاره کرد وانداخت توی بخاری! وبا ناراحتی تکرارمی کرد: چرا نوشتی؟ هیچ احمقی هیچ دیوانه ای اینطورنمی نویسد .. ما هرچه حرف زدیم توی اتاق توباید آنرا بنویسی؟ .. برای خودِت یه خونه پیدا کن! .. اخلاق ما با هم نمی سازه! برای خودت یه خونه پیدا کن! قلبم فروریخت چه حماقتی کردم تا حالا دل کسی را نیازرده بودم.. داشتم دیواته می شدم بغض گلویم را گرفته بود گفتم: معذرت می خام .. فکرنمی کردم ناراحت بشی! واو سردنده خشم! ناگهان دنیا چنان سنگینی اش را روی گرده ام انداخت که درازکشیدم ودستم را گذاشتم روی صورتم وسیلاب سیلاب گریستم جلوی خودم را نمی توانستم بگیرم .. بنده ای را آزرده ام.. ازآنطرف هم دوری محبوبه ام خودش را رساند و همه این رنجها . آنشب افطارم اشک بود.

ازنوشتن متنفرشده بودم اما این نوشته ها سنگ صبورمن است وتمرینی برای قلمم. محیط، آدمها، حرفها وعقاید .. همه دستگرمی است برای نویسندگی. حیف نیست که رها کنم؟!

 

درخرد جمعه ششم اسفند: صبح که بیدارشدم نصیری هی می گفت: وسایلتوجم کن!چیزی یادت نره! بیرون رفتم ده درسکوت نه چندان خوشایندی آرمیده بود گهگاه جیک جیک نامنظم ودلنشین گنجشکها یا قل قل بوقلمونها سکوت را زینت می داد توی میدان ده پیرمردها همراه عرقچین هایشان گپ میزدند و خنده کلفتشان هرچندیکباربه صدای بوقلمونها می پیوست این صداها همیشه مرا به وجد می آورد اما امروزهمه چیزنفرت انگیزبود ازروبروی عرقچینها وچشمهای براق شده گذشتم درحالیکه جواب سلامم را نگرفته بودم ( مردم این ده درجمع سلام نمی دهند) باخودم می گفتم: ازمردمی که جواب سلام نمیدهند می خواهم خانه بگیرم! درآن آفتاب سرمایی گوشم را می آزرد: چقدرتنهایم! تنهایی مرا ازمیان دیوترهای کاهگلی به تپه های کنارده کشانده بودبه سلام بچه هایی که داشتند فوتبال بازی می کردند سری تکان دادم پاهایم ازگل کوچه ها سنگین شده بود سوزسرما توی گوشم داشت خالکوبی می کرد... ای غم بگو با جوانی ام چه کردی.. دستم توی جیبم بود وسرم توی لاک به آسمان نگاه کردم چقدرتنها بودم انگاراینجا دفن شده بودم. انتهای کوچه ای یک پیرمرد به دیوارتکیه داده بود امیدوارکوچه را بالا رفتم: سلام. این یکی جواب سلامم را داد انگارازانتهای خاطراتش کلمات را بیرون می کشید گند به آفتاب داده مثل جانوری توی الکل حرکت نمی کرد: اتاق خالی دارید؟ نمیدانم شنید یا نه اما گفت: یوخ!! جوانی با موهای وزوزی ولباسی مناسب که فقط جوانها دراین ده به تن دارند ازخانه ای بیرون آمد از پیرمرد پرسيد: چی می گه؟ سرم را برگرداندم وبا سلامی حرفم را تکرارکردم با ته ريشی وقيافه ای صميمی دستم را فشرد وگفت: دوتا اتاق داریم ویازده نفریم یکی را خودمان استفاده می کنیم آن یکی جای اسباب واثاثیه س ! وادامه داد: توغریبی! بیا با هم بریم خونه پیدا کنیم!.. تصورنمی کردم همچین آدمی توی این ده پیدا شود حلقه آهنی دری بالا وپایین رفت با خودم می گفتم: یعنی خونه  من همینه؟! نه واللا.. یه اتاق خالی داریم ولی نزدیک عیده مهمون میاد.. ازمردان دورمیدان پرسید بعضی به نه سرتکان دادند وبعضی بی توجه به حرف زدنشان ادامه دادند بعد درخانه پیرزنی انجیری: دوتا اتاق داریم یکیش خودمون میشینیم اون یکی کاهدونیه! به غروب می اندیشیدم به غروبی که دراتاقی نشسته ام ومشغول افطارم یا غروبی که غمگین ومستأصل توی کوچه های ده با پاهایی کوفته وسری افکنده راهی خانه نصیری می شوم. کوچه ای دیگروپیرزنی دیگر با صدای پارس سگ توی خانه آب دهانم را قورت دادم توالت خانه بیرون ازخانه بود با خودم گفتم همه می فهمن روزی چن بارمستراح میرم که! پیرزن که اوهم زیبا بود براندازم کرد وگفت که دواتاق دارند یکی را خودشان استفاده می کنند وآن یکی کاهدانی! کوچه ای سربالایی وبازداستان یکی دوجین بچه واتاق وکاهدانی. بیرون ده پیرمردی مشغول بیل زدن بود اول داستان معلمهای ولدالزنای پارسالی را تعریف کرد که می خواستند همدیگررا بکشند و اینکه دهاتیها ازدست ناموسبازی شان به تنگ آمده بودند وبالاخره مژده داد: خونه دارم برق نداره اما برق می کشم توفقط پول برقشوبده. خوشحال یک دورقمری دور ده زدیم جوان که فهمیدم برادراسلام –دانش آموزم- است گفت: راهش ازمدرسه دوره اما مگه چی میشه چوپانا اینهمه راه میرن تازه پاشون وامیشه!آخرین خانه ده بود برادراسلام گغت: پیرمرد گاووگوسفنداشواینجا نگه میداره به همین خاطرهرچند وقت یکباربهت سرمیزنه زیاد تنها نمیمونی! به این فکرمی کردم که شبها را چگونه اینجا سرکنم هرچه بود ازکشیدن منت این وآن بهتربود بالای سرم کبوترها داشتند پروازمی کردند چقدرهوای آزادی کردم. برگشتم پیش نصیری که بازشروع کرد: اثاثیه تو .. وپاشد و فرشم را جمع کرد ازدستش گرفتم وخودم جمع کردم. بعد زدم بیرون، بالا پایین می رفتم  تگرگ وباران بارید خودم را داده بودم به دست طبیعت وسط ده پای دیواری با عابدین گپی زدم که سلی صدایم زد: هوی! ازدیروزبرات دنبال خونه می گردم یه خونه با صاحبخانه پیدا کردم!! داشتم شاخ درمیاوردم می خواستم بپرم وسیبیلهای سلی را ماچ کنم چه اتاقی باورم نمی شد با زلکلو وجواد رجبلو پسرصاحبخانه وسایل را آوردیم نصیری گفت: بیا! شام مهمان مایی!! وقتی رفتم گفت: اگه نمیومدی شب خوابم نمی برد! بعد گفت: دیشب خواب دیدم یه سگ سیاه شبیه شیرازاتاق اومد تو اما با یه سیم دوباربه گردنش زدم مرد بعد اونوپشت خونه توی برفا دفن کردم...

سگ من بودم؟! با چشمهایش می خواست همین را حالیم کند شب خوابم نبرد.

هشتم اسفند: اولین دست پختم چه لذیذ ازآب درآمد بدون نمک وروغن! اما افطار درتنها یی مانند حمام بی آب است.

شمع شبهای تنهایی ام چراغ نفتی صاحبخانه! وآوای ماهورشجریان.

نهم اسفند: زیراتاقم طویله ایست وسرد، سحرپاهایم یخیده باران می بارید وازسقف چکه می کرد. صبح درهوای مه آلود میان جیک جیک گنجشکها وکرکرخنده دودخترجوان روستایی وروی زمین گل آلود به مدرسه رفتم نزدیک بود روبروی چشمه زمین بخورم وآبرویم پیش دخترها....! نفت ده ته کشیده مش اسمعلی برایم نفت میاورد سرمای اتاق منتظراست تا من ازپای چراغ بلند شوم تا پاچه ام را بگیرد. ازترس تمام شدن نفت موقع خواب چراغ را خاموش می کنم ودرسرمای مستولی می خوابم. نصیری توی مدرسه برایم قیافه می گرفت وروزه اش را می خورد قبل ازظهربا امیرمعلم کلاس چهارمیها پاتوی گلها برمی گشتیم که جلوترازما دیوارکاهگلی خانه ای با صدایی مهیب وغباری سنگین فروریخت! اگرده قدم جلوتربودیم.

10 اسفند: روزها پادرگل ولای کوچه های آبادی چه دیرمی گذرد. سحربرق رفته بود جواد برایم فانوس آورد همه این چیزها را محبت می داند ومن ترحم! حاضرمدرخاموشی وسرما با پتویی خودم را زنده نگهدارم اما صاحبخانه برایم چیزی نیاورد. برنج همان روزاول ته کشید.

عصرجلسه درباره امتحانات سربازمعلمهایی که تا دیروزهمدیگررا انگشت می کردند وآلتشان را به هم حواله می کردند چقدرجدی حرف می زدند وربط وبیربط چه ما تهرانیها ماتهرانیهایی می کنند.

امشب روی برج استیصالم شب قدر وشک احتلام! جواد برایم حلوا وماست آورد خدا خیرشان بدهد.

11 اسفند: بعد ازکلاس آفتاب ملیحی زده بود توی آبادی. هوس کردم پای دیواری بنشینم وآفتاب را درآغوش بگیرم اما غربت وناموس مردم مانع بود اینجا ازآفتاب هم محرومی!

12 اسفند: سحرنای بیدارشدن نداشتم  صبح حالم خیلی خراب بود؛ روزجانکاهی است ورمضان جانکاهی همه استخوانهایم ازسرما خوردگی به ناله درآمده اند صبح با ترنمم این تصنیف بیدارشدم : من همه یاران تنها ماندم آتشی بودم برجا ماندم! توی کلاس حال بچه ها را گرفتم که چرا درس نمی خونید الاغا! محمد قندی را هم بخاطرصدا درآوردن با لگد انداختم بیرون. شب صاحبخانه آمد وگفت مردم میگن چرا مرادی نمیاد مسجد؟! رفتم توی راه هردو کفشم توی گلهای کوچه جا ماند!

13 اسفند: قویی دومسجد دارد ویک آخوند هم ندارد یعنی یکی داشته اما بخاطربیسوادی اش انداخته بودنش بیرون. قد بلند با ته ریشی وعبایی سیاه وچندلایه لباسی ضخیم وکهنه وتسبیح بدرنگی که به نظرنمی رسید چرخاندنش چندان ثوابی داشته باشد کتاب ضخیم منتهی الآمال را زده بود زیربغلش وگنده گنده راه می رفت مرا که دید خیلی قلنبه سلنبه تحویلم داد: سلام ع علیکم موفق وموید ومنصور باشید. شب قدربود واهالی مجبورمجبورشده بودند بیاورندش. هیچکس به حرفهایش گوش نمیداد همه برای گپ زدن وچای خوردن آمده بودند. اول گفت: برای سکونت مجلس صلوات! وسط سخنرانی یکهو بغل دستی رو به ته مجلس هوارمی کشید: قیسمت چای گته! یا مش کمند علی بیا بشین یوخارو! انگارتوی قصه های جمالزاده زندگی می کنم.      

14 اسفند: قبل ازظهر وهم انگیزی را پشت سرگذاشتم رمضان وحشتناک ورنج آوری را پشت سرمی گذارم خدا قبول کند!

14 اسفند: شب قدربود وباید بیدارمیماندم اما دیشب محتلم ازخواب برخواستم وباید به حمام می رفتم اما حمام: یه زیرزمینه دوش موش نداره! یه خزینه س باکاسه آب میریزن روسرشون! تمام روز را دردرفکراستحمام با خودم کلنجارمی رفتم ازخیرش بگذرم و دوهفته نجس بروم وبیایم وهمینطورنمازبخوانم یا هرچه باداباد!؟

شب که شد جواد آمد پیشم حرف ازحمام پیش کشیدم حرفهای همکارها را تکرارکرد واضافه کرد تا پارسال که برق نبود جن ها می آمدند حمام !! وچندتایی ازوقایع جن زده ها را با آب وتاب شرح داد! وقتی رفت ساک را برداشتم وهرچه باداباد راه افتادم اما یکی توی دلم می گفت: بی خیال نرو! وآن یکی می گفت: نه خره! واجبه! شب قدرهم که هست! توکل کنان پاتوی کوچه تاریک گذاشتم زنیه سگها هولم را بیشترکرد بدبختی آیت الکرسی هم که نمیشد خواند ازکنارخانه ها که چراغ زردرنگشان کورسو می زد گذشتم وبه دشت تاریکی رسیدم کمی دورترصدای جیغ وهوارزنها که زیردوفانوس بیجان پای چشمه داشتند ظرف می شستند سکوت تاریکی را می شکست وکاسه هولم را! چادرهای سفید توی هم می لولیدند ونورفانوسها در دوطرف چشمه با لرزش دست زنها پایکوبی می کرد حمام دورتراز ده میان ویرانه های کاهگلی کنارشعبه نفت بود ونورکمرنگی ازپنجره بالای سقف مرا به خودش می خواند.. با شک وتردید درزنگزده حمام را که گوشه آن خورده شده بود با صدای جیرجیرکشداری بازکردم جن ها اگرخواب بودند بیدارشدند! چسبیدن لایه زنگزده دررا روی پوستم حس کردم. دوپله کج ومعوج درون سالنی سمنتی ودیوارهای آغاریده وسیاه و صداهای کلفت ومرتعش. چشمم به درباز وزنگزده ای افتاد که روی سکوی کنارش سه کفش روستایی وپاره پوره جفت شده بود. درحالیکه که به قیافه ها وبرخورد آن سه مرد فکرمی کردم در را بازکردم صداها خوابید لباسها را روی سکویی همان کنارخزینه ای که خودشان را می شستند روی هم تلنبارکرده اند سلام دادم سه مرد جوان با بدنهایی پشمالو توی کف صابون جوابم را گرم دادند.لباسهایم را با کمی ترس شروع کردم به درآوردن: نکنه تقّه مو بزنن؟! چاره ای نبود: بابا تو مردی! نشستم وشروع کردم با کاسه آهنی کج ومعوج وسیاهی آب ازخزینه برداشتن.. کارشان تمام شده بود بلند شدند وشروع کردند به لباس پوشیدن اما خیلی لفتش می دادند بلندبلند ازکارگری درتهران حرف می زدند که توی ماه رمضان با دهن روزه کارگری می کردند وتراکتور و مزرعه و.. سرم را پایین انداخته بودم وزیرلب اسم هرچی امام بود زمزمه کردم وخودم را بی خیال نشان می دادم بعد صابونی به صورتم زدم اما یکی شان پشت سرم بود فوراً کاسه آب را روی سرم خالی کردم.. عجب توهمی! آمدم نفس راحتی بکشم که یاد خواب دیشبم افتادم که مادربزرگ خدا بیامرزم ماچم کرده بود وآقای قاسملو- معاون مدرسه- تعبیرکرده بود که اگه مرده آدمو ببوسه آدم میمیره!! سیبک گلویم چسبید به سقّم خدایا یعنی فردا صبح را می بینم یا لحظه ای را که از این حمام بیرون رفته ام آنهم صحیح وسالم؟! دراین برهوت چه کسی خواهد فهمید که معلمی را درحمام ازپا درآورده اند؟ دیگرطاقت نیاوردم وشروع کردم: الله لااله الّا هوالحیّ القیّوم.. خدا حافظ .. رفتند وصدای کلفتشان را با خودشان بردند. ( آیا هرکسی در وضعیت من بود این هول وخیالها به سراغش می آمد یا من مثل بچه ننه ها خیالات واهی می بافتم؟ نمیدانم!) سکوت همه همه جا را فراگرفت وصدای شرشر آب که به خزینه می ریخت و سوسوی جیرجیرکی درگوشه ای ازحمام. حرفهای جواد با بخارآب از خزینه شروع کرد به بالا آمدن........... جن... ها.... تند تند شروع کردم به آب ریختن روی سروکله ام تا صدای آب فریاد سکوت را خفه کند دیوارهای حمام دود گرفته وآغاریده .. درانتهای در ورودی، پستو مانندی تاریک و پشت سرم دیواری که به اندازه دهان بشکه ای شکسته بود تاریکی وهم آلودش به درون حمام سرک کشیده بود فوراً سرم را برگرداندم لحظات به کندی می گذشت بلند شدم تا غسل را شروع کنم ناگهان مردی عریان با سینه هایی فراخ وکم مو با صدایی مهیب جانم را به دونیم کرد.. خدای من! آینه یک وجبی وکدر چسبیده به دیوار با بخار وهم آلودش کسی را نشان نمی داد جزمعلم تنها و تازه وارد قویی.. کاسه آب ازدستم افتاده بود. با دیدن خودم توی آینه احساس کردم آشنایی درحمام هست نفس راحتی کشیدم غسل غسل میت درست یا غلط تمام شده بود چقدرطول کشید نمی دانم  هرلحظه احساس می کردم کسی وارد حمام شده لباسهایم را با سروصدا تنم کردم تا صدایی نشنوم  کارم تمام شد باورم نمی شد فاتحانه سعی کردم این لحظات آخر را با خونسردی به پایان ببرم با حوصله زیپ کاپشنم را کشیدم وساک را روی دوشم انداختم وتند ازحمام بیرون پریدم باورم نمی شد پا ازحمام بیرون گذاشته ام درحالیکه دارم نفس می کشم. صدای سگها، تاریکی، دشت و سوسوی پنجره ها .. ازکنارچشمه گذشتم نورفانوسی نبود اما صدای ضعیف ترق ترق بشقابی به گوش می رسید وقتی ازکوچه می گذشتم ازگام برداشتن ونفس کشیدنم احساس غرورمی کردم جن ها را کشته بودم. پا به اتاق که گذاشتم انگاره غرفه ای ازغرفه های بهشت بود نه آن بیت الحزن دیروز. توی اتاق ساعتها عاشقانه زل زدم به آینه. هیچوقت اینقدرعاشقانه و پرستش آمیز خودم را نگاه نکرده بودم خدا توی آینه بود.

15 اسفند: خدای من پولم ته کشیده وچند خرما وبرنج وچایی. شب توی مسجد تا نمازخواندم را دیدند تحویلم گرفتند وتعارف کردند بالای مسجد!! جوانها ازخم وراست شدنم ماتشان برده بود!

بامداد 21 دیماه 85: ناپلئون برخیز! باید جهان را زیرو روکنی!

16 اسفند 72: أم یجیب المضطرإذا دعاه ویکشف السّوء

 سربازمعلمهای تهرانی حتی چشم چرانی معاون ومعلم کلاس اول را به اداره گزارش کرده اند. امروز ذوالفقاری گفت: راستش نصیری اختلال حواس داشت تو اداره هم گفته بودن هواشو داشته باشم!! وتمام اینمدت برایم دنبال خانه بوده به صاحبخانه گفته بود هروسیله ای می خواد بهش بده! عصرچقدرتقویم را ورق زدم!

17 اسفند: خدایا چند سال دیگریک هفته دیگرخواهد شد. ازاداره آمدند وازسربازمعلمها تعهد گرفتند ورفتند! توی اتاق چند سوال تصحیح می کنم وچند قدم با دهان بخارکرده راه میروم انگاردیوارهای اتاق مشبکهای کاهگلی اند، سرما تنم را سوزن سوزن می کند. خدای من امروزعصرنفت گرفتم . قابلمه را ازبرنج پرمیکنم سه چهاروعده می خورم تا ته بکشد بعد حال شستن که ندارم بازتا سرقابلمه را پربرنج می کنم. داریوش را توی کوچه با دنیایی ازغم واندوه توی چشمهایش دیدم گفت: می بینی روبهان با ما چه می کنند؟

جزچای چیزی برای خوردن ندارم قندها را شمردم 66 دانه. امروز بچه ها با لوله خودکارصدا درمی آوردند اما وقتی بی تفاوتی ام را دیدند رها کردند.

قاصد روزان ابری داروک کی میرسد باران؟

18 اسفند: به جان تا آسمان عشق رفتم به صورت گردراین پستم من امشبم.

سگ آیت- یکی ازدانش آموزها- رفت زیرماشین.. پدرش می گفت: آیت داره دیوونه میشه! خیلی دوسش داشت. دیگه نمیاد امتحان بده شب وروز گریه می کنه نصف شب با صدای گریه ش ازخواب بیدارمیشیم.. چقدرکتکش زدیم فایده نداره حالا هم میگه خودمو با دوا میکشم!

توی دعوا مدیروسربازمعلمها چپ وراست حال هم را می گیرند ذوالفقاری قانونی باشان تا می کند ومجبورشان کرده که به موقع بیایند وبه موقع بروند!

19 اسفند: صبح آیت زنده آمد مدرسه! عصرهم با یک جفت جوراب دراتاقم را زد به جای نمره عملی! لابد توی مسجد سوراخ جورابهایم را دیده بود.ظهربرای تلفن زدن راه افتادم بطرف گرماب. هوا سرد بود اما ماشینی سررسید تلفن خراب بود پیاده راه افتادم باران شدیدی درگرفت با بچه های شبانه روزی قویی.

20 اسفند: جواد گفت: اگه لباسی برای شستن داری بده بشوریم!

من گرم هذا کتابٌ ام، ته کلاس عقبی ها قرمز شده اند وچشمشان گشاد!!

21 اسفند: آنقدرغم تنهایی وهوای فراق توی دلم خراب شد که یوزباشی وآیت را با لگد ازکلاس انداختم بیرون. ظهرستاربا سه چهارتا نان داغ ودوتخم مرغ دررا به صدا درآورد اما اگرخانواده اش بفهمند جغرافی افتاده!؟ شب صاحبخانه برای نشستن آمد وبازمن با خجالت نگاهش کردم واینهم که برایش چای ومیوه نمیشد! صاحبخانه می گفت که اصلشان قزوینی است جدش دلاک حمامی درقزوین بوده. وآنروزها قزوین حاکم ظالمی داشته عده ای ازاو می خواهند که ترتیب حاکم را بدهد جد صاحبخانه هم اطاعت امرمی کند وریش حاکم را با سرمبارک می گذارد توی سینی وبه گرماب می گریزد. با شجریان حالی دارم اینجا.. شب اعلام کردند که فردا عید است. خداحافظ ای قطعه ای ازبهشت ای همدم لحظه های تنهایی!

22 اسفند: ظهرها انگارسواربرلاک پشتی درگذرند کمی با خاطراتم سرگرم شدم وبه نویسندگی امیدوارتروناهار نان داغ روی چراغ وپیازوچه خوردنی! بعد ازظهرذوالفقاری وخاموشی وبعد سربازمعلمهای بلوف زن تهرانی آمدند همدیگررا محکوم کردند ورفتند. شب، خدا به دست جواد برایم شیربرنج فرستاد. زود سربه بالش می گذارم تا چهارشنبه زود فرا برسد.

23 اسفند: گوشه تقویم نوشته شده: پول ندارم تخم مرغ بگیرم! دلم برای کتاب هایم تنگ شده نهج البلاغه، جنگ وصلح وحافظ نامه..

ازروزی که به ده آمده ام اجتماعی ترشده ام وازجمع ومهمانی گریزان نیستم.. توفیق اجباری. دیشب ازدردمعده خوابم نبرد فکرکنم بخاطر زیاده روی درخوردن نان داغ وپیازباشد. صبح یکدفعه دیدم با زنجیرجاکلیدی زده ام توی صورت عابدین.. زنگ دوم برای مشخص شدن وضع حقوقم  پشت وانتی رفتم گرماب هوا مکی سردبود. برگشتن مغرور ازگرفتن هفت هزارتومن حقوق وپشت سرگذاشتن یکماه سختی. یکساعتی توی برف وباران پیاده روی کردم که وانتی سررسید پشت وانت گوشه ای کزکردم. دستهایم مثل یک تکه گوشت لخم سرخ شده بود بعد ازظهربا عابدین آشتی کردیم.

24 اسفند: آخرین تیره شب هجربه پایان آمد.

ساعت 4 ازمیان خانه های گلبرفی می گذشتم مردی با چماق ازکنارم گذشت ترسم را اززنویه سگها بیشتر کرد نکند این صدای گرگی باشد! به نورچراغ مسجد پناه بردم اما دربسته بود وصدای سگها یا گرگها جلوتر آمده بود جهنم درخانه ای را می کوبم یا ازتیربرق بالامیروم محتلم بودم وآیت الکرسی هم نمی توانستم بخوانم! اما صدا ها که بیشترشد هرچه باداباد.. بسم ا.. الرحمن الرحیم.. بالاخره ایوب بعد ازچندباردوروبوق زدن راه افتاد هوا سرد سرد. زنجان آفتابی  خانه آجری وزیبا وکوچه وخیابان آسفالت! هفت تومن حقوق گرفتم من که تا دیروز نان وپیاز می خوردم حالا صدتومن دادم به آجیل! وبرگشتم قویی.

25 اسفند: بعد ازتصحیح اوراق از زن صاحبخانه وجواد خداحافظی کردم جوراب پشمیی دادند لابد عیدی! بعد با نصیری راه افتادیم هوا بهاری بود توی جاده گفتیم وخواندیم وخندیدیم بالاخره وانتی سررسید تا ماتحتمان را ازدست بدهیم! بالاخره خیابان سپه را دیدم شروع کردم به دویدن هوای سپه را می بلعیدم. علی تا ماچم کرد گفت: به به! بوی پهن میدی! بلافاصله حمام رفتم وریش وپشم وبوها را شستم.

عصرتوی شهرقدمی زدیم وکتاب صمد بهرنگی آنگونه که بود را خریدم حاجاقا سرکفت زد گفت: اینها کمونیس بودن! صفحه امروز با این جمله بسته شده: وشهرخواهای گناه وکشاننده به دنیا.     

ادامه 21 فروردین: صبح راه افتادم بارم سبک بود و دلم از اندوه سنگینُ در راه ابهر برغمها چیره شدم اما ابهرکه پیاده شدم بد جوری دلم گرفت مینی بوس لکنته ای هم که سوارشدم وسط راه خراب شد. درقیدارپاک هوای قزوین را کرده بودم .. همه جا سبز از بهاربود وهوا مطبوعُ اما تنهایی برجانم چنگ می زد در ملک چمن یا به قول خودشان ملکَچَمه مرغی پرید زیرماشینُ راننده نگه داشت وبه شاگردش گفت: برو کیشش کن! قویی.. صدای همیشه بوقلموها.. چشم خیره زنها .. داد و هوارو صدای کاسه کوسه چشمه منتظرم قفل درطوری نگاهم می کرد که انگارمنتظربود دیگر برنگردم اتاق اما با من آشنا بود زن صاحبخانه گفت: چرا نیومدی! پدرپیرصاحبخانه ماچم کرد وگفت: دلمون برات تنگ شده بود همه آشنا بود مثل تنهایی. توی مدرسه قیافه ها عوض شده بود و همه خوش تیپ به جزنصیری که سیاه ترشده بود و معاون که فقط چاقتر! طوری حرف می زدند که انگاریک ماه است غیبت کرده ام تگرگ شدیدی بارید در خانه را که بازکردم سقف چکه می کرد واتاق سرد بود. حالم گرفته است وبنان گوش می دهم: برگ خزان رسیده بی طاقتم رهی! دلم می خواهد مثل این آسمان زارزار بگریم تا آفتابی شوم اما... عصرمش اسمعلی ( صاحبخانه) آمد و گفت که می خواهد برود مکه به جای پدرش که ده سال پیش اسم نوشته؛ ترکی حرف زدن هم چه مشگل است ماه اول اینطورتوی گل نمی ماندم دفترچه حج را برایش ترجمه کردم .. وفعلاً آسوده حالم!

 23 فروردین: معلم شمالی کلاس اول سیزده سال است که توی این منطقه است می گفت: اولین سال ما می خواستیم دربریما! ایکاش می رفتیم! راستی مردم این منطقه عبوس کارند وسرما. با فوتبال بعد ازظهر را به شب رساندم.

 27 فروردین: غروبانه روی سکوی خانه بهداشت مسحور اعجازنهج البلاغه، هوا غباری وابراندود.

 28 فروردین: الدهر یلعب بالوری لعب الثوالج بالکره! صدای مؤذن قویی به کهنگی دیوارهای کاهگلی خانه ها..

 4 اردیجهنم: شایعه شده که برای جنگ در بوسنی هرزگوین اسم می نویسند سخت فکرم را مشغول کرد، سعی می کنم هر امیدی را به زندگی دنیا از دلم پاک کنم! وسط بیابان اگرخدا نبود جانم را که ضامن بود؟ یکی از اهالی قویی با موتور سر رسید. غروب غمباری را دربیت الحزنم گذراندم وبالاخره گریستم.. سقف هم شروع کرد به چکیدن! باد شدیدی وزید شیشه یکی ازپنجره ها شکسته بود وباد می زد تو و از زیر دراتاق آب توی اتاق می آمد. خدایا شکر به این غمها.

 5 اردیبهشت: فقط موقع تدریس بود که کمی سرگمم اما بعد دیوانه مستی توی سرم خودش را به کاسه مغزم می کوبد ایکاش دیوانه می شدم خودم را به در ودیوار می کوبیدم، می خندیدم، به هوا می پریدم .. اما باید عاقلانه رفتارکنم! چقدرتنهایم مثل یوسف در ته چاه مثل یونس در دل نهنگ و "روزها برنوک پنجه پا می گذرند" آی ی ی! داروک کی می رسد بارانی که ازسقفم چکه نکند؟! غروب رفتم ظرفها را بشورم - هر دو سه روز یکبار ظرف می شورم کار سختی است!- دختر جوانی با پیراهنی سرخ روی بام مدام هی می آمد و می رفت کنجکاوی مرموزی مرا فرا گرفت گهگاهی نگاهی می انداختم قیافه اش درآن غروب معلوم نبود تا ظرف شستن من تمام نشد نرفت با خودش می گفت: چارتا بشقابو چه قد لفتش میده!

 ششم اردیبهشت: در اندوه تنهایی راه گرماب را پیش گرفتم می رفتم مخابرات تا با خانه تماس بگیرم. وسط بیابان زیر باران، ابلیس پشت سرم سبزشد: دنیا اینجور داره میگادت اونوخ باید خدارو هم شکرکنی الاغ!؟ وانتی سر رسید با همان قیافه عبوس وخشن مردم این نواحی. با پنج تا تخم مرغ برگشتم. غروب باران درگرفت آسمان مثل مردی صبر از کف داده زارزار می گریست ونعره می زد و من ازخواندن نهج البلاغه چنان بیخود شده بودم که دنیا زیر بال وپر من بود انگار. عصر آفتابی بیرون زدم وچنین گفت زرتشت را می نوشیدم که سروکله قندی وزلکلو و یوزباشی پیدا شد با هم شنگ خوردیم وصفایی داشتیم چه پاک دلند، گفتم: اسم این علفه چیه؟ علی قندی گفت: قارقاداشّاق!

 نهم اردیبهشت: دیشب ککها پدرم را درآودند سر وکونم ازبی حمامی می خارد عصر ازگرسنگی زدم بیرون شاید دانش آموزی را ببینم جمعه بود و پرنده پرنمیزد چشم به زمین دوختم تا شاید علفی پیدا کنم که مغازهآی باز شد بیسکویتی خریدم و خانه که رسیدم زن مش اسمعلی برایم نون آورد باز زدم بیرون آسمان و زمین رنگ دیگری داشت با دیدن شقایق ها شروع کردم به آوازخواندن! شب به میمنت رفتن مش اسمعلی به مکه چایی می دادند- مراسم چای ایشمک- رفتم و گوشه ای کزکردم دهاتیها توی یک وجب اتاق بر سر فاصله مکه و مدینه سرهم هوار می کشیدند.

 دهم اردیبهشت: ابر تیره ای دشت را رویایی کرده انگار زمین به آسمان نزدیک شده است و لحظه ای دیگر یکدیگر را درآغوش خواهند گرفت عاشقانه! دلم می خواهد به پهنای دشت دراز بکشم وچشمانم را ببندم وبه بهشت بیندیشم.. همه چیز چون دهقانی خسته، آرام چرت می زند و گوسفندان به آرامی کودکی خفته اند، به چرا! صدای پچ پچ بچه ها می آید آقا! زنگه! چشم از آنسوی پنجره برمی گیرم. به بچه ها نزدیکتر شده ام به بهشت. شکرخدا روزها بی تشویش می گذرد فقط تنها معضلم استحمام است وابا از عور شدن و شام وناهارم به نان وماستی می گذرد چرب تر از هر غذایی. چرا امشب تنهایی وهم انگیزشده است سرم را کسی به آرامی می کوبد، به کابوس می ماند شب هم خواب اسکلت وجمجمه سر می بینم.. عصرکه می رفتم توالت باز آن دخترک روی طارم نشسته بود دلم نمی آمد بزنم توی ذوقش.. در را بستم . عصر با چوپانی که ازچراگاه می آمد گپی زدم هوس کردم چوبش را بگیرم و بیفتم دنبال گاوها. صاحبخانه عصر در زد گفت کاروانشان نوزدهم میرود چیزی برای پذیرایی نبود کمی نشست به در و دیوار نگاه کرد و رفت اما شب بالاخره دعوتم کرد به آبگوشت.

 13- شب خواب دیدم چوپان شده ام ویکی ازگوسفندها را گم کرده بودم فکرکنم پیدایش کردم .. بعد کیف زنانه ای را بازکردم تویش خالی بود با خودم گفتم: این همه زنا پوزمیدن تو کیفشون هیچی نیستا! عصر درمخابرات گرماب خطها قاطی شده بود نتوانستم تماس بگیرم سوار بر تراکتوری برگشتم. دو روز پیش هم که آمدم مخابرات بسته بود.

 14- صبح با چوب رفتم کلاس وبچه ها را زدم بخاطر درس نخواندنشان، امتحان نزدیک بود. بعد از ظهر قاسملو در زد گفت: مهمان داری بیا برو! شتافتم علی گوشه اتاق جلوی یک لیوان چای کز کرده بود تا رسیدم گفت: شاش دارم ازقیدار خودمو نیگح داشتم.. با سربازمعلمها رو کم کنی فوتبال بازی کردیم وبردیمشان. شب صاحبخانه به علی گفت: اگه آقای مرادی مسال سختی مکشه مارو ببخشین! می گفت تا حالا توی دهات با کسی دعوا نکردم حالابرم خونه مردم (مکه) تظاهرات( برائت) ؟ ۱۷- ساعت 30/5 صبح دیدم یکی دارد درمی زند صاحبخانه ماچم کرد و رفت مکه.

 18- صبح، تیمم! می گفتند نصیری دیشب تا صبح چراغها را خاموش کرده وزار زار گریسته! عصر با سربازمعلمها بحث ادبی ای درگرفت که نیما یوشیج بود یا یوشیخ!! حسن اله بداشتی باز زخم معده اش گرفت وسط اتاق مثل مار به خودش می پیچید.

 ۱۹- در طراوت صبح روستا در راه مدرسه درکمال تعجب دیدم که دخترکان جوان با یکدیگر ملعبه گری می کنند وبه دنبال یکدیگرمی خرامند از این سوی کوچه به آنسو. با دیدن من خونسرد زلف در چارقدها پنهان کردند ودر پس دیوارها مستور شدند! به داریوش که ازپس کوچه ای سررسید گفتم: صبحی چنین دمیده به گلبانگ آشتی هرگزداشتی؟! با تأسف گفت: حیف! آخرای خدمتمه!

 ۲۰- بعد ازظهربه بچه ها گفتم برید توی دشت و جغرافی بخوانید که نصیری صدام کرد وگفت: میگی چیکارکنم؟ میگن دیدارخدا سه جوره یا مثل موسی(ع) که ازدیدن نورالهی غش کنی یا مثل اسماعیل که جانتو بدی اما خدا زنده ت نگهداره یا مثل امام حسین(ع) سرتوبدی! من ده ساله از عشق دیدار خدا شب و روزم یکی شده! اول توی دلم خنده ام گرفت اما گفتم: باید صبورباشی! گفت:نمی تونم دیگه دهساله! گفتم: وبشرالصابرین همین! چند روز پیش برسر غیبتهایش راکت مدرسه را شکسته بود وبعد پولش را داده بود. یکبار هم به قرآن گقته بود آیات شیطانی. گفته بودند چرا این حرفو زدی گفته بود: آدم جایزالخطاست! شب خانه رضا بابایی بودیم برای خوردن کله جوش. ذوالفقاری وخاموشی می گفتند: سال ۶۶ و۶۵ حمامها که خزینه های بزرگی بود دهاتیها بدون شورت با یک من چرک و پشم می آمدند توی خزینه! ذوالفقاری می گفت: اولین بار که وارد حمام شدم چشمم افتاد به خزینه که آب سیاهی داشت وبوی تعفن می داد. بلافاصله پریده بود بیرون و بالا آورده بود! می گفت: آنقدر به دانش آموزها گفتیم و کتکشان زدیم که درحمام شورت بپوشند تا بالاخره پدرها دیدند و یاد گرفتند!

 ۲۱- صبح ساعت پنج با صدای حسین از خواب بیدارشدم وسط اتاق با شلوارکردی مضطرب ایستاده بود امیر هراسان نگاهش می کرد: حسن دو بار تا حالا استفراغ کرده معدش غذا قبول نمی کنه هرچی می خوره پس میده! گفت: می برمش تهران ورفت! امیرگفت: به من ربطی نداشت دفه قبل غیبت کردم بردیمش تهران تا رسیدیم به جای دکتر رفته بود توخیابونا ولگردی! بعد گفت: دیدی چطور اومد تو داشتم سکته می کردم! از همان اول تاریخ یک زن همیشه کار دست مرد داده.. درست روبروی اتاقم زیرپنجره.. همین خانه روبرویی! خانه ای است با زن جوانی. گهگاه نگاه کنجکاوانه وشیطنت آمیزی به خانه می انداختم اما امروز زن برگشت و نگاه کرد توی سینه ام چیزی فرو ریخت مثل آبی که ناگهان کف زمین بریزد چقدر چشمهایم را سرزنش می کنم اما باز هر وقت که ازکنارپنجره می گذرم نیم نگاهی به هول توی حیاط می اندازم زن با بچه ای دربغل دارد چشمان پنجره را نگاه می کند! فوتبال. ۲۲- خواب دیدم نمایندگان ورییس مجلس بیرون مجلس مثل بی خانمانها پخش زمین اند و دفتر و دستکشان در باد می گفتند امریکا واسراییل دارند می آیند! داریوش آمد پیشم صدای أم کلثوم حالش را گرفت گفت با این نوارا آدم فکر می کنه چل سالته.. بعد از روزهای اول گفت، می گفت: روزای اول چون به جای امیر تو رو آورده بودن ما عزممونو جزم کردیم که با تو قط رابطه کنیم گفت حتی به دهاتیا می گفتیم این محمود آبادیه!! حالا من تصور می کردم اگر بگویم دهاتیم تحویلم می گیرند نگو محمود آبادیها به دزدی شهره اند!

 ۲۳- صبح با داریوش رفتیم پیش امیر نگو امیر از داریوش خیلی بدش میآید بخاطر اینکه یکماه درخانه اش اطراق کرده بود اما وقتی یکبار به خانه اش رفته بود داریوش می گوید من ازمهمون بدم میاد! عصر با امیر عزممان را جزم کردیم که برویم گرماب حمام. وانتی پیدا شد حمام چه حالی داد ساعت نه و نیم شب بود انتهای گرماب زیر نور چراغ تیربرق منتظر ماندیم شب زیبا بود چقدر.. اما کمی هول داشتیم صدای نیسان یا تراکتوری که از دور به گوش می رسید انگار صدای خدا بود اما.. سلانه سلانه برگشتیم مستأصل.. به کمک پسرکی هر چه دنبال خانه دوست امیرگشتیم پیدا نکردیم گریه مان درآمده بود چه غربتی! چه ترسی! امشب چگونه پایان میافت؟ چقدر امیر دوست داشتنی شده بود!!

دیشب بالاخره خانه دو معلم را به صدا درآوردیم ازخواب بیدارشان کردیم اما تحویلمان گرفتند و نان وپنیرمان دادند عجیب بود امیر آنوقت شب نماز خواند! فکر می کردی که از آنها برتری؟! صبح ساعت سه ونیم بیدار شدیم اتوبوسها اینجا ازساعت سه تا پنج به تهران ومینی بوسها به زنجان وقیدارمی روند از پنج به بعد حسابت با کرام الکاتبین است اتوبوس ما یک ساعت معطل کرد بالا وپایین رفت تا از مسافر پر شود امیر برایم از روستاهای دور افتاده این منطقه گفت: روستایی با هشت خانوار و معلمی که در دخمه ای به اسم اتاق به اندازه قدش - دو دریک- و مأمن موش ومار زندگی می کند. توی کلاس به بچه ها گفتم از را جمله بسازید علی قندی ناکس گفت: من جواد را دوست دارم همان دو نفری که ته کلاس چشمهایشان از حدقه بیرون زده!!

۱۳۷۳

دوم تیرماه 73: با علی رفتیم مسجد، باد شدیدی می وزید درحالیکه این افکار مدتهاست کاسه سرم را می جود: گناه، هوای نفس و عمری که بیهوده دارد تلف می شود!

 13 تیر: مادرم رفته بود قصابی، زنی گفته بود پنجاتومن گوشت می خام قصاب می گوید: پنج تومن کمه! زن نداشت بدهد قصاب هم از دادن گوشت امتناع می کند!

 16 تیر: عصربا علی زدیم بیرون، حرفهای عجیبی می زد هوا ابر بود وباد.. از این حزب الله بازی خسته شدم! یه بار رفتم اعتکاف حالا اونایی که اونجا بودن ازم انتظار دارن دَُرُس راه برم درس حرف بزنم هرجا نمی تونم برم! من که هیژده ساله به عشق خودم زندگی کردم حالا توی در و همسایه و دوستام انگشت نما شدم از خودم بدم میاد.. رفتیم مسجد.

18تیر: خدا را چقدر می شناسم؟ چطور می شود قدمی بسوی شناخت او برداشت؟ کدام کتاب راه را می شناساند؟!

بیستم اسفندماه 85: .. بایست ایمانت را از دست نده.. علیرغم همه این حوادث تو صاحب همه چیز هستی مهم نیست تو میلیاردها برابر پول به دست می آوری.. و هنوز بدی وجود ندارد مگر در درون ما و هنوز هرچه می کنی درست است. ایمانت را از دست نده! .. آبراهام لینکن "تا شصت سالگی یک هیچ محض بود" وهنوز معجزه به پایان نرسیده است.

 22تیر 73 : صبح با کابوس این افکار برخاستم: آیا خداوند مرا در این دنیا ناکام خواهد گذاشت و آرزوهایم عقیم خواهند ماند؟ آیا نمی توانم یک نویسنده شوم؟ هیچ کاری از دستم ساخته نیست؟.. یعنی خیر من دراین است که سالها پشت این کوهها توی پشم و پهن بپوسم؟ خب! عوضش آن دنیا از آن من خواهد بود!!..نع! من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک! تازه دیشب خواب دیدم مردم آبادی دختران زشتشان را پیشکشم می کنند ومن امتناع می کنم اما یکی جوراب گشادی بهِم داد با خودم گفتم: نه! نباید بپوشم توی قزوین نمیشه پاش کرد!!

23تیر: این خجالتی بودن کفرم را درآورده غروب ازگرسنگی داشتم میمردم اما نتوانستم وارد دکان شوم با اینکه می دانستم هیچ اتفاقی نخواهد افتاد!! بعد دختر زیبایی را دیدم ..

 24تیر: امروز عزمم را جزم کردم تا در کنکور شرکت کنم ان شاء ا.. رشته عربی. البته باید اول استخاره کنم! شب رفتیم با علی مسجد النبی سخنرانی شیخ حسین انصاریان از نیکی به پدر ومادر گفت.

 25 تیر: عصر علی رفت بستنی بخرد فقط برای من خرید! دیشب شیخ حسین داستان زاهدی را تعریف کرده بود که بخاطر خوردن بستنی دچار قهر خدا شده بود! امروز بازی ام گرفت بچه ها گفتند: برو دنبال فوتبال به یه جا میرسی! برزیل در ضربات پنالتی قهرمان جهان شد.

30 تیر: خواب قیلوله، راه آهن و قطارها.. زن زیبای بلوند.. بوس وکنار و مزاحمی که بیدارم کرد!

اول مرداد73:سحرگاه مسحور جنگ وصلح تولستوی.

دوم مرداد: رفتم گرماب برای گرفتن حقوق چند ماهه ام. هشتاد هزار تومن تا حالا چنین پولی ندیده بودم. یک شب در قویی با خرّوپف ذوالفقاری و خاموشی به سر کردم.

سوم مرداد: در قیدار کارمند بانک گفت: که باید فیش را ببرم گرماب تا امضا کنند!! کفرم بالا آمد.. برگشتم قزوین! توی جاده قیدار- ابهر، راننده کثیف و بی دندان دوتپه ای با مینی بوسی مثل خودش، می گفت: آدم باید پارتی داشته باشه! این کارمندا از راه پارتی پول به جیب میزنن و مرهمی به زخمشان و الا " آج" میمونن من خودم ماهی هشتاد تومن درمیارم اما بازم "آجام"!! به خانه که رسیدم فهمیدم مبلغ فیش هشت هزار تومن است!!

5 مرداد: دوباره گرماب .. در ابهر سلمان رفیعی سوار مینی بوس شد همکلاسی دوره دبیرستان و حالا همکار، و شوقی و تجدید دیداری! می گفت: هفته اول که از ده آمدم خانه، نشستم و زار زار گریه کردم و گفتم که دیگه من اونجا نمیرم پول تربیت معلم رو باید تسویه کنید! بعد که رفتم مدرسه دیدم مدیرمدرسه غیبت رد کرده؛ هوار کشیدم و یقه اش را گرفتم و چسباندم به دیوار و هیکلش را بلند کردم! قدش هم کوتاه بود شروع کردم به فحش دادنش! اونم غیبتمو پاک کرد! بعداً که فهمیدم آدم خوبیه شیش ساعت اضافه کاریمو دادم بهش، متأهل بود آخه! گفت: روز اول سر انتخاب روستا چنان داد و هواری راه انداختم که بیا و ببین! می خواستم کاری کنم بندازنم زندان نرم دِه! حرف از خود کشی هم زد و من قاه قاه می خندیدم. ساعت دو رسیدم گرماب اما رییس نبود و باید امشب در قویی میماندم ! کفرم درآمده بود بخاطر یک امضا اینهمه راه و..! توی بیابان دلم گرفته بود در بیابانی که جز خدا نگهبانی نبود به او نزدیکتر بودی و خدا با گوشت وپوستت درآمیخته بود بعد شروع کردم به شاشیدن اما باد زهر آبها را برمی گرداند روی خودم.. خدایا شکرت!

جیپی سررسید گفت: حالا که قیداری هستی بیا بالا! ترکی بلد بودن نعمتی است! در ِِِملک چمن بادامهای آویخته از درختها را کندند و من از ترسم – نکند بلایی سرم بیاورند!- مجبور شدم بادام دزدی بخورم. راننده گفت: 85% این ملکچمه ایها یا کورن یا چشمشون چپه! بوق زد مردی برگشت راننده گفت: نع! این جزء اون 15 درصده!!

 8 مرداد: سنقر،سرزمین مادری، شهر کوچکی در استان کرمانشاه. مهدی دوست دوران نوجوانی با لباس سیاه و قیافه‌ای تکیده منتظرم بود حالا مثل من معلم است و دهُ؛ دوازده سال دیگر به خاطر اعتیاد فوت خواهد کرد گفت: از فکر آمدن تو دیشب نخوابیدم! بعد توی جیبش مایع سرخرنگی را یواشکی نشانم داد و شب با دوستانش رفتیم باغ و گراس کشیدن و مشروب خوردنشان را تماشا کردم.

 9 مرداد: مهدی ومحمد آه در بساط نداشتند رفتیم بانک قرض الحسنه ولیعصر(عج) ده تومن گرفتند مهدی زبانشان را بلد بود: اجورکم عندا..!! بعد رفتیم و با آن پول حشیش گرفتند.

11 مرداد73: محمد کوچومامو شب که از باغ بر می‌گشتیم بهم می‌گفت: اگه تو جای ما بودی معتاد نمیشدی؟ تو این شهر! تو این مردم! تو این بیکاری؟! شب خوابم نبرد! بخاطر این آدمها! گمنانی‌شان و پاکی ناشناخته‌شان؛ با خودم می‌گفتم: یه روز دربارشون یه رمان می‌نویسم.

۱۴ مرداد: آقا مصطفی توی میدان چمران دستم را گرفت و کشید کنار بهم گفت: با اینا نگرد اینا شرابخوارن! کونی‌ان! امروز خبر تظاهرات و شورش مردم قزوین را شنیدم ممد کوچومامو می‌گفت: الان سربابات یه طرفه بدنش یه طرف!( بابام آخوند است).

16 مرداد: رفتیم باغ تا باز تریاک کشیدن سنقریها را تماشا کنم! جوان جهاندیده و تریاکی‌ای آنجا بود و از بی‌فرهنگی مردم حرف زد و جواد مدام با آن موهای فر و چشمهای خمارش حرفش را قطع میکرد: چیکار کنم " ایت" نمیره! پای سگش شکسته بود و سگ هم برای اینکه درد پا را احساس نکند پوست پایش را با دندان میکند!

17 مرداد: تمام این صفحات پر است از تماشای تریاک و گراس‌کشیدن جوانهای فامیل ونگرانی بزرگترها که با اینها نگردم!

19 مرداد: سگ جواد با لیسیدن، خودش را مداوا کرد! مهدی امروز از‌اینکه معشوقه‌اش را زشت دیده بود دمق بود. تا نیمه شب در‌خانه وحید نوشیدند و کشیدند و من حتی وسوسه هم نمیشوم!

۲۱: در جایی به اسم تافتانه، لب جوی مشروب نوشیدن بچه‌ها مو به تنم راست می‌کرد اما همیشه قیافه‌ای بی تفاوت به خودم میگیرم. ممد کوچومامو گفت: برم ببینم یه متر طناب پیدا میکنم و رفت!

 22 مرداد: خداحافظ سنقر. مهدی گفت: محمد زنده‌س!

 23 مرداد: ننه می‌گفت: آقای خامنه‌ای خوابش نبرده گفته: مردم قزوین گناهکارن! آقای باریک‌بین( امام جمعه) هم توی نماز جمعه گریه کرده بود. ننه می‌گفت: مردم بیشتر از زمان انقلاب بیرون ریخته بودن که چرا قزوین شده جزء استان تهران!

 26 مرداد: صبح بابا برای نماز بیدارم کرد. صبح مرا میخواند؛ پرده را کنار زدم و پنجره را بازکردم تا با نسیم صبح وضو بگیرم چشمم به حیاط خانه روبرویی افتاد آفتاب از آنجا طلوع کرده بود زن زیبایی زیر چادری خوابیده بود و از سرما زانوهایش را خم کرده بود وچهره زیبایش می درخشید. قفسه سینه‌ام سنگین و بزرگ شده بود! دیگر خوابم نبرد انگار دلم لانه مار وعقرب شده بود.. اینهم از نماز صبح امروز!.

 چهارم فروردین 86: باران بر صندلیهای ایستگاه نارمک . من مثل فرشته‌ای برای هادی غزل خدا شدن میخوانم. هیچ اوجی را یارای رسیدن به بالهای من نیست.. همین روزها من .. خواهم داشت چه اشتیاقی در دلم در پرواز است.. هادی!دنیا از هیچ بوجود اومد!

پنجم فروردین: علاف راسته غرق رویای من است و آفتاب ظهرگاه عید‌و پیاده‌روهای خالی از آدمهای بی‌رویا.

 هشتم فروردین: قبل از خواب یاد فاطمه معصومه افتادم روزهای مذهبی ام درقم! .. ای فرشته من! استخوانهایم فرو می‌ریزند دمی‌ دیگر! تو باید امروز معجزه کنی! دیروز زیر باران‌ و‌باد‌کوثر شروع کردم به قدم زدن. شاید الهامی میشد.. چرا اتفاقی نیفتاد؟ فرشته من! تو امروز معجزه میکنی همین امروز! همین امروز!

 11 فروردین: ع از ترکیه برگشته بود- سفر چهار روزه می‌گفت:« قیافه آدما از آرامش برق میزنه! کسی با کسی کار نداره! اینجا همه آماده‌ن بیفتن به جون هم! دخترا چه قد خوشگل انگار تو بهشتی! به آدمم اصلن نیگا نمیندازن! اینجا زنای شوهردار میخان آدمو بخورن! پسراشون مثل پسرای ما قیافه‌های اجق‌و‌جق و موهای جوجه تیغی ندارن! از دم، همه موها کوتا! تو پیاده رو‌ها هر کی تو مسیر خودش راه میرفت اونایی که میومدن، سمت راست اونایی که میرفتن، سمت چپ ! یه آشغال رو زمین نمی بینی رفتیم تو یکی از جزیره هاشون شیشه رو زمین ریخته شده بود خود مردم شیشه ها رو جم میکردن! تو دانسینگ می‌گفتم به درد سن ما نمی خوره اما تا نری نمی‌فهمی که روحت به این صداهای گوشخراش نیاز داره! زنان روسی.. نیکل کیدمن سگ کی باشه! تنوع غذاییش جالب بود من یه دلمه خوردم چی! ایرانی بدبخت داره عمر‌شو تلف میکنه! اینجا بهت میگن چی بگی! چی بپوشی! چی بخوری! چی ببینی!چی بکنی! و چه جور تفریح کنی! و .. مرز ایران سهیل چشمش افتاد به عکس خمینی و خامنه‌ای، حواسش نبود داد زد: این.. اینجا چیکار میکنن! پریدم جلو دهنش رو گرفتم: الاغ اینجا مرز ایرانه! صفحه اول روزنامه‌های ترکیه عکس احمدی‌نژاد و ایرانی فیلم سیصدو زده بودن کنار هم! مو نمیزدن!! می‌گفتیم چه جور برگردیم به اون طویله؟! تو یه مشت خوک؟! حالا این ترکیه بود آدم تا چن روز مات و مبهوت فقط در و دیوارو نگاه میکنه! البته اون بیس ساعت اوتوبوس همه چیو پروند!_ ببین سوییس چیه! من یادمه همکارمون پیرمرد بود رفته بود ماساچوست؛ تا چن هفته به در و دیوار زل میزد! وقتی از امریکا حرف میزد رنگش زرد می شد!!»

شب ک.. تماس گرفت گفت: کسی نیس بیا اینجا! هوا سرد بود با اکراه رفتم! شروع کرد از مسیح حرف زدن.. نیچه میگه مسیح فقط یک قدم با حقیقت فاصله داره.. فضای معنویی بود من مثل همیشه فقط گوش میکنم، گفت: یه روز سپیدار بهم گفت که مسیح میگه فقط صدام کنین من نجاتتون میدم! من با مسخره- باورکن- گفتم: ای‌مسیح که در آسمانهایی منو نجات بده! و این تحول تو من اتفاق افتاد و نجات پیدا کردم ..

انسان از خدا بالاتره و‌ الا خدا به فرشته‌ها نمی‌گفت در حضور اون بهش سجده کنن! عیسی روحش در جهان جاریه! آقاجان! عیسی رو صدا کن! بیرون که آمدم رو به ستاره ها ..

 

 

 

     

- لالة پای پنجره مستأصلم کرده خدا و آتش را می بینم اما.. زنک دیگر که بود عشق بودکه دل از پنجره نمی کند عشقی که شیطان آلوده اش بود. بیرون رفتم در حالیکه غم گناه را سعی در ستردن داشتم به نم اشکی. توی دشت کنار مدرسه یکی از بچه های کلاس اولی- ابتدایی_ به اسم خلیل ا.. خدابنده لو آمد کنارم نشست چه دوست داشتنی بود برایش "همه شب نالم" بنان را خواندم بعد همکلاسی هایش آمدند و برایم گل لاله چیدند، بازی کردند و گلشان را به آسمان پرت کردند؛ با دستهای زمخت و چرکشان دستم را فشردند و گفتند: آقا ما معلم را دوست داریم.. خداحافظ! برگهایی از لاله را لای حافظ نامه گذاشتم.

با ذوالفقاری وخاموشی رفتیم پیش نصیری. خانه ای تاریک با پنجره های نایلون گرفته، زیلوها کثیف، خودش کثیف ونشسته. گفت: سیاه یعنی شخص در فراق خدا می سوزه( به همین خاطر همیشه سیاه به تن دارد) قرمز دیدار خداوند است سبز زندگی در دیدار خداوند.. گفت به این خار فوتبال بازی نمی کنم که توپ فوتبال بیت الماله! من به فکر فرو رفتم خاموشی قش قش احمقانه خندید! مترحم و منزجر بیرون آمدیم.

صبح امیر و داریوش بر سر اینکه امیر اسم داریوش را توی دفتر مدرسه در کنار مسلم ان شاء الله مستخدم مدرسه، نوشته دعوا کرده اند وفحّاشی!

26- دیشب به نعره ای از خواب پریدم چه صدای مهیبی! اما.. چشمهایم؟.. هیچ جا را نمی دیدم .. چند بار چشمهایم را محکم بستم و باز کردم ترس تمام وجودم را فرا گرفت دست بردم طرف پرده .. اما نه دهی بود نه پنجره ای و نه زنی!! کمی گذشت.. سفیدی لحاف.. خدایا شکرت! باران به شدت باریدن گرفته بود سقف شروع کرد.. از بی خوابی میمردم کلافه جا را جمع کردم.

احساس می کنم به بچه ها خیلی نزدیک شده ام با من گرم می گیرند وقتی چیزی ازشان می خواهم می گویند: چشم آقا! تفضّل!

ظهر باز من وگناه ؛ زن با دبه ای آب زیر باران می آمد آتش زیر باران می آمد! اما چشمها دست بردار نبود اصلاً رغبت نگاه کردن نداشتم، پس که بود که به اسم من اما به کام خودش، زن را نگاه می کرد؟: اگه نیگا کنه منم دیگه نیگا نمیکنم .. خدایا دیگه نیگا نکنه!.. اما لعنتی برگشت!!

من گناه می کنم اما خداوند باز در اتاقم را به صدا درمی آورد: آقا! چورک! خدا دلش به چه چیز من خوش بود؟ نوار أم کلثوم را گذاشتم و گریستم: یا عالم الأسرار!.. روحی علی الهگران.. بذنبک! خدایا دامنی کو که درآویزم ضریحی؟ قبای صاحب زمانی؟ [ اینها را برای چه می نویسم ] کفش هایم کو؟ حجاب چهره جان شده ست غبارتنم.. باید بروم.

27- ن هرکه را می بیند می گوید نمیدانم ازغم جدایی خداوند چکارکنم ! در و دیوار مدرسه و کلاسش را پر کرده از آیه و حدیث. جالب است که اهل نماز و شرعیات نیست.

امروز نجات لیستی دستم داد و گفت: آقا اینا از پنجره کلاس به یک زن نگاه می کردن! گفت: آقا همه نگاه می کردن فقط اینها را توانستم بنویسم!! تعجب کردم چکار بایست می کردم؟ گفتم: از خدا بترسید! اما نجات اصرار داشت که بزنمشان.

شب به شوق فردا مگر خوابم میبرد!

28- چه صبحی که ندمیده بود! پاترول اداره بهداشت بود که سررسید با چه پک و پوزی! در راه از روستایی می گفتند با دو خانوار و گوسفندهای فراوان و چند روستا آنور کوهها که ساعتها با اسب از رودخانه قزل اوزن آب می آورند آنرا می جوشانند تا گل ولایش ته نشین شود بعد استفاده کنند!

در قیدار سوار مینی بوسی شدم که دو نامزد جلویم نشسته بودند پسرک حشری معلوم نبود دستش کجا بود پایش کجا!

 با سروکله ای غبارآلود به قزوین رسیدم از عصر حجر انگار رسیده بودم.

اول خرداد73 : زیرباران باشکوه این دشت به خانه باز می گشتم فرشته زیبایی با لباسی سرخ وسفید، از آسمان، از میان ابرها دبه آب در دست، به زمین رانده شده بود می خواهم امشب بنشینم و داستان بی نظیری از او بنویسم. حافظ را خواستم باز کنم توی دلم گفتم: حالا بیاد" دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی" وهمین هم آمد!! به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید چو پادشه در پی هر صید مختصر نرود.

2- دیشب ساعت یک ونیم شب از خواب بیدار شدم و کنار پنجره شروع کردم به خواندن تصنیف: تو ای مرغ حق! وبه این فکر می کردم که سالها باید دراین منطقه تنها باشم وماندگار.

7- می خواهم فریاد بزنم اما حس می کنم وسط بیابان دراندشتی درفضایی تهی ازهمه چیز؛ جزخودم کسی صدایم را نمی شنود یا درون تاریکی صدایی از سینه ام برنمی آید خدایا خیالات آدمی سودایی است یاامتحان الهی ..

9- ذوالفقاری مرا مسوول امتحانات کرده من به فکراینم که روزی داستایوسکی شوم  اما حکم مراقبت امتحانات قویی را دنیا به دستم می دهد!

10- صبح با کفشی که از فوتبال دیروز جر خورده بود از کنار چشمه رفتم مدرسه.

 تمام این صفحات پراست از اندوهی که معلومم نیست از کجا برسرم خراب می شود

11- عصر همان دخترک را دیدم اما چقدر معمولی !

12- سربازمعلمها آهنگ داریوش را گذاشته بودند و می گفتند: میدونی داریوش حرف زمونه رو میزنه.. قلب آهنی تو سینه هاس! هیشکی دیگه به فکر کسی نیست! سال 2000 سال سکوت وانتظار!

بعد همگی برای دختر سریال تلویزیون هوارکشیدند!

صبح بعد از امتحان امیر را بوسیدم و با خودم گفتم: دلم برات تنگ میشه! وبا رضا بابایی کنار جاده منتظرماشین ایستادم که امیر و داریوش هم سر رسیدند تا اینکه کامیونی با بار گوسفند سر رسید امیر و داریوش بی تعارف رفتند و جلو نشستند و من ورضا با گوسفندها بع بع کردیم! رضا روی گوسفندها تف کرد وگفت: تهرانیارو بشناس! گوسفندها با آواز ما همنوایی کردند و روی ساکها شاشیدند. وسط راه ماشین نگه داشت فکرکردیم می خواهند جایشان را عوض کنند داریوش سرش را آورد بیرون وگفت: چرا گذاشتید ساکارو کثیف کنن؟! وقتی پیاده شدیم داریوش گفت: می خواستید سوار نشید!

17 - برگشتم قویی. مش اسمعلی وسط حیاط با کله تاس مرا درآغوش گرفت شام خانه اش بودم وسط سفره پر مگس بود بیشتر از مهمانها!دهاتیها دهانشان را پرلقمه می کردند به اندازه یک لنگه بارشتر. انگار کسی بالای سرشان ایستاده بود ومجبورشان می کرد که غذا بخورند! زنها توی اتاق من شام خوردند.. پایم را که توی اتاقم گذاشتم وحشت برم داشت جل الخالق مگسها از سرو کول هم بالاو پایین می رفتند.. گریختم!!

 شب هرچه هوار کشیدم مگسها دست از سرم برنداشتند!

18- ظهر بعد از یک هفته ظرفها را شستم قابلمه را پر برنج می کنم یکی دو روز می خورم بعد بدون اینکه قابلمه را بشورم دوباره تا کله قابلمه را پر برنج می کنم!

30 مرداد: خیابان طالقانی؛ روبروی قنادی به خودم گفتم: تو می تونی! و تنهایی رفتم تو وبستنی خریدم!

 6 شهریور: کتابهای کنکور را گرفتم و نبرد با خودم را از امروز آغاز کردم با گذشته،خواب دیشب ، اوهام وعطسه ای که الان کردم!

10 شهریور: عصر رفتم خیابان خیام در حالیکه سعی می کردم با چشمهایم مبارزه کنم!

 12 شهریور: گرماب؛ تقسیمات سازمانی معلمها و پرداختن به خانوم معلمی زیبا رو! آقای لشگری رییس اداره دستم را گرفت و گوشه حیاط بهم گفت: چون فرزند روحانی هستید و مذهبی ، می خواهیم از وجودتان در امور تربیتی استفاده کنیم ..و اضافه کاری و مأموریتهای زیاد..! شب در خانه معلم به آن زن زیبارو اندیشیدم و ریا کاری و دسمالی در اداره و پیش نماز شدن برای دانش آموزها و.. منصرف شدم!

13 شهریور: روستای" تخت" را انتخاب کردم یکی می گفت جای سرسبزیه! انتهای گرماب منتظر ماشین با پیرمردی همراه دخترش؛ می گفت: چرا باید یه دخترو بفرستن اینجا ؟ و هی گرماب را فحش داد!

 16 شهریور: سر صبحانه حاجاقا گفت: خواب دیدم امریکا لشگر کشیده تا مرز ایران ولی داره برمی گرده! گفتم: حاجاقا یادته خواب دیده بودی مردم، مدرسه شیخ الاسلامو سنگبارون میکنن؟ حاجاقا که یاد خوابش افتاد درکمال حیرت گفت: الله اکبر!! ( شورش مردم قزوین)

 26 شهریور. باید از رزن بروم، جاده همدان. : به سوی تخت روستایی در مرز زنجان وهمدان. در رزن خیلی زود اتوبوس خمسه از راه رسید- به این مناطق خمسه می گویند- در اتوبوس مجالی به اندوه کز کرده در دلم نمی دادم . یک ساعت بعد رسیدم. همه چیز آرام و روستا بزرگتر و زیباتر از قویی؛ با مسافراهل تختی که در اتوبوس کنارم نشسته بود رفتیم مدرسه کسی نبود. مرا برد خانه شان سرچشمه نگاه دختران را بر پوست صورتم حس می کردم. چه قدر تحویلم گرفتند محمد همین مسافری که مرا به خانه اش برد و برادرش ابراهیم و پدرشان که خیلی اهل خوش وبش بود وحرّاف.؛ زن پیرش گفت: ما مهمان معلمها هستیم! فامیلشان قاسمی بود بعدها فهمیدم که بیش از نیمی از مردم روستا فامیلشان قاسمی است. تنها چیزی که با خودم آورده ام رمان جزیره سرگردانی است و حکم کارگزینی! در مدرسه قیافه غلط انداز همکارها خیلی دلگیر بود ملکی - مدیر- گذاشت کف دستم که اگه فردا بری غیبت می خوری! قیافه معاونش شبیه محکومین فراری بود. عصر به لطف زبان ترکی ام خانه ای پیدا کردم سفید کاری و نقلی! شب همه خانواده قاسمی جمع بودند حتی دختر زیبایشان را که به محض ورود اتفاقی دیده بودمش و حالا باید مراقب می بودم که نگاهش نکنم! بعد از شام از معلم جانباز الموتی - موجی- گفتند که چهار سال پیش در سرما زیر برف و کولاک جان سپرده بود از سرما ناخنهایش ریخته بود و لباسش را کشیده بود روی سرش. بعد شروع کردند به فحش دادن آخوندها و گفتند: ما هم خدایی داریم دعاهامان بالاخره مستجاب می شود و از دست اینها و گرانی خلاص می شویم. وقتی گفتم: ملکی گفته غیبت می زنم مشتعلی گفت: ک.. غلط کرده پدرشو درمیارم! تازه خیلی چیز باشه خودم جات میرم کلاس!!

 27 شهریور: کَکها نگذاشتند تا صبح بخوابم .. سحر چون خسرو خاور علم بر کوهزاران زد با محمد آمدیم سر راه و ساعتی انتظار اتوبوس را کشیدیم که بالاخره ساعت 8 سررسید تا آبگرم سه ساعتی وسط اتوبوس ایستادم و به دهاتیها نگاه کردم که لباس نو پوشیده بودند و تهرانی حرف زدند و چقدر هم لمباندند ومن چقدر گرسنه ام بود و این گرسنگی چه دوست داشتنی است انگاره پرده ها پیش چشمت کنار میروند.

 28 شهریور: یک خروار اثاثیه داشتم در رزن مینی بوسی تا سه راه آرپادره رساندم معلمی اهل شمال همراهم بود دردشت لم یزرعی با سکوت مطلقش؛ چه لذتبخش بود چیزی نگذشت که کامیونی سررسید با راننده چاقی با آوازهای عایانه ا در چنته: عروسی و سربازی و مرگ! مرا برد ملابداغ، آبادی سرسبز و نشاط انگیزی بود همسایه تخت. انتهای ده وسایلم را پهن زمین کردم که بلافاصله یک مشت زن دوره ام کردند: آقا پارچه چی داری؟!! قیافه ام به دوره گردها میمانست ؟! ساعتها انتظارکشیدم تا سروکله مینی بوس تخت پیدا شد. مردم تخت چه سرخوش و بشاشند؛ از مش نجات می گفتند که زیر تراکتورش مرده بود می گفتند پول حجش را از توی حسابش بیرون کشیده بود یک تراکتور رومانیایی خریده بود به همین خاطر بهش می گفتند" حاجی رومان". عصر با محمد گشتی در تخت زدیم بزرگ است و مصفا. محمد با تمام بی بضاعتی مرا برد شام و قندهایم را خرد کرد و چقدر تحیل گرفت انگار فامیل بودیم. شب در خانه تازه خودم خوابیدم.

 سی ام شهریور: در مدرسه خبری نبود، گاهی ثبت نام دانش آموزی و رفت و آمد این و آن. آهنگری- بچه ابهر و معلم علوم- هم از این خانه به آن خانه اسباب کشی می کند و آخرش هم می گوید: موقتیه! بهترین کسی است که به درد مدیریت مدرسه راهنمایی می خورد( هر دو مدرسه ابتدایی و راهنمایی در یک محل است) بی ملاحظه نسبت به بچه ها و رک و راست با آبادی! امروز پنج، شش تا از بچه ها زد که چرا دیر آمده اند! با او و تیموری رفتیم مسجد آبادی و او ازبلندگو بچه ها را به مدرسه فراخواند. عصر هم زد زیر دل هر دو تامان که بزن بریم!!

 اول مهر73: امروز خیلی گرسنه بودم دیروز شام و ناهار نخورده بودم و امروز هم صبحانه و ناهار. بعد از ظهر در مدرسه انگوری خوردیم و مدرسه شیرتوشیر بود یکی از بچه های ابتدایی با گریه آمد تو که: آقا روح الله زد تو خایم! جابری معاون مدرسه شروع کرد به سرکار گذاشتن پسرک: کجات زد؟! -: اینجام! -: نشون بده ببینم! و پسرک شلوارش را کشید پایین و نشان داد! گفتند: بگو روح الله بیاید آقای خدابنده معلمشان دو تا خواباند زیر گوشش که دیگه اونجاتو نشون ندی! قبل ازظهر بچه های اول راهنمایی را گرفتند به کار توالت و تمیز کردن کثافات! باید بهشان بگویم تن به این کارها ندهند.

 سوم مهر: هنوز معلم ریاضی از تهران نیامده حوله ام در خانه اش جا مانده و دو روز است نماز نخوانده ام!- بچه تهران است آرام و بی سرو صدا- خودش می گوید دانشگاه را رها کرده و وارد آموزش پرورش شده آنها هم پرتش کرده اند اینجا.

 4 مهر: صبح پشت درکلاس یکدفعه وحشت برم داشت راسراسی دار میرم کلاس؟! در را باز کردم در حالیکه سعی می کردم راه ترس را ببندم گاهی صدایم هم می لرزید اما بچه های آرامی بودند و بی درد سر! دخترها کمی وراجی می کردند، دلم نیامد جلوی زبانم را بگیرم: شما دارید برای دوران پیرزنیتون تمرین می کنید؟! غروب با آهنگری رفتیم حمام ده و باز ابای من از عور شدن.. غروب وهم آلود، بخارحمام و آدمهای لخت، آغاز آفرینش را تداعی می کرد. حمامش بد نیست بزرگ است وچند تایی دوش دارد. اما نگاهها.. از خودم بدم می آید بخاطراین توهمات! شب با تخم مرغ و بنان و مرا ببوس گذشت.

 5 مهر: خواب(آزیتا) معشوقه دوران نوجوانی رامی دیدم. سعادت نبود که به من تلنگرمی زد؟ معلمها چه ملال آورند توی دفتر می نشینند و حرفهای صد تا یک غاز می زنند اضافه کارا چی شد حقوقمون کمه وقس علیهذا. مثل لاک پشت گوشه دفتر سرم را توی لاکم می کنم.. حرفها مثل بخار چای روی میز بالا میرود ومحومی شود.

9 مهر: شب حشره ها دمار از روزگارم درآوردند دو ساعت هم نخوابیدم و به اول شدن درکنکور فکر میکردم باد وباران شدیدی بارید و وزید.

 10 مهر: پسرهای کلاس دومی خیلی سرتقند دنبال فرصت می گردند که دخترها را دید بزنند! چه کار می توانم بکنم اگر عکس العمل نشان دهم حساس تر می شوند.

 11 مهر: ظهر آمدم سیب زمینی سرخ کنم دستم سوخت نصف سیب زمینی ها هم سوخت لباس و پرده اتاق هم زرد چوبه ای شد و اتاق پرِ دود!! شب برق اتصالی پیدا کرد مجبور شدم توی تاریکی زبان بخوانم. دوتا سیب زمینی خوردم و حشره ها باز چقدر اذیتم کردند.

 12 مهر: شام پیش آهنگری بودم دل به همکاری سپرده و شنیده بود که گفته: این آدم حزب اللهیه وسخت گیره! حالا چند روز است مجبور شده لباسش را بگذارد توی شلوارش و آستینها را بالا بزند و دگمه یقه اش را باز بگذارد!

13 مهر: امروز کلاس دوم انشا داشتند یکی دوتا از دخترها استعداد عجیبی دارند بهشان گفتم که به محیط اطرافشان بیشتر توجه کنند و از سهراب برایشان خواندم که چطور به محیط اطرافش توجه می کرده: : موسم توت و خیار، ذهنم از وزوز آقای معلم خالی، در عوض کیف دبستانی من ، تابش زمزمه زنجره بود... صبح زن همسایه صدا می زد: آآی ی آشغالی! من که در مشت خودم خاطره گلدان را آب می دادم ، پیش خود گفتم: افسوس! صبر باید کرد تا دهنها قفس سهره شود. و آب را گل نکنیم... زنگ که خورد ساک را برداشتم و زدم توی جاده. 45 دقیقه ای راه رفتم و آواز خواندم تا اتوبوس تخت اتفاقی سررسید. در راه رزن، قزوین راننده پیر با جوانی کنار من درد دل می کرد سر دعوایی چهار سال افتاده بود زندان.. جوان هم گفت: که او را با دختری گرفته بودند و سه ماه انداخته بودنش زندان؛ می گفت: زندان وحشتناک ترین جای دنیاس! پیر مرد در تأییدش گفت: بعضیا تو زندان یه دارویی می خوردن که دل وجیگرشون از دهنشون بیرون میزد و میمردن و راحت میشدن!!

15 مهر: راه افتادم سوسماری لغزید، در رزن کمان ابرویی دل و دین برد و روی نهان کرد. سه راه "آرپادره" پیاده شدم، آسمان لطف کرد و بارید آواز می خواندم و زیر باران حالی می کردم یکساعتی راه آمدم تا اینکه وانتی سررسید پیرمردها کز کرده گوشه اش. تخت آفتابی بود ومن تَر! چه حالی دارم امشب.. تنهایی غریب است اما نه نفسگیر!

 16 مهر: دارم بخاطر حرف زدن زیاد توی کلاس به کلامم مسلط می شوم. آقای اندرز معلم شمالی کلاس اولیها توی دفتر گفت: چرا پیاده می رفتی هزاران خطر دربیابان انتظار آدم را می کشه. بعد حادثه پارسالش را تعریف کرد: شب با زن و بچه از مهمانی برمی گشته اند سر کوچه ای خلوت، گرگی منتظرشان! موی بدنشان سیخ می شود- قیافه اش طوری شده بود که انگار گرگ همین الان جلوی چشمش است- با خودم یه لحظه گفتم: اگه حمله کنه بچه تو بغلمو پرت می کنم جلوشو فرار می کنم! گوشاش سیخ بود یاد حرف روستاییا افتادم خم شدم که سنگی بردارم گرگ ازآنور کوچه فرار کرد و ما هم از اینور! رحمانی و تیموری آمدند خانه من، براشان نوار گذاشتم رحمانی جلوی چشم تیموری یواشکی چند تا نوار گذاشت توی کاپشنش، تیموری هم نامردی نکرد ومچش را گرفت. رحمانی هم خنده کنان نوارها را خالی کرد روی زمین! پمپ آب آقای حسنی را هم چند روز پیش زده اند! به سال سومیها که با نفرت از دزدی حرف می زدند گفتم: هر کسی دو نیروی خوب و بد در وجودش هست منصور حلاج حتی شیطان را به خاطر اینکه فقط می خواسته دربرابر خدا سجده کند ستایش کرده. دخترک سال اولی بهم گفت: آقا براتون نون بیاریم؟ نمی دانستم چه بگویم؛ گفتم: بیار! و غروب دخترک بزک کرده نان آورد! خدایا! پناه بر تو دخترک زیبای کلاس دوم، نیش بر دل می زند!!

 17 مهر: ناهار با آقای تیموری خانه یکی از دهاتیها دعوت بودیم ( ناهار عروسی) و تیر نگاه آهویی! دهاتیها به سرعت ناهار را می خورند وهمه با هم کنار میروند اما اینبار من و تیموری نصف ناهار را هم نخورده بودیم تیموری زیر لب گفت: غذاتو بخور بی خیال شو! همه لنگ در هوا، برّو برّ به ما زل زده بودند!

 19 مهر: گرگ و میش هوا برخاستم نیم ساعتی توی تاریکی کنار در ایستادم گوش به صدای سگها گوش دادم . برای گرفتن حقوق میروم قیدار در راه حال نزاری داشتم اگر نمی رسیدم به بانک؟! فقط نود تومن پول توی جیبم بود! می ترسیدم کرایه صدتومن باشد! اگر به بانک نمی رسیدم چطور باید برمی گشتم؟! انگار دنیا را درهم فشرده بودند در من! مثل "اطلس" دنیا بردوشم بود بی آنکه توان اطلس را داشته باشم! داغ شده بودم؛ به خدا توکل کردم کرایه هشتاد تومن بود! نیمی از عمرم برگشت! با ناامیدی فیش را زیر دماغ متصدی بانک گذاشتم : نه هزار تومن! درود بر زندگی!! چه لطفی! چه کرمی! می لرزیدم عرقم سرد شده بود!

22 مهر: این صدای نوارمینی بوس تخت است که می شنوید: دیدم یه دختر کرمکی لالالالا.. قر زدمش زورکی لالالالا!! باران گرفته و دلم ؛ اما زیاد به دل غمگینم رو نمیدهم. ناهار و شام یوخدی! وشب با کاپشن می خوابم.

 25 مهر: در هوای ابری بامداد به سمت تخت راه افتاد در ساکم چراغ نفتی و تابش زمزمه زنجره! پرواز به سراغم آمده بود شورانگیز! اما راننده در سلطان آباد به خاطر نبودن مسافر برگشت قزوین و در آوج هم نیم ساعتی خراب شد! به بچه های کلاس می اندیشم .. بعد از ظهر به کلاس سومیها گفتم: فکر نکنید شما یه مشت بچه روستایی و دورافتاده اید! شما یه نفر نیستید! شما یه دنیایید! یه اندیشه اید!

 26 مهر: قبل از ظهر ازمدرسه که برمی گشتم هوای بارانی و سرد اندوهش را حقنه ام کرد. شب تخم مرغی که تازه یاد گرفته ام نسوزانمش را با آوای محزون شجریان خوردم: "شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم" و با این جمله نهج البلاغه نیرویی گرفتم: بر تصمیم خود ثابت قدم و استوار باش.

 27 مهر: صبحانه که خبری نیست ناهار هم نان خالی و شب تخم مرغ آب پز! مبارک است این سختی ها برایم این فکرخوشی است که می ترساندم! بیشترین عذابم حمام است و نمازی که روی دستم میماند. امروز قرار بود بروم ملابداغ تا با ماشینی برویم گرماب برای کلاسهای ضمن خدمت اما گرسنگی و ضعف اجازه نداد. شب آقای خدابنده و مرادی مستخدم مدرسه بهم سرزدند از قیافه شان پیدا بود که برای شام آمده اند اما جز تخم مرغ روی تاقچه چیزی ندیدند، مجبور شدند بگویند: اومدیم بهت سربزنیم! -: لطف کردین! چوخ ممنون!!

 28 مهر: قبل از ظهر با همکارها والیبال بازی کردیم اما ضعف باعث می شد مدام زمین بنشینم! برای چه می نویسم؟! اول آبان: در راه ابهر قزوین سربازی یک جوان را به جرم مشروب خواری می برد چوبیندر( زندان حومه زوین) جوانک می گفت: هشتاد ضربه شلاق میزنن اما پنج شیش تای اولو که زدن آدم سر میشه دیویستا بزنن!! و ظهرچقدر هوای ... کرده بودم!!

 دوم آبان: « روز مولوی » نزدیکای رزن کشف بزرگی کردم: دنیا هر لحظه متولد می شود.. کوهها و آدمها و شهر.. و من! دیگر نباید با گذشته ام با خاطره ام پا به جایی بگذارم . دیگر هر لحظه متولد می شوم دنیا هم متولد می شود. اگر بتوانم هر لحظه تازه شوم، عوض شوم! اگر این افکار وهم نباشد یا خلسه ای آنی و زود گذر! چه لذتی بردم امروز از زندگی و دنیا توی رزن. مولوی هم شعری دارد: نو به نو می گردد این دنیا وما بی خبر از نو شدن اندر بقا. روزی تاریخی است برایم!.. نه! تمام روزهایم تاریخی و جاودانه است! تمام لحظاتم!

 بیستم فروردین 86: آیا کسی صدای مرا می شنود؟ احساس می کنم شاهزاده ای هستم که توی این هلفدانی .. طویله، گمنام و تنها به بردگی گمارده شده. از اسب افتاده! تنها دم و بازدمم ایمان و امید است. دیگر هیچ ندارم هیچ! و هر شب کاغذ رویاهایم را قبل از خواب زمزمه می کنم. حد وسطی ندارد یا معجزه یا..!

 4 آبان 73: باز برای سومها رفتم بالای منبر که مثل دیگران زندگی نکنید، دنبال آنها راه نیفتید، خودتان زندگی را لمس کنید، خودتان دنبال خدا بگردید، چون دیگران میگن خدا هست شما هم چشم بسته نگید هست! اگه همه میگن آتیش میسوزونه شما برید دست به آتیش بزنید شاید شمارو نسوزوند!.. و شعر عقاب خانلری را برایشان خواندم: .. سالها باش و بدین عیش بناز تو ومرداب و تو و عمر دراز..! عزت قاسمی پسر باهوش و جسوری است گاهی بلند می شود و حرفهای مرا رد می کند و نظر خودش را می دهد بچه ها عکس العمل نشان می دهند: یعنی میگی آقا غلط میگه؟! قبل از ظهر یکی از دومها شلوغ کرد با چک و سیلی چپ و راستش کردم.

5 آبان: صبحدمان که سعی کردم تازه اش ببینم کرایه عباس صاحبانه را دادم سر پانصد تومن توافق کردیم، پول خرد نداشتم ششصد تومن دادم، عباس هم همه را گذاشت تو جیبش! مردم بالادست چه صفایی دارند! کلاس پرورشی را بی خیال شدم و راه افتادم یکساعت و نیم پیاده روی و آواز.

6 آبان: با علی رفتیم آموزشگاه فارابی. یارو گفت: دوشنبه ها کلاس زبان تشکیل میشه و چون نمی تونی بیایی بهتره در کلاس مثلاً عربی شرکت کنی!! حسابی هم در بانک تجارت باز کردم ورود به دنیای آدمها!

 8 آبان: امروزها خبر داغ، مبارزه دولت با گرانی است می گویند چون آمریکا آمده خلیج فارس و خیال حمله دارد! تشنگی من به حقیقت با جبر کنکور همزمان شده، کتابهای آیت الله مطهری یکطرف و اباطیل کنکور یکطرف. دیروز بدون اینکه دفترچه حسابم را بگیرم از بانک بیرون زده بودم مادرم گفت: اگه بیسواد بودی چیکارمیکردی؟!

 9 آبان: صبح از باران دیشب خیس بود. ساعت 7 راه افتادم وقتی بارم زیاد است کفری ام اینبار سعی کردم راحت باشم و موفق شدم. مینی بوس رزن سرد بود، کشتی نفس گاه می شکند و گاه می گذرد. در اتوبوس تخت اول شکست اما بالاخره گذشت! چه بارانی می آمد محمد پسر عزیز که هر وقت می آید و میرود باید موکت را جارو کنم گفت: از صبح داره می باره! مدرسه که رفتم عزت گفت: آقا دلم برات تنگ شده بود! علی قاسمی عصر برایم شیر آورد اما پایم خورد به کاسه و ریخت یاد حرفهای شیخ حسین در مسجد النبی افتادم و گریستم! دم غروب یکی از اهالی با یک میله آهنی آمد وسط اتاق و گفت: شام بیا خانه ما.. نترس عروسیه!! وقتی از شام برمی گشتم هوا تاریک بود آیت الکرسی ام اثر کرد و سگ وسط کوچه بی خیالم شد دلم از شوق تپید اما چند لحظه بعد روستایی سررسید و سگ همچنان بی صدا!

 11 آبان: دومها چنان کفری ام کردند که بستمشان به ترکه! زنگ تفریح آقای خدابنده - آموزگارابتدایی- ده، دوازده تا کلاس دومی را آورد دفتر و مدیر افتاد به جانشان نفری شاید بیست ترکه. دفتر را اشک و فریاد پر کرده بود ملکی که دید صدای بچه ها الان رسوایی به بار می اورد گفت که با دهان بسته گریه کنند!!خدابنده و مرادی کرکر می خندیدند، در آن هیرّو ویر از دهن یکی از بچه ها آدامسی بیرون افتاد. ملکی گفت: ورش دار! بذار تو دهنت!-: نه آقا! -: یاللا! پسرک با چه اکراهی آدامس را برداشت و گذاشت دهنش! ملکی باز گفت: بندازش زمین! ورش دار!.. بنداز تو سطل آشغال! بعد یکی را نشاند روی صندلی پاهایش را بلند کرد چند ترکه به پروپایش کوفت وخسته و له له زنان رها کرد. تظاهرات روز دانش آموز امروز برگزار شد

( بخاطرجمعه بودن سیزدهم). شبها خواب غذا و برنج می بینم!

 15 آبان: مادرم خواب دیده بود بستهآی پستی را دیده بود که روی آن نوشته بودند: آقا داود! امیدوارم در کنکور سال 74 قبول شوید. پاکتو باز کردم پیرهن خیلی خوشگلی بود، پوشیدی شونه هاش گلدار. فکر کردم : زن را پیراهن مرد قرار دادیم!

25 آبان: این بچه ها چه زجری می کشند از دست کارهای اجباری خانه؛ و پدرانشان اجازه نمی دهند که ادامه تحصیل بدهند بخاطر کار کشیدن! گفتم هرطوری هست باید بگریزند ازدست این زندگی یکنواخت سخت! چند روزه عمر را برای خدمت به این گاو و گوسفندها در طویله، به دنیا نیامده اند: فرار کنید برید مدرسه شبانه روزی- زرین آباد- و بعد داستان مردی که مرد بود ریچارد رایت را برایشان خواندم پسرکی که از خانه می گریزد و آزاد میشود و داستان کودکیهایم را برایشان تعریف کردم، شرارتها و دزدیهایم!

 26 آبان: صبح که هنوز آفتاب نزده بود زدم توی کوچه های ده. باران دیشب ادامه داشت تا قیدار توی مینی بوس ایستادم. هر وقت می خواهم حقوق بگیرم کارمند بانک شک می کند: مرادی که تو نیستی؟ -: پس کیه؟! بخاطر ریش و سبیلهایی که هنوز در نیامده!

 16 آذر: تنهایی شبانه سوقم می داد به درّه نا امیدی و حرمانها!

 قاصد روزان ابری داروک!

 کی می رسد باران؟

 در درون کومه تاریک من

 در بساطی که بساطی نیست

و جدار دنده های نی

 دارد از خشکیش می ترکد

چون دل یاران که در هجران یاران.

 25 فروردین 86: حالا درکجای جهانم؟ مرز سیاهی و سفیدی. روشنایی و تاریکی. هستی و نیستی. دوزخ و بهشت. کدام را انتخاب می کنم. جهنم امن دانایی و روزمرگی! تقلید و بردگی! مذهب واندوه؟ یا بهشت تاریک شورش و دیوانگی! سرکشی وعصیان! آزادی ومهر! کودکی و شادی؟

 سوم دیماه 73: طالع بینی هندی: من مردی قسی القلب با شعله های عشقی جاودانه، اراده ای قوی، با شرم و حیا! توی ماشین محسن در کوچه ای تاریک از تنهایی جانکاهمان نالیدیم و چه شبهایی است این شبهای جوانی!

 

5 دیماه: حالم خوش نبود رفتم حمام و ده نرفتم. هوا دل انگیز و آفتابی است؛ شاعرانه حالی دارم.. تنها و اندوه! عشق و نوشتن! و بیماری را دوست دارم لذتبخش است که ضعف هایم را می نمایاند و به خدایم نزدیکتر می کند؛حس پاکی و طهارت اما سالهاست که سلامتم و این سرما خوردگی، تحفه ای!

ششم دیماه: صبح راه افتادم بی تشویشی! در راه رزن، مرد کردی دو صندلی خالی را اشغال کرده بود و اجازه نداد زن و شوهری بنشینند و علیرغم اعتراض همه نم پس نداد و من کلی حال کردم! در اتوبوس تخت مردک روستایی می گفت: من کتابی دارم به اسم تصویرقیامت که می توانم آدمها و ماشینها را پودر کنم! بعد به من نگاه کرد و گفت: فقط لیسانسیه ها می توانند بفهمند من چه می گویم!! و گفت: شما الان مرا نمی بینید من کنار آن کتاب هستم! شما فتوکپی مرا می بینید! بعد ازظهر سومها مخصوصاً عزت حالم را گرفتند: تو معلمی بلد نیستی! نمی تونی درس بدی! نوشتم که به خانه نصرت آمده ام به پیشنهاد آهنگری که با هم باشیم و بعد منصرف شد؟ امروز آهنگری آمد و در درزگیری در و پنجره و کشیدن نایلون به شیشه پنجره ها کمکم کرد.

 هفتم دیماه: استخوانهایم از سرمای دیشب خشک شده و مدرسه و گرسنگی و سر درد. در کلاس دوم امروز عنان چشمانم در دستم بود.

هشتم دیماه 73: صبح، مهِ رؤیا گونه ای در آغوش تخت لمیده بود، توی صف بچه ها. روح الله فرهودی در گوش جلویی می گفت: بهترین معلم جهان! بعد از ظهرِ سرد بعد از سه ساعت انتظار، وانتی سر رسید، پشت وانت تا رزن لرزیدیم و من شادمان.

 یازدهم دیماه: عصر همان اندوه شاعرانه باز با من بود سعی دارم دوری از معشوق ازلی و ابدی اش بپندارم. امشب خواب خواهم دید که عورتم مکشوف است!

 13 دیماه: می دانید امروز چه شد؟ غروب کلاس اول همان دانش اموزان تهرانی که خیلی پسر مؤدب و دوست داشتنی ای برایم بود و حمید قاسمی- او هم همینطور- رفتار مفتضحانه ای کردند حسین پسر زود رنجی بود کنترلش را از دست داد و شروع کرد به دشنام من و دهاتیها! گفتم: بچه ها ناراحت نشین! عصبانیه! اما ول نکرد، شورش را درآورد نگاه حیرت زده بچه ها وادارم کرد که ببرمش دفتر. از دندان به جگر گذاشتنم تعجب کردند. ملکی عصبانی بود که چرا با نزدنم بچه ها را پر رو می کنم! معلم کلاس دوم ابتداییها گفت: بگیرشون زیر مشت و لگد.. به تختیها مهر و محبت نیومده! آمدم خانه؛ حسین بود که در میزد، در حالیکه به شدت گریه می کرد: آقا ما رو ببخشین! آقای ملکی مارو از مدرسه اخراج کرد! گفتم: اشکاتو پاک کن! عیبی نداره! بعد عذاب روحی شدیدی آمد سراغم: از اینور بام افتادی! محبتت احمقانه است.. رنج! رنج! رنج! شب با دو تا کاپشن و کلاه رفتم زیر لاحاف!

 14 دیماه: بامداد را با حافظ آغازیدم: هان مشو نومید چون واقف نئی از سرّ غیب باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور ظهر نان وپنیر می خوردم لبم به خاطر تبخال خون آمد و با نان قاطی شد: یکی را آب و نان آغشته در خون؟! ماجرای کلاس اول به خیر و خوشی تمام شد. عصر، عصر نا امیدی و وهم بود. شب علی اصغر و امرالله آمدند شب نشینی واز تاریخچه خونین روستاشان گفتند. شب نشینی بدون چای و میوه ای برگزار شد. صاحبخانه برایم چراغ آورد: خانۀ جان و تنش همیشه گرم!

 17 دی: یکروزِ ننوشتنی؛ معمولی و آفتابی.

 21 دی: بچه ها امروز از تنبیه شدنشان گله کردند. جرأت از خانه بیرون آمدن را هم ندارند اگر ملکی ببیند فردایش شلنگ است و اگر آهنگری ببیند بیگاری است: بیا موکتو بشور! بیا اینو بخر! گوسفند چرانی هم وحشتناک بود برایشان! گفتم: آدمای واقعی با غم بزرگوار میشن! باید غم و توی مشتتون بگیرین، بچلونین و کوچیکش کنین نه اینکه تو مشت غم له شید و حقیر! شب با تیموری آموزش خط را شروع کردیم و هر از گاه اصرار او به الفیه شلفیه بافی!

 22 دی: بالاخره دعایم مستجاب شد و صبح صادق دمید! در انتظار ماشین بیرون دِه سگها سر رسیدند رفتم بالای درخت! اما ولگرد بودند و بی آزار! خدا رحم کرد کسی ندید! که برف و بارانی درگرفت و سرمای سوزانی؛ اگر کسی می دید بد می شد برگشتم خانه، نانی برداشتم که هوا روشن شد دوباره آمدم سر راه! این صدای ماشین بود.. باورم نمی شد گوشۀ کلاهم را به دندان گرفته بودم و محگم گاز میزدم. اما توهّم بود بعد از دو ساعت و نیم وانتی سر رسید! دنیا در برابر چشمانم شکفت تا دمق پشت وانت سرما را تماشا کردم رزن که هوا سرد شد برادرانه جلو نشستیم روستاییهای جوان و با صفایی بودند و از حقوقم شگفت زده شدند!

 26 دی: شب که رفتم بازار، حال روحانی ای با من بود: خدایی که اینهمه مرا مورد لطف و نوازش قرار داده بود و آرامش عطایم کرده پس گناهانم را خواهد آمرزید. شب تولّد آقا امام زمان بود و حالی داشتم، حسی بی لک و آرام. و این خوشنویسی مرا و نگاهم را عوض کرده و حسّ دیگری در من تابانده؛ وقت مشق کردن حال مستانه و بی خودی دَرَم دمیده میشود افسوس که سه چهار حرف بیشتر بلد نیستم!

27 دی: شبِ تخت شبی دلگیر و خَلِش روح شیطان! قهقهه مرموزتنهایی! سکوت پرهیاهوی وهم! سرما؛ زوزۀ سگها؛ اتاق سرد.. تحمّل! تحمّل! تحمّل! شبی که ماه مراد از افق طلوع کند بود که پرتو نوری به بام ما افتد؟

 28 دی: تاب بی توجهی این دخترک را ندارم اما اگر بی توجهی کند من با گریختن از او به خود می کشانمش و شکارش! وبازروز از نو.. نیم نگاهی و دیگر هیچ؛ آنقدر که از پا درآید!! شور و اشک شبانگاه با آیات مولوی: ای عاشقان! ای عاشقان! هنگام کوچ است از جهان در گوش جانم میرسد طبل رحیل از آسمان این بانگها از پیش و پس، بانگ رحیل است و جرس هر لحظه ای نفس و نفَس سر می کشد در لامکان زین چرخ دولابی ترا، آمد گران خوابی ترا فریاد از این عمر سبک! رنهار از این خواب گران هر سوی شمع و مشعله، هر سوی بانگ و مشغله کامشب جهان حامله، زاید جهان جاودان اندر کشا کشهای او، نوش است ناخوشهای او آب است آتشهای او، بر وی مکن رو را گران در جان نشستن کار او، توبه شکستن کار او از حیلۀ بسیار او، این ذرّه ها لرزان دلان..

29 دیماه: آفتاب نیامده با تلنگر"آهنگری" به در و پنجره بیدار شدم. فردا مادر از معجزات امام( خمینی) می گوید: بابات می خواست زن بگیره پنج شب نه خوابید و نه چیزی خورد تا اینکه خواب امامو دید و سرد شد!

 دوم بهمنماه 73: شب مجموعه شعر قیصر امین پور را خریدم بابا دوباره مسخره کرد لای کتاب را باز کرد و خواند: انحنای روح من درد می کند! گفت: توی تقویمت می نویسی گشنه خوابیدم! به جای اینا بده یه چیزی بخور!!

 4 بهمن: پرنده ای بودم آزاد، با بچه ها سرخوش وبا معلمها پر از حرف و شور! آن تواضع مسخره و بی دلیلِ همیشگی با من نبود. اگر این لحظات همیشگی باشد تحولی است در زندگیم؛ دنیا و مردم آسمانی اند امروز! غروب رفتم خانه تیموری و باز اصرار او به الفیه بافی! می گفت: تو الان سنّت کمه، حرف می زنیم شورو می کنی به آیه و حدیث خوندن! بابا ما هم اندازه تو بودیم همینطور بودیم ولی خوش باش بابا! حال کن! خدایا! یعنی هر چه بزرگتر شوم عنان گسیخته تر می شوم؟ تنها تو نگاهبان ایمان من هستی! تا مرگ افزونش کن!یک شب تیموری ژیشم ماند در سرمای اتاق زیر پتو شروع کرد به ور رفتن بامن! بلند شدم و ایستادم هوا سرد بود. با ترس گفت: سرما می خوری بیا بخواب بابا! کاریت ندارم.

 5 بهمن: شب علی قاسمی پسر سعدا.. – دانش آموز کلاس اول- با خالهای روی دستش و آرامشِ علیرغم رمختی اش با حسن فتحی آمدند پیشم. به ایمان داشتن به خودشان تهییج کردم و اینکه خودشان را دست کم نگیرند و دیگر حرفها. نهم بهمن: با علی و بابا منتظر تاکسی بودیم اما هیچکس نگه نمی داشت! همه به آخوندها بدبین اند ما هم به آتش آنها می سوزیم.

 17 بهمن: صبح پیاده تا ترمینال رفتم با بار سنگینی بر دوش! صبح دل انگیزی بود سعی می کردم خودم را از فشارنگاههای مردم بیرون بکشم! چرا باید نگاه مردم اِنقدر مهم باشد؟ بگذار راحت باشند

 24 بهمن: صبح رنج سفر با من. در اتوبوس تخت می اندیشم اندوه را شاید شیطان در دلت می افکند تا از اندیشه و حرکت بازت دارد و هر اندیشه ای که از حرکت بازت دارد شیطانی است. شب آرامی است و باورم نمیشود که یکماه دیگر عید است.. چه زود و چه آرام.

 25 بهمن: عنقا شکار کس نشود دام باز چین!! ظهر پسر صاحبخانه در زد و گفت: آقا! بابام میگه کیرایا!

 29 بهمن: عصر در ویترین مغازه ای روی کارت پستالی نوشته بود: وصل نزدیک است! راستی مبارزان با گرانفروشی به گوز گوز افتاده اند!

 4 اسفند: غروب وقتی از بازار می آمدم یک لحظه دختر طبقه پایینی را دیدم .. خدایا بدهش! آینه در آینه شد دیدمش و دید مرا!

 7 اسفند: در خواب قیلوله دیدم که کسی در تاریکی می گفت: لکَ بُشری! .. با قایق کوچکی از میان گل و لای روستای تخت می خواهم بگریزم.. طبقه پایینی ها آمده بودند ناهار. غروب با علی تا ترمینال رفتم و از اشتیاقم به حوزه گفتم.

 8 اسفند: شب افطار مهمان تیموری ام تا به همراه آهنگری به ریشم بخندند که اصلاً به فکر حقوق و اضافه کاری نیستم؛ تا رنجور شوم.

 8 اسفند: خدا خدا می کنم که فردا عید فطر باشد تا بگریزم.. آه! خداحافظ ای ماهی که با خدایت حالی بود و خلوتی! آوخ که میروی و در این دنیا تنهایم می گذاری! شب مقام معظم رهبری فردا را عید فطراعلام کردند و من در تنهایی اتاقم گریستم و مستانه چای دَم کردم!

 13 اسفند: در آرامش خانه نوشای چنین گفت زرتشت: از فضیلت کوچک. به بام رفتم آفتابی به لطافت کودکی ها و بادی خنک؛ آسمانِ معظم، صاف و آبی و در افقها ابرهای پنبه گون و دستۀ کبوتران و صدای بی ادّعای موتوری یا ماشینی یادآور صلح و آرامش. چگونه این لحظه را می شد لاجرعه سرکشید؛ تنها پرواز.. بالهایم کو؟!

 14 اسفند: معلم بازنشسته چقدر با لهجۀ قزوینی از گرانی برایم زارید رفته بودم توی مغازه اش برای کپی سؤالات امتحانی؛ گفت: اگَه کاری پیدا کردی از آموزش و پرورش بیا بیرون! الان بچَه ها دورِبرِمَ گرفتن و دستِم خالی اس! تا چه بازی رخ نماید بیرقی خواهیم راند.

16 اسفند: عصر با همکارها رفتیم روستای "حی" مجلس ختم.. اندیشه جهان وطنی به ذهنم خطور کرده بود، باید شهر و ده و اسمها و جاها را از ذهنم بسترم. دنیای ما تنها زمینی است به هم پیوسته، نه نقشه ها و مرزها. بااین تصور دیگر درد غربت و تنهایی بی معنی است. در مسجد گریختن از منگنۀ نگاه آدمها را تمرین کردم: فاتحَه مع الصلوات!

 22 اسفند: چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم که دل به دست کمان ابرویی است کافرکیش! اگر قرار بود هستی را من اداره می کردم صحنه های جزیی را حذف می کردم و می پرداختم به کلّیات

 24 اسفند: امروز سرگرم امتحان و تصحیح اوراقیم. تیموری میان اوراق امتحانی دربه در دنبال مسائل جنسی دانش آمزان است و دخترها بیشتر خودشان را لو می دهند: یکی از دخترها عاشق همین حسین است سؤال این بود سهم مجید و احمد چقدر است؟ دخترک جواب داده بود سهم احمد فلان و سهم حسین فلان!!

 26 اسفند: درگذشت حاج احمد خمینی و مسجد و فاتحه خوانی.

29 اسفند: آخرین روز سال آفتابی؛ آرام. فوتبال در کمربندی شهر.

 29 فروردین 86: چه بتها که دربرابرم فرو نریخته اند! چه سیاهچاله ها که از میانشان نگذشته ام! چه اژدرها که به تیغ جسارتم به خون در نغلطیده اند.. و هنوز سیاهچاله ای دیگر دربرابرم ! اژدهایی پیش رویم وبتی که شکسته بودم به شکلی و صورتی دیگر درآغوشم! هنوز در کشاکش امواجم؛ روزی در اوج آسمانها و ساعتی فرو رفته در سیاهچاله ها.

 

دهم شهریور1374:

 سحر از بسترم بوی گل می آمد و پرنده اشتیاق درقفس سینه دست و بال زنان! رضا را دیدم گفتم: دیشب عقد کردیم! گفت: مقبول طبع مردم صاحب نظربود انشاء ا..؟! و گفت: همیشه موفقیتهای شما مرا به حسادت وامیدارد!

درکلنجارم که به او زنگ بزنم یا نه! بالاخره به بهانه ای به خانه شان رفتم اولین دیدار سخن از ایمان بود وپاکی.. گمان کنم کمی زیاده روی کردیم. شام نگهم داشتند. در تاریکی بازگشتم و روی لبهایم تصنیف: الهی آتش عشقم به جان زن!! در حالیکه می اندیشیدم: فرصت خیلی کارارو از دس دادیم!!

چقدر مرا با ایمان می پندارد کاش می شد خطایی کرد تا شاید تعادلی از من در ذهنش ایجاد می شد.

11شهریور:

عصر فشارسنگینی بر تمام تنم حس می کردم. راستش دوست داشتم تنها باشم. سودای مرگ به سرم زده بود. آه مرگ! چه دلستانی!

به سراغش رفتم، باید می رفتم! اولین همگامیها درشهر زیر فشار و معذبِ نگاه آدمها. اما شهر آسانتر از آنچه می پنداشتم همراهی ما را پذیرفته بود. در پارک ولیعصر زیر درختی بر صندلی ای نشستیم محبوس در قفس " شما " و بال نگشوده در آسمان "عزیزم"! زبانم اما گشاده تر بود وقتی کنار اویم عشقم از او لبریز است اما وقتی جدا میشویم همه التهاب من سرد میشود. شاید اگر مدتها سراغش نروم بتوانم. و اما او به عشق اینکه فردا به زنجان میرویم آسوده وداعم کرد.

اکنون ساعت از یازده شب گذشته قلبم برایش می تپد و هنوز نبوسیده امش!

12 شهریور:

بسوی زنجان راه افتادیم. در راه حرفهایی معمولی زدیم او عصر به من خواهد گفت که از نگاه کردن به چشمهایم شرم داشته. ظهر در تربیت معلم کمی علاف شدیم در پارک سبزه میدان، اذان مؤذن زاده و طالبی خنک چه چسبید. گشتی هم در بازار زدیم. تا اینجا همه چیز موافق ما بود اما در ترمینال مگر اتوبوس پیدا می شد. باورم نمیشود حالا که بعد از سالها می نویسم: ساعتها معطل شدیم! در این فاصله او دفترخاطراتم را ورق زد و من برای اینکه چیزی از او پنهان نباشد مانعش نشدم. کنار جاده ایستاده بودم آفتاب سوزان بود تا اینکه پای بوفه جامان دادند بوفه ای فلزی و گداخته!! از سلطانیه که گذشتیم یک جمله مثل گوی گلوگیرم شده بود. گرم و ملتمسانه گفت: چیه؟ بگید خب!! باید زنجیرها را می گسستم (در بیست و سه سالگی) گفتم: بذار شاگرد شوفر آب بیاره!! تا رفت گفت: خب؟!! باید زنجیرها را می گسستم! زبانم سنگین شده بود اما: می خواستم بگم دوستتون دارم و اگه دنیا زیرورو بشه ازتون جدا نمیشم!  آرام.. اسیر گرمای عشق گفت: من هم!.. دوست داشتم بگوید: من هم دوستتون دارم! کمی تعلل کرد بعد دستان گرمش را پیش آورد و دستانم را گرفت مردان زمختِ کنارمان لابد این صحنه ها را نمی دیدند! گرمتر از دستانش گفت: فک می کنم وارد یه راه طولانی شدیم! و راهی در میان دشتی فراخ پیش رویمان گسترده شد راهی که انتهایش مرگ بود. گفت: جوونیمو به پاتون می ریزم! اشک گوشه چشمم می درخشید. به تاکستان رسیده بودیم پامان چقدر می سوخت و درد میکرد..

شب بخیر عزیزم!

شب تلفن کرد و گفت: دوست داشتم اون لحظه به لباتون بوسه بزنم! و فردا را به ناهارم دعوت کرد و یکی بوسه! عشقمان فزونی می یافت اما شب استمنا کردم: اللهم ظلمتُ نفسی فاغفرلی!!!!

امشبم وعده یک بوسه می دهد دلدار       آسمان جنات تجری من تحتها الأنهار

13 شهریور:

بامداد که برخاستم شور صدهزار، هَزار و فاخته با من بود از وعده نوشین دلبند..

ظهر راه افتادم و .. دگمه لباسم در بند نخ پیراهنش گیر کرد..

ساعت پنج عصر ترجامه بازگشتم.

دیدار شد میسر و بوس و کنارهم          از بخت شکر دارم و از روزگار هم  

16 شهریور:

بعد ازظهرِ تشویش آغاز شده بود اعلام نتایج کنکور.. بالاخره روزنامه ها آمد دختر و پسر ریختند سر هم یا سرِ روزنامه فروش؟ پیرمردی که احساس خطر کرده بود خودش را انداخت وسط جمعیت و پهلوانانه دختر و پسر را از هم جدا کرد روزنامه را پهن کردیم وسط پیاده رو اما مگر حرف میم پیدا می شد تا اینکه مهدی سرورخاله مژدگانی داد: دبیری عربی طلاب قم!!!!!؟؟

 و من مدتها در خلأ..

28مهر74:

صدایی به لطافت صبح سِحرانه گفت: وقت نمازه! پانمیشی؟! پلکم سنگین بود اما افسون این لحظه شده بودم.

درختان حیاط .. گیلاس وانجیر و نسیم صبوحی وعیسوی خانه دوست مهرکودکانه ای به من بخشیده بود. کودکی پنجساله شده بودم همه خانه،بامداد و زندگی را برای نخستین بار تجربه میکردم..طعم نانی که نخستین بار می خوردم..تحیری کودکانه!

بعد از مغازله ای ناتمام باید به خانه یکی از آشنایان می رفتیم- پاگشا!- شرم همیشگی، این روزها با شدت بیشتری حمله ورشده! رنج نگاه مردم به تازگی ما- نخستین عشق نخستین بوسه!!_ چگونه با این مردم برخورد کنم؟ در دانشگاه برای گرفتن گواهی مأموربه تحصیل برای عقد نامه به اتاق معاونت آموزشی رفتم مدتها توی سالن بالا وپایین رفتم تا اتاق از آدم خالی شود! چقدر دوست دارم کاپشن سبزرنگم را روی سرم بکشم! گفت: آدم عجیبی هستی! یَنی چی؟!

یک آدم خجالتی موجود احمق ومفتضحی است.

29مهر:

اینروزها چه رقیق القلب شده ام از عشق به زندگی مالامالم انگاردنیا تازۀ تازه آفریده شده .. آرزو می کنم این عشق از آن دوران نامزدی نباشد.

رفتیم آزمایشگاه.. مردکی دم دردستشویی به هست و نیستم زل زده بود(مأمورأسافل)

تابوها و ارزشهای مقدس و عظیم(!) چه ساده و احمقانه برباد میروند به همان سادگی و حماقتی که مقدس و عظیم شده بودند.

13آبان:

-ترور اسحاق رابین وشادی مسلمین.

تاریکی بامداد را نمازناخوانده راه افتادم. اما ایکاش می خواندم که ماشین نیامد ساعتها. تا اینکه پیکانی ازراه رسید انصاف به خرج داد و با مسافری شمالی وپیرمردی بردمان زنجان. پیرمرد داستان سه نخودفروش را درروزگارحضرت موسی  تعریف کرد و نتیجه گرفت که اگر بزرگترین استاد هم که باشی بازهم دچارحادثه می شوی مثل خودش که سالها معماربوده و روزی اما ازداربست پایین می افتد. و مرد شمالی از زن کم عقلش نالید!

اصلاً انتظارنداشتم درزنجان گفتند باید گواهی مرک تحصیلی را ازآموزش پرورش منطقه بگیری! از اداره زدم بیرون داشت گریه ام می گرفت.. من کِی می خواهم این دلقک بازیهای اداری را جدی بگیرم؟ یکبارمثل آدم بادقت به حرفهاشان توجه کنم؟هرگز!

پس ناگزیربطرف گرماب راه افتادم! خدایا من کیم؟..بگذاراین فشارها صیقلم بدهند شاید!!

 بیایید ای دردها! ای أحلی من العسلها!!

حالا گرماب پیش رویم است با صدای پرنده ای یا قان قان موتوری وهمهمه مدرسه. نشسته برتلّی خاک پشت به بیابان های های گریسته ام! خسته خسته ام تنهای تنها. پاهایم نا ندارند دیگر.. کارم درست نشد واینهمه راه.. بیهوده! دنیا را دیگر نمی خواهم.. بزرگترین آرزوهایم برآورده شده اما بازخسته ام اندوهگینم.. ایکاش آرام میمردم.. دلزده ام.. خسته ام ای دنیایی که تمام وزنت را برپشتم نهاده ای.. ایکاش آرام میمردم چقدرطولانی است پیری! که گفته زندگی دنیا کوتاه است.. هوا آفتابی است ونسیم جانبخشی می وزد خدا کند ماشینی از راه برسد با مرد پا به سن گذاشته ای تا زرین آباد رفتیم و بعد وانتی تا قیدار رساندم. مرد همسفر پا به سن گذاشته ام اهل کرج بود با هشت تا بچه و شغلش رانندگی. چارماه بود ماشینش را فروخته و پشیزی هم درنیاورده.. می ترسید پسر سربازش از غصه پدرخودش را بکشد. راننده پیر می گفتکه دولت زمینش را به زورگرفته. می گفت: اگه فقط زمین من بود تاحالا ازغصه دقلَردم یعنی دق می کردم!! از خدا خواست حقشان را کف دستشان بگذارد و تا به قیدار برسیم گفت: اون دنیا همش یالانده! بهشت و جهنم یالانده! اگه این دنیا خوش بودی بهشته والا جهنمه! به قیدار رسیده بودیم..

15آبان:

شب دانشجوی اتاق بغلی از دل خونش گفت! از دست قمیها! بچه ارومیه بود و ترم آخر: خیلی اهل دوز وکلکن! هیچ خاطره خوبی تو این چارسال ازشون ندارم! اگه توارومیه برای دادن کرایه تاکسی یه لحظه مَطل کنی راننده پاشو میزاره رو گازمیگه شاید نداشته باشی اما تو قم اگه بگی پنج زار کم دارم فُشِت میدن!! چن وخ پیش تو یه آبمیوه فوروشی رفتم آبمیوه بخورم به صداقت و آدمی هم معروفه! زیرچشمی می پاییدمش لیوانای یه بارمصرفو ازتوی آشغالی درآورد شوروع کرد به شستن!!

18آبان:

آنقدرصمیمی شده ایم که دیگر فراموش کرده ایم که من و او دوجنس مخالفیم.. باز در این مغازله حالی به حالی شدم.. چقدر دوست دارم "هیچ" باشم! چقدرلذتبخش است به "هیچ" رسیدن مثل یک ماهی کوچک دررودخانه ای گمنام.. مثل این مگس بالای سرم.

21آبان:

ظهربا علی جعفری بچه تربت رفتیم آموزش وپرورش- هم اتاقی تازه ام- می خواستم حق التدریس درس بدهم اما یکی مرده بود و همه کارمندها رفته بودند تشییع جنازه!

22آبان:

قبل ازظهررفتم آموزش وپرورش اما گفتند امسال ترافیک است و اضافه کاراصلن نداریم. علی جعفری تا فهمید عقد کرده ام چنان هیجانزده شده که ماچم کرد!! چه غوغا می کند درسر میل جنسی ملت! بعد از ظهر است وشهرام ناظری شورانگیزمی خواند!

عروسی 29 آذر!! قرارارو گذاشتن!! گاهِ خفتن است و متعجبم از وجدم .. به امید اینکه خداروزی رسان است!!

بعدازشام درتالارمدرسه سمینار جامعه اسلامی برپا بود.جنگ هفتادودوملت است ایران ما.. جامعه اسلامی، انجمن اسلامی را قبول ندارد این اسلام آن اسلام را وبرعکس!

23آبان: شش ماهه دوم سال با آشنایی با دکترسروش گذشت پوپرزدگی و التقاطی گری اش.. کنارزدن حکومت ولایت فقیه و نقد این و آن در روزنامه ها و مجلات. ظاهراً کوبیدن یکطرفه شخصیت سروش.

24آبان:

ساعت آخر را غیبت کردم و زدم توی جاده. دانشگاه خیلی تنگ شده بود مثل دلم.

28آبان:

نیمه شب کاظمی- هم اتاقی جدید بچه قم- با آن هیکلش زررت از تختش افتاد پایین! علی جعفری که دستهایش را به آسمان برده بود ودرحال راز ونیازبود پرسید: چی شد! کاظمی که سرش را از درد گرفته بود جواب داد: فِک (فکر) کنم افتادم زمین!! چند روز به این قضیه خندیدیم!!

29آبان:

ساعت 5/12ظهراست منتظرکاظمی ام که قاشقم را بیاورد مهمان آورده!! شب توی خوابگاهی حالی داشتم که جوکهای پایین تنه تعریف کنم بچه های شمال غرق اندوه غربت بودند شب خواب خواهم دید که درکنارحرم حضرت معصومه فرغونی پراز نان دردست دارم و دارم بین مردم پخش می کنم!!

اول آذر:

ظهرابری جمعه است ومن هنوزنفس می کشم و می نویسم. 

دوم آذر:

در دانشگاه(تهران) علی-برادرم- را دوستانش تشویق می کنند که برود دنبال موسیقی. هم اتاقی اش با استاد موسوی-نوازنده نی- و رستمیان-خواننده- و عندلیبی آشناست اما علی از لحاظ مذهبی دچار دودلی شده! با رتبه 7 وارد دانشگاه شد و به دنبالش زهد لجام گسیخته اش! با سری تراشیده پاشنه های ورکشیده و کاپشنی کهنه می رفت سرکلاس و اینطور که خودش اعتراف می کند سالها هم لب به گوشت نزد..سالها!!

7آذر:

بعدازظهرمسابقه فوتبال با رشته الهیات دوره نه، یک یک با گل من.

شب جلسه پرسش و پاسخ با معاونان مدرسه عالی: شام چرا اینطور؟ ناهارچرا اونطور؟!

8آذر:

فوتبال با الهیات دوره 8 ، دو دو با گل من و شهرام رحمانی.

 شب رسیدم قزوین بدجوری می لرزیدم مسافرتنومندی درتاکسی گفت: سردته؟ گفتم:آره! گفت:لباس بپوش!! انسان دوست بود یا بچه باز؟

9آذر:

با ابوی درشهر دنبال بیست هزارتومن وام و حالا هرچه بیشتر می گذرد معنی فقروغنا برجسته ترمیشود و آزارنده تر.

قبل ازظهر رضا محمدی در زد کتاب تازه منتشرشده اش را آورده بود از خاطرات جنگ. و روزنامه ولایت زیربغلش مصاحبه ای که خودش از خودش راجع به کتاب کرده بود!

11آذر:

مسابقه با قضایی دوره ده با تک گل عبدالناصرابراهیمی بردیم و رفتیم دوره بعد. مبارکه!

شب اتاق قره گوزلو بودیم بچه تفرش دو تا ازبچه های ادبیات فارسی هم بودند درباره درس امروز استاد عابدی حرف می زدند که با استدلالات متیقنی ثابت کرد که وقتی خورشید و زمین به مدارصفردرجه برسند قیامت رخ می دهد و بعد دوباره انسانها متولد می شوندو فقط پیامبران وائمه جهت ارشاد درتمام دوره ها تکرارمیشوند و پیشگویی کرده بود 70300 و خورده ای سال دیگه قیامت زمان ما بوقوع می پیوندد. درست یا غلط دو رکعت نمازتعظیم بجاآوردم.

12آذر:

فردا مقام معظم رهبری می آید قم. زدند به شیشه که فردا جهت رفتن به مراسم استقبال کلاسها تعطیل است! بعدازظهربازی با الهیات دوره نه و باخت درضربات پنالتی و حذف.

15آذر:

نیمه شبی را که من در خانه نگاربودم او اینگونه توصیف کرد: نمیدونی چه شب قشنگی بود ماه همه حیاطو روشن کرده بود.فردا زن عمویش می گوید: دزدی کردید؟!

16آذر:

آفتاب با پیراهنی پشت و رو امروز طلوع کرد!! غسل روح با نم نم باران و باد سرد.

18آذر:

شب در خوابگاه می گفتیم :اگه لیسانس بگیریم فلانمون میشه اینقد! فوق لیسانس بگیریم اینقد! دکترا بگیریم چه قد؟! آنقدر خندیدیم که شکممان درد گرفته بود.

20مهر:

استان شدن قم به دستورمقام معظم رهبری! و بالاخره قم روی برف به خود دید شاید از شادی استان شدن!

22آذر: تنها درخوابگاهم و بعدازناهارمیروم که ازدواج کنم!!!

 

سفرنامه ها

اول مرداد ماه 82

چهارشنبه بسوی سیالان

ساعت 35/8 دقیقۀ خیابان دانشگاه است و کوله پشتی ها وسط مینی بوس تلنبارشده، منتظررفتنیم. اکیپ دانشجویی یازده نفره- درلحظه حرکت یک جورایی همه ملی مذهبی- ده دقیقۀ بعد است و ما راه افتاده ایم.

فلکه غریب کُش و جاده باریک الموت.. با آهنگ دامبلی ساعت از نه گذشته: شوق عاشق شدنت دیدنیه! ازمیان دستان گشوده و آجری کورانه می گذریم. ده دقیقه بعد که حالاست رشتقون مشجر، گندمزارها را به باغهای رزجرد پیوند می دهد وپیشانی جاده، کوهسار. سمت چپ جاده بامهای رزجرد پای تپه از شیبی سرازیرند.

عینک سبز و بزرگ راننده و صدای لیلا فروهر: لب دریا واسه ت آواز میخونُم! یاسر به بمب اتم می اندیشد: فکرشم چه قدرتی به آدم میده! این انیشتن چی بوده ناکس! با اینحال گرفتار الهیاتم بوده! این یهودیا بی نهایت مخ دارن! هایزنبرگ ام یهودی بوده پایه گذار فیزیک کوانتوم.. جهان جزء جزء.. امروز و فردام تویی.. بیا بیا قدمت رو چشام.

همه خوابیده اند و صدای پچ پچی که قطع نمیشود راهداری قسطین لار با دره ای زیر چشمها و دره ای مه آلود.

بیست دقیقه به ده درپیچ و خم جاده کندوهای عسل و با هوایی که سرد میشود در مه گم میشویم. مه تهیگاه دره را پر کرده است. یاسر می گوید: الان هوا سرده شب چیکار می کنیم؟! : دل من ترسو شده! دل من ترسو شده!

سرما با سرانگشتانش بر شانه و سرینم ضرب گرفته.

بامهای قیرگون روستایی ته دره ای سرسبز یاسر را وامیدارد که بگوید: بح بح بح بح!

باید حدس زده باشید که باز زهرآبم شروع شده و باز کندوهای عسل.

قسطین لار زیبا چنان به سینه دره چسبیده که از اینجا دیده نمیشود. باغهای انگور در دل کوهها.. به پیچ و تاب افتاده ایم، شقیقه هایم گرم شده!

به شاهرود میرسیم کرتهای برنج رجایی دشت یادآور منجیل. دستشویی پمپ بنزین نجاتبخش است هوا ابری و دل انگیز! تابلوی قلعه لمبسر بر سر دو راهی. چه هوای خواب آوری!

ساعت 11 دیکین ( زرآباد) راننده نگه می دارد: این سیده! بذارین سوارشه! امامزاده قاسم واصغر. خانه های کاهگلی برشانه های هم درختی در دست، تماشامان می کنند. دراینمدت سعی کردم چرتی بزنم پشت سریها از سروش و شریعتی حرف میزنند: نقدای سروش چرته! مزخرف میگه! بعد جروبحث دربارۀ حمله امریکا، یکی دفاع کرد و دیگری مخالفت: چه فرق میکنه کی بخوره! من که گشنمه!

ازکنار روستای چهارپنج خانوارۀ بی نام ونشانی گذشته ایم دچار تهوع شده ام. راننده ک دویست تومنی بلند می کند و می گوید: یه نفرلطف کنه برای این سید نذری جمع کنه جای دوری نمیره!

پشت سریها از ولیعهد ولیبرالها ترش کرده اند یاسرمی گوید: الان میمیریم نذری دادیم!

رودبارالموت ساختمان های اداری شیروانی.

دیوارۀ بلند کوه، دره ای فراخ، خیابانی باریک، خانه های آجری و کاهگلی، رودی بی آب، جواد طباطبایی، پست مدرنیسم، بذارجوابتوبدم، سروش، روشنفکری، جامعه شناسی، اسلام.. یکی ماشین زده شد و بالا آورد! همچنان کوهها محاصره مان کرده اند.

کوچنان.. تو که محراب نگات زندگی سازمنه: چرا از دختر حرف نمیزنن.. به حقیقت نزدیکتره! شانه هایت را برای گریه کردن دوس دارم.. رود شاهرود برگشته و خودش را به زیر پامان رسانده. روستای زیبای شهرک غرق در زیبایی که دست زمان به یغماش نبرده، پا درجاده ای فرعی و خاکی می گذاریم، تابلو: قلعه الموت(روستای گازرخان)

راه سربالایی مسیرعبور یک ماشین و یک قاطراست سیمهای برق دنبالمان می کنند. ازکنار کندوهای عسل و مترسکها می گذریم. راننده می گوید: بچه ها اگه من از این مسیر تونستم برم که هیچ اما اگه نگهداشتم بلافاصله بپرید پایین! حالا برای اینکه ماشین بره بالا یه صلوات بفرستین! ماشین کج و معوج میشود گریدری دارد خاکها را مسطح می کند: پشت لاستیک سنگ بذارین! مینی بوس نمی تواند بالا برود پایین می پریم و شروع می کنیم به هول دادن. هوا خنک است و کوه و دره.

ساعت 45/8 دقیقۀ روزپنجشنبه است. روی صخره ای نشسته ام یاسرسررسید: کجان کونکشا؟!

صدای آبشارها وپرندگان ونسیم: بدبختا آب ندارن.. سرجدت پاشو بریم خاطره می نویسه!

سیگاروینستون لایتش را که پیدا می کند: آخ جون سیگار! بشین! بشین بنویس!! اونا اونورن.. اشتباهی رفتن پشت این کوهان الان.. باورت میشه این لحظه رو ببینیم؟!

ما زنده ایم! سلام زندگی! سلام بودن! چه درّۀ زیبایی! آفتاب بالای سرمان پخش شده روی دفتر.. پاشوبریم! از راه پاکوب پا در رودخانه ای درآغوش کوه به اینجا رسیدیم.

ساعت یکربع به یازده، نیم ساعتی هست که چرتی زده ایم اما چشممان را که می گشاییم بچه ها هنوز در سینه کش کوه زمین گیرند. منتظریم که برسند پشتمان به کوههای شمال است وکوههای پیش رو همچنان مه آلود. یاسر برفهای زیر پایمان را توی قمقمه اش ریخت و قند اضافه کرد حالا داریم برف در بهشت می خوریم. بچه ها سرهم داد می کشند برو طرف چشمه!! رفتم بالا و برایشان آب بردم. چه مصیبتی کشیدند دیشب، روی شیب کوه نشسته خوابیده اند و نخوابیده اند و این مسیری را که ما درون رودخانه تفرج کنان آمده ایم آنها با هزار مصیبت و مواظب باش! پاتو بذار اینجا، نیفتی! طی کرده اند. شاهین- سرپرست گروه- مدام برمیگردد و تاتی تاتی می کند. شیبهایی که من برای دادن آب می دوم آنها چهاردست و پا میروند!! احساس قدرت می کنم نخستین بارم توی زنگی است که میان جمعی پیشتازم. تا استراحت بکنند ما از کوهی بالا میرویم و چشم به جهانی تازه می گشاییم کوهسارباشکوه خشچال- بعدها اسمش را می فهمم- پایین تر چوپانی در حال چراست و صدای رود توی دره پیچیده. باید از مسیری پاکوب به سمت شرق برویم بسوی گوسفند سرا. ساعتی بعد به گردنه می رسیم با دره ای مه آلود زیرپامان. دیگر با سختی. احساس ضعف می کنم هوس سیب و چای کرده ام. اما چیزی برامان باقی نمانده. برفراز دره شهوت آلود مه به خواب میروم.

یاسر فریاد میزند: پاشو اومدن!

شب با آواز زیر چادر به خواب رفتیم. دوستان ما چه مجهزند! یاسر تاول پایش را با باند و پمادشان پانسمان کرد از چادر بغلی صدای " سس بریزم" می آید!! یاسر می گوید: ما فقط خایه هامونو آوردیم!!

بامداد جمعه یاسر سرش را توی چادر می کند: آبو بگیر! فقط اینجا باده ها!

ساعت ده گوسفند سرا در دامنۀ کوههایی مرتفع و سه چادر چادرنشینان با علامت جمعیت هلال احمر. عشایر با چشمانی غریبه براندازمان می کنند از بالا که با یاسرسررسیدیم پسرکی با صورت داغمه بسته دوید طرفمان: کاکوت داری؟ -: کاکوت چیه؟ یاسر گفت: پول میخای؟ و دویست تومن گذاشت کف دستش. اسمش علی بود باز گفت: کرِم داری؟ کرِم صورت؟ -: دوستامون دارن! الان میرسن!

بوی گوسفند تا تمام دره را آکنده و چه سگهای بی بخاری! بچه ها دست در دست هم سرپایینی را فرود آمدند! عشایر ازمان قرص سردرد و استخوان درد می خواهند. شاهین بهشان می دهد. دوسه مرد زمخت و زنها درکار کیسه کردن ماست.

توی مسیر در پناه تخته سنگ بزرگی چند ردیف قلوه سنگ چیده اند شاهین می گوید: سوله زمستانی.

یکی از مردها به کیسه گرد چادرمان اشاره می کند و می گوید: این دایره رو میدی به ما؟! عکسی می اندازیم و راه می افتیم.

.. ده بیست دقیقه منتظر ماندم تا بچه ها سربرسند. این گوشۀ دنیا آبی زلال از بالای کوهها می آید و ازسنگها سرازیرمیشود، لبم را به تخت سنگی می چسبانم و شروع می کنم به نوشیدن آب، سروتنم از زندگی، تر میشود.

ساعت 5/12 دقیقه است در باریکه راهی پر از قلوه سنگ در امتداد رودی که سرپوشی از برف آنرا فرا گرفته در خطه شمالیم درون ذرات خیس مه و چهچه پرندگان. درد ناخن پایم شروع شده کفشم تنگ است و عاریتی!

از روی قوطی های کنسرو و پلاستیک می گذریم دوستان همنورد عضو جمعیت سبزند: جم کنیم؟

-: میخای جم کنی جم کن! و می گذریم!

در کمرکش دره مه آلود سرسبزی درحرکتیم بوی آب صدای علفهای خیس! راه میروم و می نویسم. باز هم چشمه ای جوشان، کولۀ یکی از بچه ها غل میخورد پایین.

دلم می خواهد کلمه به کلمه این سنگها و رود و علف و شبنم را بنویسم.

حالا چشم دوخته ایم به باریکۀ دره سرسبز و مه آلودی.. زیبایی در اوج.. یاسرمی گوید: بعضیارو فقط "مرگ" راضی میکنه! از اینجا زیباتر کجا هست! آدم دیگه چی میخاد؟!.. و داد میزند: یه سیگارو یه دلار میخرم!

هرچقدر جلوتر میرویم زیبایی فریبنده تر میشود: پسر! عجب حالی داریم می کنیم! دانشجوها دارند برای هم فیلم تعریف می کنند!!

در سینه کش کوه با بوی گلها، پرنده ای در نوک یک صخره و دمیدن مه.. دیوانه است اگر کسی دنبال بهشت بگردد همه جا نگاه معشوق است و زلف و کنارش!

ساعت 20/13 دقیقه درامتداد چشمها درختان در سینه کش کوه و سراشیبی یک در میان راه و گیاه، رج به رج. دفتر و خودکارم از شبنمها تر.

بر فراز شرق کوه - پاکوب- رو به پایین میرویم می گویم: یه اسم برای اینجا پیدا کن! یاسر پیدا می کند: "خسته جا"

ساعت چهار است با موسیقی رود خروشان زیر پامان ناهار می خوریم. از مسیری مارپیچ به جنگل رسیدیم. بچه ها با دیدن خانواده ای خستگی را فراموش می کنند: بچه ها! آدمیزاد! به این رودخانه که می رسیم عقل و هوشم را از دست می دهم کفشها و جورابها را در می آورم و میزنم توی آب. از روی سنگی لیز می خورم آب یخ است: یاسر در طبیعت باید کودک بود. انگشت پایم درخون.

" گاوسوار" کلبه های چوبی در فواصل مختلف با بامهایی پر از قلوه سنگ. پایم در پهن فرو میرود.

از میان درختچه های خاردار، مه، آواز، کوههای بلند، چمنزار و عکس، شاخه های دمیده از بوته ها، ماغ گاوها و بوی ریحانها به رودی میرسیم همه چیز اینجا با ریتم کند حرکت می کند. بچه ها دوس نداشتید گاو بودین؟!

به جزیره ای از مه میرسیم. بازسرپایینی.. یک روستایی با پسر و اسبش.

ساعت 6 "عسل محله" بامهای شیروانی درون دره ای میان کوهساری عظیم.

راننده دارد با پیرمرد عسل محله ای گپ میزند: عسل محلی پیدا میشه؟ پیرمرد پوزخندی زد و گفت: 25 ساله یاد گرفتیم عسل تقلبی دُرس کنیم!! توی اردبیل گچ لای کندوهای عسل میذاشتن.. حتی اگه بالای کندوی عسل باشی فکر نکن عسل اصل دارن بهت میدن! در جاده دو هزار هر چند کیلومتر قهوه خانه است و مرکز پرورش قزل آلا.

راننده آدم با عشقی است با ترانۀ ترکی روی فرمان ضرب گرفته و ویراژ می دهد.. بوی برنج و تنکابن(شهسوار) و مستی و عشق! از کنار تابلوی نهال کیوی می گذریم.

آب گل آلود ساحل دریا با صخره های انگار تراشیده و بزرگ دربرابر پیشروی دریا. دوچرخه سواری زنها و بچه دانشجوها که یکدیگر را به حمایت از خاتمی متهم می کنند. راننده با انگشت کوههای سماموس را نشان می دهد که شیبهایش تندتراز سیالان است.

هوا دیگر تاریک شده و باز اینها شروع کرده اند: بازار آزاد، سوسیالیسم.. خدا کند کسی دچار تهوع نشود! همدیگر را به اسم آی سلطنت طلب! آی کمونیس! صدا میزنند.

اول مرداد 82- روستای آتان الموت

در میان مثلث کندوهای عسل، گورستان و یک مدرسۀ راهنمایی با این توصیه آقای راننده آماده حرکت میشویم: اینجا دیگه نمی خورم و نمیرم و نمیکنم نداریم! هرچی راهنما میگه باید گوش کنی!

راه می افتیم از کمرکش کوه، راههای باریک و باغهای گیلاس.

روستای کلاته برشانه های هم، بوی پهن و گلهای پشت پنجره برای عکس گرفتن. صدای اذان از مسجد سفید رنگ روستا درکوهسار می پیچد: برق و اسلام به اینجا هم رسیده ها! روستاییها بربر نگاهمان می کنند از شلنگ آبشان داریم آب می خوریم و بعد از روی پلی فلزی با آبی خروشان می گذریم. در سربالایی مینی بوس از کنارمان می گذرد و از آن بالا داد میزند: بدویین بیایین! نمیتونم نیگح دارم! میدویم. مینی بوس روستاست بارکش شیرمرغ و جان آدمیزاد. تمام صندلیها آغشته به گرد سیمان است. تلق و تلوق سرپا به "هنیز" میرسیم اگر درست نوشته باشم. باز نگاه روستاییها و پیرزنی که ما را به یک شیب تند راهنمایی می کند بچه ها نمیتوانند پایین بروند پیرزن می گوید: از اینجا نمیتونید پایین برید پس چطور میخاید از کوه بالا برید!

از اینجا راه باریک و سربالایی کوه را به مدتی طولانی و خسته کننده آغاز می کنیم بین راه روستاییها تک و توک در رفت و آمدند پیرزنها و دختربچه ها مثل آهو می دوند، داس به دست. پیرزنی قرص سردرد ازمان می گیرد. چشمه کجاس؟ همه معتقدند: همین جاس! من و یاسر جلو افتاده ایم بس که بچه ها می نشستند و استراحت می کردند. "همین جاس" نایی برامان نگذاشت تشنه و خسته اما بالاخره این هم چشمه! سیبها را درمی آورم اولین و آخرین دوپینگ!! میریزیم توی آب و با ولع تا میتوانیم میخوریم هرچه به بریدگی زیر آفتاب نگاه می کنیم خبری از کوله پشتی ها نیست.

از این به بعد من و یاسرپیشتازیم شاهین می خواهد که جلوتر برویم. یخچالهایی که رودی خروشان از زیرشان می گذرد.. آوازخوانان. غروب به این رودخانه سفید رسیدیم توی رودخانه می پرم از زیر یخچال سرمای نوشینی می تراود هوس می کنم بروم زیر یخچال و از آنطرف بیرون بیایم اما هوا تاریک شده و همراهان سررسیدند از بالای برفهای روی رودخانه می گذریم اما بقیه ابا می کنند تا فردا ما اینسوی رودخانه و آنها آنسوی رودخانه شب را به صبح شاید برسانیم!

بدون چادر روی مسیرپاکوب و خاکی توی کیسه خواب میرویم و تا صبح وحشت می کنیم اگر صبح را ببینیم! آسمان پرستاره و فریبنده و صدای رودخانه باعث نمیشود ما به وحشت درنده ای که هر لحظه در تاریکی بسویمان حمله ور میشود نیندیشیم! گاهی از خستگی خوابمان میبرد اما ناگهان از خواب می پریم گاهی خواب می بینم یاسر از لبه کوه پرت شده.. خدا کند یاسر خوابش نبرد خرناسه اش از وهم گرگ هولناک تراست!! می خواهم بخوابم اما نفسم سنگینی می کند شاید ارتفاع. چندبار با وحشت از خواب می پرم یاسر می گوید اگر فردا را ببیند مرا کافی شاپ دعوت می کند. اوایل شب یکبار از وحشت بلند شدیم تا پیش بچه ها برویم کیسه خواب را کشان کشان روی شانه کشیدیم کورمال کورمال! فریاد زدیم: اونجا جا دارین؟ اینجا خطرناکه! تاریکی جواب می دهد: اینجا هم خطرناکه! برمیگردیم! کبریت یاسر خیس شده.. یک چاقوی کوچک داریم اما سنگهای دوربرمان زیادند. باید از خودمان دفاع کنیم. یادم می آید که گرگ بی سروصدا به شکارش نزدیک میشود! اگر به یاسر بگویم حتماً سنگ کوب می کند! چشمم را که می بندم گرگی بسویم حمله ور میشود یا یاسر از کوه پرت میشود. آسمان اما زیباست یاسر ستاره های کفگیر را نشان می دهد که هرچند وقت یکبار می چرخند و ستارۀ قطبی.. صدایی نشنیدی؟!! فانوس بچه ها بالاخره در تاریکی فرو میرود.

شبها و شبها می گذرد یاسر بیدارم می کند و طلوع ماه را نشانم می دهد: مث الماس!

چرا ماه امشب اینقدر زیباست! ماه و وحشت سخت یکدیگر را درآغوش می فشارند! هرچه سعی کردم نتوانستم عقربه های ساعت را ببینم تا سنگ کوب کنم!

چشمم را باز می کنم.. بامداد!.. بامداد!.. بامداد!.. سعی می کنم دامنۀ کوه مقابل را ببینم همنوردان در حال حرکتند سربالایی را به امید مسیری پاکوب بالا میروند اما اول مصیبتشان است به فریاد ما که نرید جلو راه نیس توجهی نمی کنند! دیشب را نشسته خوابیده اند و حالا تا ظهرمثل لاک پشت از سراشیبی های بی پایان می گذرند و شاهین را نفرین می کنند ما تفرج کنان کوه را دور میزنیم.

آیا دیشب احتمال حملۀ حیوان درنده ای بود؟

جمعه از گردنه تا گوسفند سرا: عکسی روی دره مه انداختیم و آواز خوانان.

در ارتفاع 3900 متری پشت به قله سیالان عکس میگیریم عکسی که هرگز ظاهر نمیشود.

کاشان

همینطورپیش میرفتیم اما هیچ چیزقابل پیش بینی نبود حتی شهربعدی ... شهربعدی کاشان ، شهربی سایه، آفتاب ازدیوارها می گذشت بی آنکه بتوان ازمیان این کوچه های تودرتو وسکوت جمعه ها چیزی را دید خانه بروجردی ها با اتاقهای پیچ درپیچ صدای کبوتران نقش بردیوار و له له حاج آقا توی پستو که داشت ترتیب زن یکی ازخدمه را می داد. سپیداربلافاصله شروع کرد به عکس گرفتن حاج آقا وحشت زده بلند شد وشلوارش را استغفارکنان بالا کشید: این قوروم ساقا دیگه کیه ن.. این دیوارارو واسه چی کشیدم .. یاسر گفت: ما یه مشت نت ورکریم اومدیم مرزا رو برداریم اگه اجازه بفرمایید یا به تخمم نفرمایید. سپیدارکه تا حالا فکرمی کرد حاج آقا یکی ازتوتمهای روی دیواراست گفت: حاج آقا توکتابخونه تون تعبیرخواب فرویدو ندارید من نفهمیدم آخرش تقصیرامیربود یا علیا مخدره.

فرهاد ریدرما بود قراربود یکبارتوی عمرش محض رضای خدا واین فالوآپی ها پرستیژنگه دارد که شلنگ تخته انداخت ودوید وسط حرف حاجاقا، دالانی پیدا کرده بود که حاجاقا بچه های سبزه رو را ازآن تو رد می کرد، اگرکمی بیشترمیماندیم ..

باغ فین سرمای ترد وملسی داشت دورتادوردرختان برافراشته کاج وسط حیاط خون زلال بهاییها جاری بود که امیرگوش تاگوش سرشان را داشت می برید وکمی بالاترحوض آبی که هرجا حوض آبی باشد مردم دور وبرش دولا شده اند ودارند توی آن سکه پرت می کنن. فرشاد هم بالای سرشان داشت گیتار می زد وآوازمی خواند: آبی دریا قدغن! من قدغن توقدغن! بسیجی ها نیزه در دست دوره اش کردند فقط شانسی که آورد این بود که هیچکدام ادبیاتشان خوب نبود وجزاین حوض آبی ندیده بودند.

امیرتوی حمام نموروتنگ وتاریک مثل الاغ دستش را داده بود به تیغ داوود ارمنی سپیدارازمیرغضب که داشت حاجی بادام می خورد و زارزارگریه میکرد پرسید: حاجاقا حالا تقصیرکدومشونه. میرزا داوود گفت شرمنده زندگی خرج داره قربان جقه همایونیت.

بوئینی ها درتمام طول راه سرود ملی ای بویین ای مرزپرگهررا خواندند وهرچی یاسرفریاد زد که آقا جون این کس شعرای ناسیونالیستی کیلوچند، به کت تعصبشان نرفت که نرفت یاسرهم آخرسرناامید سری تکان دادوگفت دست فرهاد می خابه. هیچ چیزقابل پیش بینی نبود حتی شهربعدی.

شيراز

هرسه نفربا چمدانی پراز sex tools وارد ترمینال غرب شدند با آینه های لب تاب، فواره ها و اتوبوسهای ولوُ که دم به ساعت داد ميزنند شيراز! شیراز! پله برقیها هر سه نفرمان را در برابر در یکی از این ولوها میرساند ... به دست هر مسافر خانومی می دهند و تا ترمینال خزانه- دروازه خروجی شهر- بای بای کنان آدم را بدرقه می کنند مرد مو وزوزی و چاق ترمینال قزوین با چشمان خمارش داشت ترمینال غرب پایتخت را پشت میزش تصور میکرد : بلخره یه روز یه شرکت انجا مزنم! اما علیرغم این رویا پردازیها ملت توی سالن ترمینال، پیاده روها وکنار خیابان چمباتمه زده بودند وبه قیافه بلیت فروشها و مملکت فحش خار مادر می دادند ولی ماغصه نداشتیم یاسر با ما بود بااین تیپ، بااین صدای فخیم واین رفتار متشخص. به من گفت: احمق!این چه طرز حرف زدنه! نگاح کن!ببخشید قربان! بیلیت شیراز دارین... - : نع خی!! داشتیم فکر شیرازرا از سرمان بیرون میکردیم که سروکله خط واحدی پیدا شد قم!قم!درطول راه یاسر چپ وراست بادوربین دیجیتالی حافظ ازپیرمردی ته استکانی آنقدرعکس گرفت که پیرمرد بخت برگشته خودش را پرت کردپایین.یاسر دادمیزد: آهای حاجاقا!شما قم میرین؟ چرااین بیابانها درسرآدمهاسودای جنایت می پخت این بیابانهایی که جان میدهد برای قتل سپیدارهمان آدمی که انگشت بر شقیقه عکس Porn -َ ش را توی سایت به دنیا هبه کرده.

-------------------------------------

بامداد اصفهان، صدای فنکوئل، خواب معلم درگزی وگردن سیمین زنی که در دستشویی بر من طلوع کرد. دیشب هم خوابم نبرد از دیدار بانوی زیبایی که از کنارم گذشت ازکنار مبلمانها،تابلوها وسطل آشغال. آی بدبختا! اتاق بغلی اتاق خانوماس! یاسربازبدردمان خورد کدامیک ازما دواحمق به فکرمان میرسید که کلنگ هم جزء است ازتوی آن چمدان بزرگش کلنگی بیرون آورد، بلافاصله شروع کردیم تا صبح به کندن دیوارخانم معلمها.. شبهای خانه معلم شبهای ذکرمصیبت است معلم درگزی را درسال دوم تدریس به خاطرلیاقتش علیرغم جوانی فرستاده بودند پیش دانشگاهی، مدیرگروه هم شده بود اما بالاخره به این نتیجه رسید که تنها پنج دقیقه تدریس کند: بچه ها شما به کاراتون برسید منم بسازوبفروش می کنم... معلمای آلمان هرسال واسه حموم آفتاب میرن آفریقا واوهرهفته دوروز میامد اصفهان تاشبها زیر پل خواجودوسال کنسرت پاپ گروههای پاپتی و دختران سانتی مانتال را تماشا کند وبا مدرک فوق لیسانس برگردد واستعفایش را بگذارد روی میزآموزش و پرورش: ازاین دخترا قزوینم هس؟.. پس شما هم مستفیض میشین. یکسال ازمن کوچکتر بود اما موهای سرش ریخته و سالها بزرگترمینمود: شراب درگز معروفه! این جمله نامربوط کاملا مربوط بود:بچه ها اهل حاله.. لابد باخودش آورده!نیاورده بود اما لابد دختران قزوین اورا یاد شراب درگزانداخت. یاد خطرناکی قزوینیها هم افتاد وقرمزشد اما ازقیافه ما فهمید که این نسل از پشت پدرانش نیست و می‌تواند امشب هم راحت بخوابد. دیشب هرجا زنگ میزدیم میگفتند جانداریم اما حرفها، ایمانها زندگی آدمها پوچ و تو خالی است، روی شیشه نگهبانی هم زده بودند جا نداریم اما همه چراغها خاموش بود و همه تختها خالی. معلم درگزی گفت: براشون درد سریم از سر وامیکنن، امان ازاین اصفهانیا.. شیرازیا ولی مردم با فرهنگی ان؛ راننده جوان سواری هم میگفت که گیر آدمای رذل و خسیسی افتاده. شب معلمها توی رستوران با زنهای زشتشان حمام آفتاب می گیرند.

---------------------------------

امروزسه شنبه عید غدیربود یاسر بلافاصله با حاجاقا تماس گرفت و عید را تبریک گفت حاجاقا صدای قهقهه مارا نمی شنید با نگرانی از پول تو جیبی یاسر پرسید و تا یاسر برگردد چشم روی هم نگذاشت. بایکربع تاخیراز ترمینال کاوه راه افتاده ایم تمام صندلیهای اتوبوس را عمامه طالبان و زنان برقع پوش اشغال کرده اند تا راه افتادیم یکی شان سرفه کلفتی کرد همه با وحشت برگشتند یاسر بلافاصله Tengam -َ ش را بست و سپیدار مرد. ساعت نه وسی دقیقه پاسگاه، شهرجدید مجلسی، فولاد مبارکه، کوهساران ودرختان کاج. از شهرضا گذشته ایم چادرهایی درکنار خانه ها یا سَر برآورده ازحیاطها و دیو زلزله آرمیده دربیابان.. وقتی برگردیم خبری از شهر رضا نیست. سپیدارلباسهای ساده ای پوشیده وکاری به کاراناث نداردومثل یاسرقادراست سریک بسته آدامس راننده ومغازه دارراعصبی کند و سوهان روح نبود آنگونه که تصور می کردم حتی قادراست با آهنگ معروف شمایی زاده مارا بخنداند: بغلی بگیر..چی و بگیرم.. یه کلاغ پرو.. یکی از طالبها برگشت وگفت: صداتان گرمه.. لهجه ترکمنها را داشت وبه جای خمپاره ای برشانه اش یا کلاشی توی خشتکش با کیف سامسونیت پیاده شد. شهرایزدگشتی هم دراین مملکت داریم یاسر از مسجد کاهگلی واسطوره ایش عکسی گرفت ودر مستراح پست مدرنش شاشید. آفتاب آباده، آفتاب این صحرا حال و هوای دیگری دارد، آفتاب نوستالژیک.. دو کودک درحال دعوا در خاک داغ غلت میزنند. بچه های محل پسرکی را راضی کرده اند وتوی واگنهای سوخته قطاربا اولواط میکنند نوبت به من که میرسد شرم میکنم واز پسرک می خواهم که شلوارش را بالا بکشد. یکربع به چهار دربرابر دروازه شیراز پاسبانی بالنگهای گشاد و خنده برلب باتومش را بالای سرش می چرخاند و دوان دوان داد میزند: بگیرینش! جوان احمقی هم خنده بر لب یک قدم جلوترازاوآهسته می دود. شیراز شهری عاری اززیبارویان، مردک مثل سگ دروغ می گفت جانداریم جاهم نداشت چند روز تعطیل بود. رفتیم حافظیه ،تارعنکبوت سراسر حافظیه را پوشانده ، روی جسد پوسیده حافظ سوسکها و موریانه ها راه می رفتند و ورد می خواندند همانطور که یاسر روی اعصاب من و سپیدار پیاده روی می کند. آخوند جوانی ، خلع نعلین، در برابر قبر حافظ زانو زده بود و دو دستش دراز بر لبه سنگ گور؛ من خم شدم ونعلینش را برگرداندم یاسرعکس گرفت وسوسکها خندیدند تارهای عنکبوت توی گوشها و دهانمان چسبیده ، زیبارویانی که سعدی در حسرتشان غزلها سروده بود حالا داشتند بالای نعش او تفاً ل میزدند، حوض آب وسط حیاط پربودازسکه واسکناس،سکه ها بالا میرفت چرخی میزد ومی افتاد توی آب ، زنها هم خم شده بودند توی حوض و نمی توانستند ببیند شیراست یا خط. یک مشت بچه دبیرستانی کلفت کلفت می خندیدند، پیرمردی تمام زندگی اش بالای سر نعش سعدی ایستاده تا کسی بر استخوانهایش بیش ازاین یادگاری ننویسد: گنج پوربناب و شوریده را با غل وزنجیر بسته تا سوسکها و موریانه ها جسدش را نجوند. پاسبان لبخندزنان وبا پاهای گشاد به دنبال جوانک جمعیت را کنار میزند وازروی سوسکها می پرد: بگیرینش.. بگیرینش. راننده تاکسی که روی سرش یک لایه گرد وخاک نشسته و مدام به خودش ادکلن میزد مارا به شاهچراغ برد که همه چیزش سوغات شیرازاست؛ عطروادکلن واین عوامی، این خنزرپنزرها، این مسقطی هاواین رویاهای دیروز. شاهچراغ؛ بوی مذهب و جورابها، هرکس هرجا نشسته انگشت سبابه اش را روی زمین گذاشته و فاتحه می خواند، اینجا، حافظیه، توی پیاده روها یا ارگ کریمخان.لذت دنیا

قهوه چی پیرو خوش صحبت افغانی مثل همه تاریخ می گوید: لیذت دونیا در دو چیزس، دندان و زن. پاسبان درحال چرخاندن باتوم دور سرش، بالبخندازکنارمان گذشت: بگی رینش. شب را در سگدانی گذراندیم شانس بامابود دیشب اینجا خوکدانی بود اماامشب با نصب یک دوش تبدیل شده بود به مسافرخانه درجه یک. تا صبح لوله فاضلابی توی گوشمان لالایی خواند. چهارشنبه 22 بهمن گریختیم بسوی تخت جمشید؛ به درو دیوار پوسترهای انتخاباتی زده اند وکرمها مشغول جویدن عکسهاوشعارها. ساعت هشت و بیست وپنج دقیقه کاجها، آفتاب وکوهسار، راننده رادیوراخاموش می کند: چه خوب کردم چه بد کردم هوای عاشقی کردم، بهترنی کاکو؟! حالا بیست دقیقه دیگراست، مرودشت،بوی متعفن شبانه آمونیاک،امامزاده بی بی دختران وبلوارمشجر. به این لحظات شکوه می بخشم اما.. مرودشت چه بی رونق می نماید- پاسبان تخت جمشید-... شقیقه ام داغ میشود ستونهای تخت جمشید.

ستونهای تخت جمشید.شقیقه ام داغ میسشودراننده با ذوق می گوید که برویم وسوار اسبهای کرایه ای شویم وحال کنیم. سیصد تومان ورودی هجواین شکوه بود. ازمن چیزی جزاین ویرانه ها برجانمانده است. پادرپلکان ورودی به کجا میروم؟ آهنگی چینی، گنجشکهادرپناه دیواره ها. در دروازه کشورها منتظر شرفیابی هستیم،یکی روی سرباز هخامنشی ادرارمی کند ونامش را جاودانه. خیره درابوالهول.. ابوالهولم اکنون، طوفان روزگار، صدای این کفشهاوآدمها چهره ام را درهم کوبیده وچشمانم ناسورند اما هنوزبرفرازآنانم . پا برخیابان سپاهان؛ نفس سربازان ازشکوه سمهای من درسینه هاشان سنگ شده، خشتهاوصدای حجاران درگوش، به دنبال خویشتنم.. شنزارگامهای من. در دروازه ناتمام، کارگران درحال تراش سرگاوند وصدای پای اسکندراز پس کوهها به گوش می رسد که با بلندگوداد می زندآقا پسربیا پایین! بانوی زیبایی براندازم می کند ومی گذرد.. کاخ صدستون، اورنگ بران، نبرد شاه با شیروافسانه، آهن وسنگ، داربست وزنجیر. درآستانه دروازه ای نگهبانان آنقدرایستاده اند تامن برسرشان ادرارکنم وگنجشکهایادگاری بنویسند اماپادشاه هنوزبرتخت جلوس کرده، دشنه ای درشکم شیری فرومی برم بی آنکه حتی پلک بزنم اما ناگهان نعره شیر،کوه مهررا می لرزاند، ستونها فرومی ریزند، آتش همه جارافراگرفته، کوروش توی نمازخانه درحال رکوع است پشت به خزانه ای که تهی است. درمجلس بارعام بوی نیلوفرآبی برخاسته وتمام دنیارا معطر کرده بود، عودسوزها؛ طنین پرشکوه مسوول تشریفات، گنجشکان وهمهمه بازدید کنندگان درمیان ستونهای فرو ریخته آپادانا؛ زنی برای زن دیگر صحنه عروسی را ترسیم میکرد: عروس ودوماد بشینن اونجا رو اون سوتونا.. وسوسکها دست بزنند ومثل حالا ازهمدیگرعکس بگیرند. با دویست تومان وارد حرمسرای خشایارمیشویم زنی وجود ندارد اما حتی عکس گرفتن ازنام زن ممنوع است، پرندگان مفرغی برفراز مجسمه ها وزنان درپروازند، گروه بازدید کننده سپیدار را ازحرمسرا بیرون می اندازند سوگولی را انگشت کرده وگفته بود: اون زمان صدنفرحوکومت میکردن حالا شیش نفر. خشایاربر کتیبه اش نوشته: منم خشایار دروغگوی بزرگ! دروغی بافته ام که درتمام تاریخ سایه حقیقتش را خواهد گسترد دروغی که آیندگان دربرابرش می ایستند وباآن عکس وفیلم یادگاری می گیرند خداوند سرزمینم را ازخشکسالی ودروغ بپایاد. مگسها دور وبرکتیبه وزوز میکنند وخشایار سعی میکند با مگس پران مفرغی آنان را بپراند؛ مگسها بیش ازاسکندرویرانگرند. شعله های آتش ازستونهای قصربالا میروند پرده های سوخته پنجره هارا پوشانده، یاسرپنهانی عکسی می گیرد، پشت پرده ملکه نشسته. آرامگاه اردشیرسوم دردل کوه، دوربین حافظ به زمین افتاد، اسکندرعربده فتح سرمی دهد، همانگونه که من سرداده بودم یک گروه آماتور فیلمسازدرحال تصویربرداری ازمراسم پیشکش هدایای ملل توابع اند. دخترجوانی توضیح می دهد : قرینه سازی هنوزمشکل ترین کارمجسمه سازی است، حال خوبی به من دست نمی دهد هنوزازقرینه سازی عاجزم. به تالارآینه می رسیم ناصرالدین شاه- شاه سوسکها- درحال کندوکاری اسم خود وخداست" الملوک علی دین الناس" دردل یاسرآشوبی برپاست این بنای عظیم ناتمام وویران وبرآتش، بنای هستی ماست. پاسبان با باتوم ولنگهای گشادش ازدورسرمیرسد؛ درکاخ آپاداناییم بهاراست وما درجستجوی داریوش اول.. این معلم ریشوبا کت وشلواریا این دخترجوان که می پرسد:اینجاآپاداناس یااین دونوجوانی که روی ستونهای شکسته عکس می اندازند؟ سپیدارمی گوید:با دیدن این خرابه ها دپرس شدین. روان خودرا، تکه ای ازگوشت تنمان رادرمیان ستونهای آپادانا میگذاریم ووداع میکنیم.. بیرون ازکاخ درانتظارماشین به دختری میپردازیم که کاش پابدهد.. کتاب وسی دی وچای: معلومه بچه تهرانید! تهرانیها خوب خرید میکنن. معلومه بچه تهرانید

دررستوران خانه معلم، معلمها باولع غذای سرد میخورند یاسربه گارسون می گوید:آقا چراغذا باز سرده؟ گارسون می گوید: خب بدین گرمش کنم! صبح، ساعتها دربازاروکیل بدنبال صبحانه ایم قهوه چی دربرابرچشمان یاسرقاشقی راکه زمین افتاده برمی دارد وتوی سینی میگذارد. باید سوغات بخریم عشق شیرازیها ادکلن است، پاساژایران زمین. یاسرازراننده های تاکسی می پرسد:آقا شمادیروز تظاهرات شرکت کردین، فردا رای می دین. همه میگویند: نه آقاجون جیگرمون لِهه. به آن سگدانی هفت تومان دادیم وبه این مسافرخانه شش تومان، یکساعت باتاخیرتخلیه کردیم مردک گفت: دوتومن ام روش بدین؛ میگوییم: چرا دوتومن؟ می گوید: خب یه تومن. ساعت یکربع به سه با یکربع تاخیرراه افتادیم وعوامی شیرازیها تا قزوین دست ازسرمان برنداشت جوانک شیرازی که پیش یاسرنشسته بی هیچ محذوری برای یاسرشعرخواند: هرچی بخای کاکو! یاسرهم سربه سرش میگذاشت: ازسیگار! دوست دارم سیگارباشم لوطیان دودم کنند نه که همچون شمع دختران فوتم کنند سپیدارسه تا کدیین بالا انداخت باورمان نمیشد بتوانیم سیزده ساعت تحمل کنیم وتمام راه راخوابید هروقت هم که بلند شد بایاسرجروبحث کرد که اصفهان پیاده شیم یانه. یواش یواش تن جوانک شیرازی عرق کرد وبوی تعفنش درافلاک پیچید یواش یواش گفت که ازشیرازشراب وتریاک وهرچی بخای به قزوین می برد یه کیس ام عقب هست به دوستات بگو اینجاروخالی کنن تابگم بیان جلوکاکو،دانشجوهای بین الملل ان. موبایل هم داشت زنگش صدای گنجشک وموزیک وهرچی بخای می داد اماکسی پشت گوشی حرف نمی زد گفت: میدونم کیه ن کاکو!،دوس دخترامن، می گفت: تاحالا یکبارحافظیه رفته، می گفت:بیشترازیک استادادبیات شعرحفظ است اماحیف! می گفت دینامیت ازبمب اتم قوی تراست چون یک کوه را می تواند خراب کندکاکو! به قزوین که رسیدیم مجبورشدیم دست وپای سپیداررا بگیریم وبیندازیم جلوی درخانه شان: خداحافظ خوش گذشت!

ماسوله

- دهم اردیبهشت 83 ( صعود به قله شاه معلم- گروه کوهنوردی سیمرغ)

یک و چهل و پنج دقیقه، نسیم اردیبهشت، کلاه فرنگی مشجر، خیال بامهای ماسوله. چهاروربع رشت، آدمها تاابد در رفت وآمد، آفتاب سرازیر از شیروانیها. سکوت گرم مینی بوس با شوخی علی طاهری با راننده می شکند: آقارحمان! قانون رشتو میدونی؟ اگه به یه دختر بزنی باید بگیریش!! مواظب باش نزنی به این دبیرستان دخترانه!! شهر"احمدگوراب" درطول جاده فقط مکانیکی و تعویض روغنی است و درختها سربرآورده از شیروانیها.. رودخانۀ گل آلود و تا برگردیم چند قلاب ماهیگیری منتظرمان میمانند. فرحبخشی " کلاشم بالا" و زن که همه جای دنیا کشتزار است اینجا دست و پا تا مرفق و زانو در آب و گل دارد. درختان قطور جادۀ "سند" و آسمانِ تا فومن سبز. میرزا کوچک خان هنوز منتظر دشمن وسط میدان شهر ایستاده اما با گذر از چند خیابان نخیل و باریک لباس از تن بدرآورد و کفش و لباس شکار به تن کرد و سگی به جای نعش کشته ای در قفا، چشم برآسمان در انتظار پرنده ای که هرگز نخواهد رسید. استراحتی کوتاه در پارک فومن با کیک سنتی. روح جنگل با آهنگ دامبلی آقا رحمان به وجد آمد: آخه این زندگیه یا خیمه شب بازیه؟!! علی طاهری گردنش را با هندیکم از پنجره بیرون میبرد و داد میزند: سلام جنگل! "لارچشمه"، گاوکوهاندار، میرزاقاسمی، سایه سارها، دهکدۀ میرزاکوچک خان و مه و رود. دل و دماغ نوشتن این زیبایی ها را ندارم. دستان کوه، رشتۀ جاده را می تاباند به پیچ و تاب. ساعت 6 - ماسوله سنگ و انسان، کوه و بام، رود پرخروش، شکوه مه. موزۀ ماسوله کلبه ای کوچک و گلی است تأسیس 1381 قیمت بلیط دویست تومان، ابزار و وسایل 135 روستا- صد تا هزارساله-: پوست درخت انار، گَوِه، ساقۀ برنج برای برداشتن انجیر. لاکه: جای پنیر برای تثبیت روغن پنیر. اولین شناسنامه خانم 35 ساله متولد 1338، قالب کفش، جواَناس: ظرف نگهداری میوه، دستاس، کالبۀ تاپالۀ گاو و گِلی برای ابریشم کِشی تخم و تبدیل به لار و جلوگیری از مورچه، گالشهای ضد رطوبت، کفش گلدار عروس، قپان، خطوط مکتبخانه، طبلی برای تمیزکردن برنج، هاون برنج(هَوَن)، درخت ون ضد موش و رطوبت، شیشۀ روسی برای نگهداری عسل، کلبتین برای کندن دندان، قاشق کنگره دار برای هندوانه، چمدانی به جا مانده از ماقبل انقلاب اکتبرروسیه، صندوق انزلی به باکو، پنجره های خانه- پنجرۀ وسط برای نگهداری گوشت- غل و زنجیر زندان، تلۀ گرگ، آو خوری، اوتاوۀ لقن(آفتابه لگن)، مَشوَه، دولچه، مسه بسه، روغندون، مسه دگ، آسنه اتو، برزۀ قوری، هله گرد( هرزه گرد) دوشاوبسه(کوزه)، گنگ(لولۀ انتقال آب)، دزه( دیزی)، کاسه گله(کوزۀ ماست) بانو( برای کوبیدن سقف خانه)، خِیَه(پارو)، سربریه(پنجرۀ بالایی)، گفاره، ارُسی. مسوول موزه روی کلمات می دوید و به دوربین بیشتراهمیت می داد تا من که خواستم آهسته تربگوید تا بتوانم بنویسم که ناراحت شد گفت: نویسنده و محقق و معلم است و کتابی را که دربارۀ ماسوله نوشته بود نشانمان داد. بیرون میزنیم آقای یوسفی که مرد پا به سن گذاشته ای است می گوید: اینجارو تجاری کردن و به گند کشیدن. تک و توک خانه ای از گذشته به جا مانده روی پلاک یکی ازهمین خانه های کاهگلی نوشته شده: ثبت املاک گیلان ناحیه 23 ماسوله نمره 848 یا شرکت تعاونی روستایی زنان ماسوله و مسافرخانه کوهپایه حاج خمیرگیر. زنها دم درنشسته اند و بافتنی می بافند یا می فروشند و تنبان شوهرانشان را روی طناب آویخته اند . طبیعت شرم از چهره شان زدوده و سرحالند و بهره ای از زیبایی دارند اما زن جوانی چادرش را دور صورتش سفت کرد. ماسوله شهرپله ها و بامها با مردمی که با زبان آبشار با هم حرف میزنند از خانه که پا بیرون می گذارند یک مشت غریبه دارند به آنها و درو پنجره خانه شان زل میزنند یا فیلم برمیدارند. زندگی اینجا یک نمایش است. مرد جو گندمی ماسوله ای خونگرم و با حوصله به سوالهای آقای جمالی پاسخ می دهد: ماسوله در جنوب غربی فومن؛ زبانشان تالشی و و بی لهجه است(لهجه گیلانی را عیب می داند).. پنج بقعه دارد امامزاده عون بن علی، مسجد غریب آباد و قنبرآباد و.. دارکوله بر؛ و محله های خانه بر، کشه سر، اسدمحله، مسجد بر، ریحانه بر. رودی که موسیقی شبانه روز ماسوله است رودخان. ییلاق لندز و خارن و کوله بار و کهنه ماسوله. چند چشمۀ عمومی، مدرسۀ ابتدایی و راهنمایی و دبیرستانی که بخاطر جمعیت کم تعطیل شد. سکنه حدوداً ده هزار نفرند اما اکثراً برای کار در تهران واینور و آنور کوچ کرده اند و حالا 1500 نفر باقی مانده اند و تازه به صرافت افتادم که پسر جوان ماسوله ای ندیده ام، درمانگاه، سنگ پلاک میراث فرهنگی، کاروانسرایی قدیمی، کلانتری، شهرداری، کتابخانه، اداره برق و مخابرات. شغل مردم دامداری است و تک و توک کارهای دستی و آهنگری، در گذشته اکثراً ملاک بوده اند. در کمرش کوه برفراز ماسوله آلمانها در جنگ جهانی جاده ای ساخته اند. ماسوله قدمتی هشتصد ساله دارد سه سال پیش بافتی قدیمی داشت اما حالا توریستی و تجاری است. ساعت نه شب است ونسیم خنک و صدای آبشار در قاب پنجرۀ چوبی اتاق نقش بسته. آبشاری که از کوه شاه معلم سرچشمه می گیرد کوهی که قصد صعودش را داریم به ارتفاع 3050 متر. آخرشب اميد قاسمی برنامه فردا را تشریح ئمی کند گروه یکدست و آماده ای نیستیم ولباسهای مناسبی نداریم به همین خاطرامید از بچه ها می خواهد تا به دوگروه تقسیم شوند گروهی بمانند و از آثار تاریخی شهر دیدن کنند! شاگردان حسن زرافشانِ مرحوم آینۀ خود اویند: شکیبا.. بی توقع و.. امید که اتاق را جارو میزند و با حوصله بین بچه ها سیب و پرتقال تقسیم می کند. خانه ای که درآنیم بیست تومان خانه ای دو طبقه از آنِ زن مسن ماسوله ای با چک و چانه. آقای رحمتی می گوید: سوئیت حالا که ارزونه شبی ده هزارتومن و مسافرخونه هف هزار! محسن رحمتی می گوید: اینجا بعد از انقلاب بهترشده. مخابرات یادگار رضا شاه است که دنبال میرزا تا اینجا آمده و همه چیزش را از دست داده که تاجرماسوله ای دویست تومان به او می دهد. فرح و غلامرضا هم آمده اند چشمه ای را هم ظاهراً فرح بازسازی می کند و از کله گنده های امروزی خاتمی واحمد خمینی و حسن روحانی. جمعه یازدهم اردیبهشت بامداد ماسوله کوهسارسبز، چهچهۀ پرندگان ناآشنا، شمع سوزان چراغ برقها، صبحی چنین دمیده به گلبانگ زندگی، صدای تک گوی آقای جمالی و درختانی که با سرانگشت نسیم پلک مدام میزنند خنکا. نوزده نفر بودیم ساعت 20/6 دقیقه بعد از توصیه های امید قاسمی سرپرست گروه به نظم، از بامحیاط خانه راه می افتیم. هیچ کس حاضر به ماندن نشده.علی طاهری میهن ای میهن هندی کمش را روشن می کند. گاوها از آن بالا خیره شده اند. پا درجاده امامزاده هاشم(اسالم) شمال غربی. دو سگ ماسوله ای تعقیبمان می کنند- سگها و سیمرغها- دو سگ دیگر هم فرا میرسند کلاغی دشنامشان می دهد و می گریزد سگها به دنبالش توی کوه و درخت گم میشوند بازی سحرگاهی. حالا ماسوله زیر پای ماست و دریای مه در پس کوههای مشرق. ساعت هفت امامزاده هاشم وآرامگاه چند پدر مغفوروخوشنام و مهربان! نیم ساعت بعد دربرمال کوه نهالهای خشکیده ازگیل؛ تمام مسیرپاکوب است در یال کوه پای قله ای که محیط زیست حصاری کشیده است به کمک نردبانی چوبی از سیم خاردارها می گذریم روبه شمال! ماسوله در جنوب شرقی محو شده و صدای رود زیرپاهاست. همه جا پوشیده از سبزه. رو به غرب از روی گلابتونهای رود می گذریم: برای عوفونت خوبَه س بخوریتان! نه بابا سرمازده س دل درد میارد! آفتاب دل انگیزهمچنان. گوسفند سرا، چه طبیعت دل انگیزی، تپه بالای سر معدن است. سه کوهنورد سرحال و صبح به خیرگویان ازکنارمان می گذرند. آب وعلف زیر پامان شرپ شرپ می کند. ساعت 37/8 دقیقه به یک جادۀ خاکی میرسیم و راهدارخانۀ بالاسر.. راهی که از ماسوله می آید دوازده کیلومتر تا اینجاست. تا استراحت کنند میروم بالا؛ راهدارخانه متروک است روی تابلویی که برزمین افتاده نوشته اند: مرتعداری خلیل دشت. ساعت نه عکسها و تنقلات را رها می کنیم. اینجا کهنه ماسوله است در گذشته های دور اینجا زادگاه ماسوله بوده. جاده به اسالم می رسد. شاه معلم عور وتنها در پیشانی جاده. ساعت نه و بیست دقیقه که شد رودی خروشان و باریک و سرد از قلۀ محراب سرازیر میشود ساعت 37/9 دقیقه پای قله ایم آبهای روان پای کوه را گل آلود کرده اند. دو کلبۀ چوبی یک زن و مرد محلی. از سمت غرب بالا رفته ایم.. باد صبا با صدای شجریان توی دره ها طنین افکنده: باد صبا برگل گذرکن از حال گل مارا خبرکن.. بالاخره ساعت 25/12 دقیقه این باد شدید مارا به نوک قله شاه معلم می رساند. گمان می کنم نوک قله باشد شروع می کنم به دویدن ، حمید حبیبا سرقدم تیم دلخور میشود! نمیدانم چرا معتقد است با اینکارم دو ساعت حرکت تیم را به عقب انداختم راستش خودخواهانه بود می خواستم توانم را بیازمایم. درون سنگچین نوک قله بریز و بپاش راه می اندازیم عده ای واماندند و عده ای در راهند. اما اینجا نوک قله نیست ساعت یک حمید حبیبا ما را به نوک قله میرساند! باورنمی کنید اگر آن پنج سگ را اینجا ببینید کلاغ را رها کردند و تا اینجا همراهیمان کردند وفاداری به خاطر چند لقمه نان. بچهپ ها پارچه ای را می گشایند تا عکسی بیندازیم: آیا می دانید طبیعت از آن نسل آینده است. ساعت یک و نیم راه می افتیم و صعود قله توسط علی لشگری نوجوان ده دوازده ساله هم قابل توجه است با این جثۀ ریز! بازگشت درمسیر سنگلاخ و طوفانی و ملال آور.

"یک داستان نفرت انگیز" را به پایان رساندم و کوله ام را بستم داستان نفرت انگیززندگی زناشویی! بسوی تمامی جاده ها..

سه "ابرمرد" بدون مقصد راه افتادیم کجا؟ جایی که هیچ فرومایه ای پوزه اش را بدان نیالوده! جایی که نه گرمایی باشد، نه امنیتی و نه بوی متعفن شهری! سه ابرمردی که اگر ادرارمان می گرفت یا اس ام اسی می رسید یا بانوی زیبایی، بلافاصله به "فرودینه انسان" تنزل پیدا می کردیم: آقا دسشویی کجاس؟!.. نه به خدا تقصیر من نیست تراکم شب عیده!! : آخ عجب ..!!

همین فرودینه هایی که امروزها "عید شما مبارک" و ماچ وبوسه روی هم بالا می آورند.

اینباراصفهان- لحظه تحویل سال-

در پل خواجوی جهان نباید به شتاب گذشت چون رانندگان پل آهنی پیشِ رو، بی تفاوت به زاینده رود زندگی.. پل محل مکاشفه است. شاید در لحظه ای از این لحظه های بی معنی روزمره.. رهگذران.. مرغان ماهیخوار..خرچنگها و ماهیها.. حقیقت از اعماق رود جلوه گری کند. چون بانوان حرمسرای هشت بهشت در برابر دیدگان شهوت آلود شاهزادگان ازفراز ایوانها، زیر طاقهای مقرنس، درون استخر یا زیر سایه بیضه های ملوکانه!

"زندگی" این حقیقت هولناک را با ید درآغوش کشید با کاشیهای زرد و لاجوردی، درتقلای خواستن و نخواستن، زندگی و اخلاق- این مِعمارا اخلاقو هم یه راه میدونستن-. و این داستان نفرت انگیز، این حقیقت هولناک را "خواجو"یی باید و "فئودور"ی تا تحمل پذیرنماید.

از اینسوی پل تا آنسوی پل.. از خانه تا اداره.. لحظه تحویل سال یا یک ظهرملال انگیز؛هرجا و لحظه ای ممکن است حقیقت رخ نماید.

رود اکنون کم آب است جوانکی با سنگ پرنده ای را مجروح می کند پرنده درآب تقلا میزند و پسرک با سماجت بالاخره او را شکار می کند و لحظه ای بعد پرنده با سری کنده شده درآب رها می شود! زیرایوان مکاشفه پیرمردی آوازخوان می رقصد و جمعی را به خود مشغول می کند: بابا کرم! دوسِت دارم!

کامران، اصفهان ملال انگیز را جلوه ای دیگرمی بخشد. اصفهانی که بزرگترین مشخصه آن یک وجب لایه عوامی است

که برچهره دارد درازدحام میدان قیام.

دو شب را در میدان قلمستان زیر چادر می لرزیم تا یکی از سه ابرمرد پا به فرار بگذارد. برادرم "لوتوس" که پیشنهاد این سفر با او بود دانشجوی سال اول! آمده بود که دیگر به شهر بازنگردد! پلیس راهنمایی به ما هشدار می دهد: با این سواریا نرین دا! اینا دزد سرگردنه ن! راننده سواری لبخند می زند! ما هم لبخند می زنیم! همه دارند لبخند می زنند!

اول فروردین88- بروجن

"گردنه قامشلو" را که پشت سرمی گذاریم و از اصفهان خلاص میشویم دیواره ای از رشته کوههایی برفپوش دربرابرمان زانو زده.

بروجن.. هرچیزکه نام شهر به خود می گیرد خانه های مکعبی، دیوارهای ترس و خیابانهای راست و بی روح. پسرک دکه ای تحویلمان می گیرد سرچارراه.. هنوز نیاموخته اند که می توان برای یک فلاکس آبجوش سر ملت را گوش تا گوش برید.. صدتومن! ..صدتومن؟!!

یک کاروان از نور و چفیه با کلاه کابویی کامران لبخندزنان عکس می گیرند. چادری که برای استقبال مسافران نوروزی برپا شده بروشوری بهمان می دهد و پیشنهاد می کند برای استراحت به پارک "سیاه سرد" برویم. مردم بروجن به موجودات کوله به دوش عکس العمل نشان می دهند، موتورها ترمزمی کنند لبخند می زنند و به راهشان ادامه می دهند. پیاده راه افتاده ایم ماشینها بوق می زنند ما انتظار داشتیم خانه نشینی برای این مردم حیرت انگیز باشد نه کوله وکوچ! دو جوان موتورسوار فریاد می زنند: کجا ک.. خلا!! شک می کنیم نکند سیاه سرد نام با مسمایی باشد و امشب از سرما، سیاه شویم؟!!

سیاه سرد پارک سوسولها بود بچه ای برای دوست دخترش گیتار میزد اینجا کجاس یارو پیشنهاد کرده؟!

ازکوه سیاه سرد بالا میروم تا از قله برفی و خیره کننده پشت سرش عکسی بگیرم بادِ یال کوه می خواهد پرتم کند یا منصرفم اما ادامه می دهم آن بالا دو کوهنورد بروجنی را می بینم: فهمیدُم ناشی هستی! اگه از تو درّه میومِدی باد اذیتت نمیکِرد! ولی معلومه کوهنوِردی! کار حسابی رو تو کِردی! می پرسم این کوه پشت سری اسمش چیه؟ -:چاربازار! پشت اونم کَلّاره!

کامران اصرار می کند که شب را اینجا چادر بزنیم اما برمی گردیم ومثل گربه می خزیم زیر بخاری مدرسه: دیگه تکرار نمیشه!

تمام عکسها را اشتباهاً دیلیت کردم: "خاک توسرت!" دیزی خوردن! مسجد جامع! قلمستان! میدان و مسجد شاه! چاربازار! چه خوب! تا اثری از ما در عالم نماند.

سوم فروردین 88:

تالاب بامدادین "گندمان" ابرمردها

پرندگان برآمده از آفتاب کوهسارکَلّار.. تک درخت تالاب و ابرمرد در حال دم کردن چای-کامران-.

ساعتی است برخاسته ایم با نسیم خنک و ملس صبحگاه. درون علفهای مرداب شوری برپاست.. پرنده ای که آوایی شبیه بوقلمون دارد اما ظریف و دل انگیز..آب تنی ماهیهایی که هرازگاه سرکی روسی آب می کشیدند.. صدای شکستن هیزمها. رؤیای معاشقه کامران با سگها و چوپانها! پیرمردی سوار برموتور با نوه سوگلی و شهریش میروند که ماهی بگیرند: دیشب اینجا خوابیدید؟ سرد نبود؟ این چادر که ازسرما نگه نمیداره! خلاصه کم- زیاد در خدمتیم!

دیشب را اینجا چادر زدیم و شب هنگام مسحور آسمان بودیم و هلهله شورانگیزستارگان.. آقا! پنج دقیقه سکوت..مدیتیشن. شب هولناکی اش را از دست داده! روز سیزدهم با گرگها به شهر حمله خواهیم کرد!!

"سراج بنی هاشمی" راننده خونگرم بروجنی دیروزما را به اینجا آورد با جملاتی که بر چرخ فیروزه ای حک می کرد: پنجا.. شس سال زندگی ارزش تجمّلو نداره! کسی که ساده زندگی نمیکنه سالم نیس!..- اوروجن بوده یعنی اورو.. اون ور.. چون بروجن بین کوهاس.. -شهری آنسوی کوهها.

سه چوپان جوان با گله و سگهاشان درانتظارما چایی دم کرده اند. کامران برای سگها نان ریخت: آ! مث گرگ نون میخورن! وسعی کرد آنها را درآغوش بگیرد. پسرک با سنگ دکش کرد: اِ! چرا زدیش؟! -: سگ مریضی میاره!! با شنیدن این جمله افلاطون از پس کوههای کلار ظاهرشد به سگ سوگند خورد و بازگشت.. چوپانها با آموزه های احمقانه مدرسه شان حیرتزده نگاه میکردند!!

چوپانها با آموزه های احمقانه مدرسه حیرتزده نگاه میکردند

ببینم نصیرآباد اتاق پیدا میشه؟! -:نع!! -:تومدرسه چی؟ -:نع!! اما چایی دادند و اطمینان دادند که حیوان وحشی اینورا پیدا نمیشه!خیلی کم!

غروب بعدازچادر زدن همین کوه پای کلّار را بالا میروم و می فهمم که کوه دیو پررمز و رازی است. رفتم تا از آن بالاچند عکس از کلار این دیو سپید بگیرم. کوه شیب تندی داشت اما تصور نمیکردم اینقدر وهم انگیز! شاید خسته بودم چرا به نوک کوه نمیرسیدم هوا داشت تاریک می شد کوه پایانی نداشت و ساحرانه مرا در آغوش مرگبار خود می کشید همین کوه کم ارتفاع! همین کوه پای کلار. هرلحظه کوه مرا به زانو درمیاورد ومن کوه را.. از برف سینه اش مشتی می نوشم و به صعودم ادامه می دهم، کوه نعره میزند: بیا عزیزم! بالاتر! بیا و بوسه ای هم از لبانم برگیر!!

بالاخره به نوک کوه می رسم زیر چشمان درنده و گیسوان سفید کلّارعکسی می گیرم.. حالا باید از شیبها سرازیرشوم! گاهی کنترلم را از دست می دهم ذهنم قفل می کند نمی دانم دارم چه می کنم!! این دیگر سابقه نداشت.. پیش میروم اما شیب ره به دره می بَرد! باید راه دیگری را برگزینم و به قهقهه این ساحره سپیدپوش وقعی ننهم! از پرتگاهی، لرزان و به سلامت می گذرم.. و ساعتی بعد بالاخره چشمم به چادر می افتد و راهی که دیگر همواراست دوباره شروع می کنم به عکس گرفتن!

خبری از چوپانها نشد دیگرنجس بودیم یگانه با طبیعت.

حالا فرداست و ما سوار بر تراکتور بسوی گندمان با ذوقی که تراکتور دارد-ذوق ابرمرد- بعد پیاده.. زدن درون رودخانه و گل و لای.. اینجا چیزی نه مشمئزکننده است نه هراس انگیز.. شهربود که متعفن و هراس انگیز بود وامن وشهروندان که پلید و پاک و محترم. استراحتی درپارک گندمان و جوان دکه ای برایمان از داخل شهر نان و گوجه گرفت وباتریمان را شارژ کرد: آقا چه قد شد.. هیچی؟!! فقط هزینه نان و گوجه. کامران به ریشم می خندید که واقعاً منتظری برات نون بیاره؟ حالا پولش کم میاد محض مهمون نوازی بانکی هم میزنه و پلیس دنبالش میکنه و با یه تیر جونشو از دست میده!!!!-تخیل ابرمرد-.

در قهوه خانه ورودی شهر دو جوان تنومند لربرایمان چای آوردند ونبات؛ و چشم کامران را هم گرفتند به جهت نوکری!!

پیاده تا روستای معموره و مینی بوسی تا بولداجی شهرگزایران.

"چُغاخور" تالابی یادآور سواحل شمال است. گندمون ساده تر و دل انگیزتربود به محضی که میرسیم خر دو پایی به سمت پرندگان رود شلیک می کند و چوپان خونگرم و مهمان نوازی ذوقزده فریاد می زند: یکی دیگَه دَرکُ!!

پای درختی روبه تالاب چادر می زنیم پشت به دِهِ دستجرد که زیباتر از تالاب است در آغوش گشودۀ کوهساری برفین. خانه مادربزرگ قصه های کودکی را نشانم می دهند برای گرفتن کره و ماست.. ومادربزرگ زندگی بزرگسالی، بد نمی تیغدم: سه هزارتومن!- خود قهرمان قصه چهل دزد بغداداست!!-.

عکسی در آب و گل می گیریم آتشی می افروزیم و با آواز غوکها و سگها چایی می نوشیم و در چادرشب می آرامیم کامران برای چشیدن سرما کیسه خوابش را به من می دهد و تا صبح برای دنیا شاهنامه منثوری اس ام اس می کند از جانبازیها و گذشتن از هفتخوانها..-شاهنامه ابرمرد- محمد از سرما داشت میمرد کیسه خوابمو بهش دادم.

فردا کجاییم؟

شهرکرد:

اگر ترمینال شهری نماد مردم آن شهر نباشد شهرکرد اما بود. . نیمه تاریک.. کثیف. شهرکرد قیداری بزرگ بود یک منطقه محروم ؛ مرکزاستان!!

در پارک معتادها(!)گوجه وخیار نشسته خوردیم تا پایان سفر طارت(طهارت) گرفتن هم سوسولی میشود! شهرقهوه خانه ای نداشت همان طرح همیشگی جمهوری اسلامی!- برای ازبین بردن اعتیاد قهوه خانه ها را تخته کنید!!-

روح میکل آنژ در شهرکرد قدم میزد شهر پر از مغازه سنگتراشی بود اما در سرزمین اعتیاد به جای مجسمه داوود تنها سنگ قبراز سنگتراشی ها بیرون می آمد. دراصفهان پل محل مکاشفه بود اینجا محلی برای خودکشی. می گریزیم بسوی کوهرنگ. ابتدا فارسان مردمی با کاپشن و شلوارکردی.. لباس سنتی عشایر پشت پژو،گوشی همراه به دست! همیشه ایرانی.. دموکراسی دینی پیتزای قورمه سبزی!

شهرستان چلگرد، شهرکوهرنگ شهری تا ابد ناتمام وساختگی تنها برای اسکان و فریب عشائر.ادارات به شکل مضحکی پشت سرهم قطارشده اند خانه های مسکونی کجا بود سردرنیاوردم. مغازه ای شهرداری شهربود! و مغازه دیگری مرکز مشاوره پیش از ازدواج!! کوهرنگی ها هم با کاپشن و شلوارلری درگذر. شب را در خوکدانی دبیرستان شبانه روزی سرکردیم کامران درجستجوی چهارمحال بختیاریها بود:1- تمدن! 2- زل نزدن به غریبه ها 3- مهمان نوازی نکردن و شبهای گرم. از آبشاربیمزه و مثلاً مدرن کوهرنگ هم عکسی گرفتیم. و تنها نشان عشایر گورستان بود با مجسمه شیر و غرش بی صدایش!

پنجم فروردین:

برف شگفت انگیز بامدادی نتوانست عزم مارا برای رفتن بسوی خرم آباد بازدارد کوهرنگی ها می گفتند باید برگردیم شهرکرد و از آنجا برویم: وسیله نقلیه ندارید نمیشه!!مستقيم!!

وکمی نگذشت که سروکله یک سواری پیدا شد

جوان لری بود می گفت ما هم لریم خرم آبادی ها هم لرن ولی مواظب باشین اونا خیلی پدرسوخته و کلکن یک زبون چرب ونرمی دارن.. چه منطقه بی نظیروبکری را پشت سرمی گذراندیم روستاهای آب رودان.. دیمه.. آب هرّه.. کیکاوس و چهل وپنج متری چادگان پیاده مان کرد. در طول سفر کامران یکی یکی وسایلش را به باد می داد کف چادرسوخت ظرفه جاماند وبالاخره من دستکشش را توی سواری جا گذاشتم. برف همچنان می بارید با سرمایی دل انگیز. وانتی سررسید پشت وانت سرما شور و مستی در جاممان می ریخت چه شورانگیز بود سرما وان تجربه ای تازه بود.. هر نیمساعت رفیق راننده سرش را بیرون می آورد: سرده! لااقل یکیتون بیاین جلو.. یا می گفت بیاین با مینی بوس برین.. ساعتی بعد کنار دو چادر ایستاد دو خانواده کوچ نشین: پسر چه صفایی! زندگی توی چادر کامران به سرش زده بود که همه زندگی شهر را رها کند و اینگونه زندگی کند. برف روی سقف وانت بود مردها شگفت زده برفها را گلوله کردند و به سوی دشت پرت کردند یکی زنش را صدا زد:هووی!! و بطرفش برف پرت کرد چند دختربچه ازپشت چادرها نگاهمان می کردند تا خواستم عکس بگیرم گریختند. از کنار روستای علی آباد هم گذشتیم که تابلویی آنرا یک روستای تاریخی معرفی کرده بود لابد همان روستای علی ابادی که توی کتابهای درسی هست. و بعد روستای فراموشجان و بولمیر و کوه هول انگیز دالانکوه و سینگرد و عادگان.

داران

دارانِ اصفهان شهری که ورود تمدن انگاربهت زده اش نکرده چون دوستی یا پدیده ای طبیعی در کنار خود جایش داده بود... توی کوچه های بسیار پاکیزه و خلوتش بوی گوسفند و آغول پیچیده و دیوارهای کاهگلی در کنار بانکها و اداره ها مردمی آرام وسنتی درپیاده روهای ماشین و بوق.

آفتاب ملسی توی کوچه ها و خیابانها لمیده..وارد قهوه خانه ای میشویم وباید بگویم که از اصفهان به بعد زنها به مردها نگاه نمی اندازند و هنوز اصیل مانده اند انگار دنیا تکانی هم نخورده.

صاحب قهوه خانه مرد مسنی جاافتاده با سبیلهایی سفید و آویخته تنها مرد این کره خاکی است که توانسته سنت و مدرنیته را با هم در قهوه خانه درونش جا دهد روی یک طرف دیوار قهوه خانه پر بود از شعر، از بی وفایی دنیا از جوانی گریخته و از شاخ داماد!؟ :حاجی! این داماد قضیه ش چیه؟ با تمام وجود اصالتش را اعلام کرد: ک..خار هرچی داماده!! جسارت و ادب را به ظرافت با هم داشت مثل داران.

دوست مرد قهوه چی که چشمش به غریبه ای افتاده بود شروع کرد از قهرمانی روزگارجوانی بلوف زدن که چگونه در عرض یکی دو ساعت از قله پایین آمده و برای دوست مافنگی اش تریاک از شهر برداشته و به قله برگشته!! همین دالانکوهی که شکوهش چشمم را گرفته وسعی می کنم عکسی بیانگرشکوهش از او بگیرم. مرد قهوه چی صبورانه به بلوفهای رفیقش گوش می داد.

ناهار را در خانه معلم می خوریم تمام فلسفه زندگی هر دارانی از قهوه چی گرفته تا فرهنگی اش به این خلاصه می شود که مردم گناه می کنند و خدا دیگر برف و بارانش را از کره خاکی دریغ کرده!!!! چلومرغی می زنیم تا اگر حقیقتی هم در این جهان وجود داشت و می خواست برما جلوه گری کند زیر تلی از استخوان و دستمال کاغذی مدفون شود!! اگرحقيقتي وجود داشت زيربشقابها ودسمالها مدفون شد

کامران با مسوول خانه معلم ساعتی گپ می زند از ماشینیزه شدن آدمها و بی بارانی دنیا. ما که راه افتادیم بتکده مرد فرهنگی فروریخته بود دولتی که می پرستید آسمانی که می هراسید.

از درفش کاویانی داران عکسی گرفتیم ادامه سفر دیگرمفهومش را از دست داده بود جایی برای شورش نبود همه جا چند دیوارکاهگلی بود و آب و درخت.

 

 


گزارش تخلف
بعدی